آدمی اگر هیچ چیز در این دنیا نداشته باشد، باز هم چیزی هست که باید بابت آن هر ثانیه شادی کرد و آن "وجود داشتن" است. وجود داشتن برای عشق ورزیدن به تمام کسانی که ما را در زندگیشان پذیرفتهاند.
#فردریک_بکمن
#فردریک_بکمن
همواره زمانی فرا میرسد که
باید میان تماشاگر بودن
و عمل یکی را برگزید،
این معیار انسان شدن است!
📕 افسانه ى سيزيف
#آلبر_کامو
باید میان تماشاگر بودن
و عمل یکی را برگزید،
این معیار انسان شدن است!
📕 افسانه ى سيزيف
#آلبر_کامو
خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
بدون تحقیق قضاوت نکنید.
اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
.دین را زیاد سخت نگیرید.
با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
انتقادپذیر باشید.
مکار و حیله گر نباشید.
حامی مستضعفان باشید.
اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
نیکوکار بمیرید.
بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
رحم دل باشید.
با قرآن آشنا شوید.
تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
.سختی دل از گناه زیاد است.
.گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
.آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
#امام علی (ع)
بدون تحقیق قضاوت نکنید.
اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.
سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.
.دین را زیاد سخت نگیرید.
با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
انتقادپذیر باشید.
مکار و حیله گر نباشید.
حامی مستضعفان باشید.
اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.
نیکوکار بمیرید.
بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
رحم دل باشید.
با قرآن آشنا شوید.
تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.
.سختی دل از گناه زیاد است.
.گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
.آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
#امام علی (ع)
#داستان_کوتاه
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .
با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
خلاق باش.
نگران نباش چه میکنی.
انسان کارهای بسیاری را باید
انجام دهد اما هر کاری را مبتکرانه
از روی شیفتگی و اخلاص انجام بده.
آنگاه کار تو عبادت میشود.
#جبران_خلیل_جبران
نگران نباش چه میکنی.
انسان کارهای بسیاری را باید
انجام دهد اما هر کاری را مبتکرانه
از روی شیفتگی و اخلاص انجام بده.
آنگاه کار تو عبادت میشود.
#جبران_خلیل_جبران
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_6008177837104694495.pdf
1.4 MB
نانت را میدزدند.
سپس تکه ای به تو میدهند
آنگاه امر میکنند
که برای این سخاوتشان
از آن ها تشکر کنی ،
#غسان_کنفانی
سپس تکه ای به تو میدهند
آنگاه امر میکنند
که برای این سخاوتشان
از آن ها تشکر کنی ،
#غسان_کنفانی
حضرت علی (ع)
قدر هر کس به قدر همت اوست.
و راستگویی هرکس
به قدر مروت اوست.
وشجاعت هرکس به قدر
حمیت اوست.
وعفت هر کس به قدر غیرت اوست
دوست مومن عقل است ،
یاورش، علم ،
پدرش مدارا و برادرش ، نرمش
قدر هر کس به قدر همت اوست.
و راستگویی هرکس
به قدر مروت اوست.
وشجاعت هرکس به قدر
حمیت اوست.
وعفت هر کس به قدر غیرت اوست
دوست مومن عقل است ،
یاورش، علم ،
پدرش مدارا و برادرش ، نرمش
چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا با ارزش بدانم و بگویم زندگی احتمالا به زیستناش میارزد، بعد از موسیقی، دیدار با انسانهاست. انسانهایی که همه جا حضور دارند.
مقصودم از انسانها، مردمانی است که در جامعهای که به شکل تکان دهندهایی بیآبروست، آبرومندانه رفتار میکنند.
📕 صبحانه قهرمانان
#کورت_ونه_گات
مقصودم از انسانها، مردمانی است که در جامعهای که به شکل تکان دهندهایی بیآبروست، آبرومندانه رفتار میکنند.
📕 صبحانه قهرمانان
#کورت_ونه_گات
آنچه که "انجام میدهی"
بسیار تأثیر گذارتر است
از هر آنچه که میگویی
# استیون کاوی
بسیار تأثیر گذارتر است
از هر آنچه که میگویی
# استیون کاوی
کسی كه به خودش دروغ میگوید
و به دروغ خودش گوش میدهد،
كارش به جایی خواهد رسید
كه هیچ حقیقتی را
نه از خودش
و نه از دیگران
تشخیص نخواهد داد!
📖 #ابله
#فئودور_داستایفسکی
و به دروغ خودش گوش میدهد،
كارش به جایی خواهد رسید
كه هیچ حقیقتی را
نه از خودش
و نه از دیگران
تشخیص نخواهد داد!
📖 #ابله
#فئودور_داستایفسکی
بیاموزید که جملههای مثبت به کار ببرید. ما اغلب با جملات منفی فکر میکنیم؛ جملات منفی تنها کاری که میکنند این است که بر آنچه نمیخواهید میافزایند.
#لوييز_هى
📘 شفای زندگی
#لوييز_هى
📘 شفای زندگی
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
📖 #سال_بلوا
#عباس_معروفی
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
📖 #سال_بلوا
#عباس_معروفی
وقتی حصار غربت من تنگ می شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
#محمد علی بهمنی
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود
از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
#محمد علی بهمنی
منشاء گفتار و کردار در ما،
پندار ماست ...
پند و گفت و کرد نیک،
آن راه ماست ...
هر که این سه باهم نیک کرد،
عارف است او،
آدم است او، سالم است او،
# علی ع
پندار ماست ...
پند و گفت و کرد نیک،
آن راه ماست ...
هر که این سه باهم نیک کرد،
عارف است او،
آدم است او، سالم است او،
# علی ع
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حال کودکی را دارم
که گفتی همین جا بمان
زود برمیگردم ..
چند سال می گذرد جانم
همان جا مانده ام !
کودک است دیگر
همه چیز را باور میکند ...
علی نظام
که گفتی همین جا بمان
زود برمیگردم ..
چند سال می گذرد جانم
همان جا مانده ام !
کودک است دیگر
همه چیز را باور میکند ...
علی نظام