انشايم كه تمام شد،
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم و گفت:
"جمله هايت زيباست ...
گفتم:
"اجازه خانوم ؟!
پس چرا می زنيد؟!"
نگاهم كرد،
پوزخندِ تلخی زد و گفت:
ميزنم تا همیشه يادت بماند،
خوب نوشتن و
زيبا فكر كردن در اين دنيا، تاوان دارد...
#زندگی
باغ انگور . . . .
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
#حروف
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
اگر بتوانیم کجخلقیهای معشوقِ دلخور خود را همچون یک نوزاد در نظر بگیریم، بهترین لطف را در حق او کردهایم. در این صورت نسبت به او بخشندهتر، مهربانتر و عاشقتر خواهیم بود. پشت نقابِ بزرگسالیِ همهی ما، کودکی است نیازمندِ عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی!
#آلن_دو_باتن
#آلن_دو_باتن
دوره ی مدرن است و دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند به این معناست که بنی آدم دیگر برای هم نمی میرند
درحالیکه ما قبلا برای هم می مردیم
امروزه همگان درآستانه ی (سلطنت پول) حاضرند بمیرند!
📙 بنی آدم
#محمود_دولت_آبادی
درحالیکه ما قبلا برای هم می مردیم
امروزه همگان درآستانه ی (سلطنت پول) حاضرند بمیرند!
📙 بنی آدم
#محمود_دولت_آبادی
فراموشی، تنها شیوهی دفاعی است که برای ما انسانها باقی مانده است. هر آنچه که به دست فراموشی سپرده شود، دیگر نمیتواند به ما آسیبی برساند.
#دیه_گو_مارانی
📙 مرد بی زبان
#دیه_گو_مارانی
📙 مرد بی زبان
من به جرات میگویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند.
در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
📖#انسان_در_جستجوی_معنی
#ویکتور_فرانکل
در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
📖#انسان_در_جستجوی_معنی
#ویکتور_فرانکل
کمی با من بنشین
تا در آن نقشه جغرافیایی عشق،
تجدید نظر کنیم.
بنشین تا ببینیم
تا کجاها مرز چشمان توست،
تا کجاها مرز غمهای من.
کمی با من بنشین
تا بر سر شیوهای از عشق
به توافق برسیم...
#نزار_قبانی
تا در آن نقشه جغرافیایی عشق،
تجدید نظر کنیم.
بنشین تا ببینیم
تا کجاها مرز چشمان توست،
تا کجاها مرز غمهای من.
کمی با من بنشین
تا بر سر شیوهای از عشق
به توافق برسیم...
#نزار_قبانی
آدمهایی وجود دارند که جز در جمع نمیتوانند سرگرم شوند. قهرمان حقیقی، خود بهتنهایی سرگرم میشود.
#شارل_بودلر
📗 قلب عریان
#شارل_بودلر
📗 قلب عریان
سَن گَل
*
سنسيز گؤزَه ليم گلمه سن آخر باهار اولماز
گولشنده كي بولبوللرينه اعتبار اولماز
دونيا دولو حوري اولا عالم دولو عارف
سن تك من ِ شيدايه بيليرسن كي يار اولماز
سن گل كي دونور دویغومو بیر ایستی زولال تک
یازفصلی کؤنوللرده داها بئیله قار اولماز!
قلبيم سيناراق بير نفريم يوخدو هوادار
هئچ عاشقه هئچ يئرده بئله روزگار اولماز
قان آغلاييرام شهري غريبانه گزَه نده
دونياده بئله سوز ِ غم ِ بيشمار اولماز
معلومدوكي غربتده اگر اولماسا مؤنس
انسان چاليشا هر نه قدَه ر رستگار اولماز
فرياد و امان درده سالان تكليك اليندن
گلسن داها بو غملي گؤزوم اشكبار اولماز
هاردان سني من آختاريم اي نازلي نيگاريم؟!
آخر بئله دونياده اوزون انتظار اولماز
سن گل كي جهان سنسيز اولار واديِ ظلمت
قان اوددورار آنجاق دادايا سازگار اولماز
*
#دادا بیلوردی
*
سنسيز گؤزَه ليم گلمه سن آخر باهار اولماز
گولشنده كي بولبوللرينه اعتبار اولماز
دونيا دولو حوري اولا عالم دولو عارف
سن تك من ِ شيدايه بيليرسن كي يار اولماز
سن گل كي دونور دویغومو بیر ایستی زولال تک
یازفصلی کؤنوللرده داها بئیله قار اولماز!
قلبيم سيناراق بير نفريم يوخدو هوادار
هئچ عاشقه هئچ يئرده بئله روزگار اولماز
قان آغلاييرام شهري غريبانه گزَه نده
دونياده بئله سوز ِ غم ِ بيشمار اولماز
معلومدوكي غربتده اگر اولماسا مؤنس
انسان چاليشا هر نه قدَه ر رستگار اولماز
فرياد و امان درده سالان تكليك اليندن
گلسن داها بو غملي گؤزوم اشكبار اولماز
هاردان سني من آختاريم اي نازلي نيگاريم؟!
آخر بئله دونياده اوزون انتظار اولماز
سن گل كي جهان سنسيز اولار واديِ ظلمت
قان اوددورار آنجاق دادايا سازگار اولماز
*
#دادا بیلوردی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_225109913272058222.pdf
3.3 MB
گفت: دارم می روم و میخواهم بدانی که برمیگردم ،
تو را دوست دارم، چون...
به میان حرفش پرید:
چیزی نگو،
دوست داری چون دوست داری،
برای عشق ورزیدن
هیچ دلیلی وجود ندارد...!
#پائولو_کوئیلو
📕 کیمیاگر
تو را دوست دارم، چون...
به میان حرفش پرید:
چیزی نگو،
دوست داری چون دوست داری،
برای عشق ورزیدن
هیچ دلیلی وجود ندارد...!
#پائولو_کوئیلو
📕 کیمیاگر
آموخته ام که وابسته نباید شد به هیچ کس، و این لعنتى نشدنى ترین کارى بود که آموخته ام.
#گریز دلپذیر
# آنا گاوالدا
#گریز دلپذیر
# آنا گاوالدا
گاهی باید یاد گرفت
همیشه دلی که برایت می تپد ماندگار نیست،
باید یاد گرفت
که قدر بعضی از لحظات را بیشتر دانست،
باید یاد گرفت
گاهی ممکن است...
آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی
اتفاقی هم تو را نبیند...
#ژوان_هریس
همیشه دلی که برایت می تپد ماندگار نیست،
باید یاد گرفت
که قدر بعضی از لحظات را بیشتر دانست،
باید یاد گرفت
گاهی ممکن است...
آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی
اتفاقی هم تو را نبیند...
#ژوان_هریس
ایکاش صبح که بیدار میشدیم
دلمان به شوق مهرورزی بی تابی میکرد،
فکر مان در راه پیشرفتها آسودگی نداشت،
چشم هامان با اشک همدلی سیراب میشد،
دست هامان به عشق یاری بلند میشد، پاهامان استوار در کوچه راه امیدها و همپای دردمندان بود،
ایکاش
بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق کاغذهای رنگین ،
فلز زرد، با چشمی خودبین ،
با پایی تنها، با دستی بی مهر،
و فکری غرق در تجمل به ماده ها ،
گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش
انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
ایکاش
#ع_دباغ
دلمان به شوق مهرورزی بی تابی میکرد،
فکر مان در راه پیشرفتها آسودگی نداشت،
چشم هامان با اشک همدلی سیراب میشد،
دست هامان به عشق یاری بلند میشد، پاهامان استوار در کوچه راه امیدها و همپای دردمندان بود،
ایکاش
بود آن شبهایی که با وجدانی آرام به خواب ارزوهای نسل فرزندانمان چشم می بستیم ،
ایکاش نبود صبحی که بیدار میشدیم به شوق کاغذهای رنگین ،
فلز زرد، با چشمی خودبین ،
با پایی تنها، با دستی بی مهر،
و فکری غرق در تجمل به ماده ها ،
گویی که زندگی میکنیم،
و نبود شبهایی که با قلب بی احساس چشم به خواب می زدیم،
ایکاش
انسانیت آرزوي شب و روز مان بود.
ایکاش
#ع_دباغ