کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
در زمانی که برده داری در آمریکا رایج بود زن سیاهپوستی بنام هاریت گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می داد.

بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای نجات
بردگان چه بود؟ او عمیقا" به فکر فرو
رفت و گفت: قانع کردن یک برده به
اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
گرگ ها هرگز گریه نمی کنند؛
اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود،
که برفراز بلندترین کوهها می روند
و دردناکترین زوزه ها را می کشند!

"ارنستو ‌چگوارا"
‍زندانی در برزیل وجود دارد که زندانیان
با خواندن یک کتاب و نوشتن
برداشت خود از کتاب می توانند
چهار روز از مدت زمان حبس خود کم کنند!
مردی که به جرم سرقت مسلحانه
به زندان محکوم شده بود با خواندن
حدود سیصد جلد کتاب
مدت حبس خود را از ده سال به کمتر از
هفت سال کاهش داد. این مرد
پس از آزادی از زندان ، به لطف مطالعات
و دانش کسب شده در مدت حبس
بلافاصله در آزمون ورودی معتبر ترین
دانشگاه این کشور پذیرفته شد
و اکنون پس از گذشته ده سال
از آزادی خود و اخذ مدرک دکتری
به عنوان استاد و مدرس دانشگاه
مشغول به کار است ...
او بر بسیاری از دوستان متخلف خود
اثرات مثبت گذاشت و فرزندان او نیز
تحت تاثیر این اقدام پدر ، تغییر مسیر داده
و در دانشگاه های معتبر پذیرفته شدند!
او با این عمل خود الهام بخش افراد زیادی
در گرایش به مطالعه و تغییر مسیر
زندگی خود شده است.
و به راستی که فرهنگ همیشه
وحشتناک‌ترین چیز برای ناعادلان است
زیرا مردمی که کتاب بخوانند
هرگز برده نخواهند شد

همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند.

#تا_باد_چنین_بادا
با چنان عشق زندگی کن،
که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.

#پائولو کوئلیو
من چیزى
از عشق مان
به کسى نگفته ام !
آنها تو را هنگامى
که در اشک هاى چشمم
تن مى شسته اى دیده اند

#نزار_قبانی
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!

ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!

ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ..
#حروف

کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها

معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند

بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم

با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست

آری دوست من

با همین حروف

میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !

#ع_دباغ
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
کتاب
#شرمنده_نباش_دختر

امید به بهتر شدن زندگی، امید به بهتر شدن خودتان، امید برای انگیزه گرفتن و متمرکز شدن برای رسیدن به هدف، به‌ تنهایی هیچ ارزشی ندارد. باید برای رسیدن به موفقیت برنامه‌ریزی کنید. باید آگاه باشید و همین الان تصمیم بگیرید که دوست دارید چه کسی باشید و هرآنچه می‌خواهید را به دست بیاورید.

#ریچل_هالیس
اگر شاد بودی آهسته بخند
تا غم بیدار نشود
و اگر غمگین بودی آرام
گریه کن تا شادی ناامید نشود...

۱۶ آوریل زادروز
چارلی چاپلین،
اسطوره بی بدیل
او زمانی که برای اولین نمایش فیلم روشنی‌های صحنه به لندن سفر می‌کرد از اخراج خود از آمریکا با خبر شد. به این ترتیب چاپلین به همراه خانواده‌اش از ژانویهٔ ۱۹۵۳ در خانهٔ زیبایی در کرسیر-سور-وو وه در سوئیس زندگی کرد و تا سال ۱۹۷۲ به آمریکا بازنگشت.
در اوایل سال ۲۰۱۲، اداره اطلاعات داخلی بریتانیا (MI5) گزارشی را منتشر کرد که نشان می‌داد چارلی چاپلین به درخواست آمریکا و به خاطر «گرایش‌های کمونیستی» در دوره‌ای توسط این اداره تحت نظر و بازرسی قرار داشته‌است. اما هیچ‌گاه نتوانستند مدرکی دال بر ارتباط چارلی چاپلین و گروه‌های کمونیستی بیابند.

چاپلین در زندگی شخصی چندین بار ازدواج کرد. اولین ازدواج چارلی در اکتبر سال ۱۹۱۸ با میلدرد هریس بود. دختر بانمکی که چارلی را یاد عشق نافرجامش، هتی کلی می‌انداخت که در سال ۱۹۰۸ عاشق او شده بود. عشقی که از همان ابتدا مورد مخالفت خانوادهٔ هتی قرار گرفت. ازدواج چارلی با میلدرد پس از دو سال یعنی در آوریل ۱۹۲۰ به جدایی کشیده شد. نتیجهٔ این ازدواج یک فرزند پسر بود که تنها سه روز عمر کرد.

چارلی در نوامبر ۱۹۲۴ با هنرپیشهٔ نقش اول فیلم پسر بچه یعنی لیتا گری ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند پسر به نام‌های سیدنی و چارلز بودند. اما تنها بعد از دو سال این ازدواج نیز به جدایی کشیده شد.

در سال ۱۹۳۶ چاپلین بار دیگر با یک بازیگر ازدواج کرد. پائولت گدارد بازیگر نقش دختر بی‌خانمان در فیلم عصر جدید که با چارلی ازدواج کرد. این ازدواج نیز در سال ۱۹۴۲ به جدایی انجامید.

در سال ۱۹۴۲ او با دختر یک نمایش‌نامه‌نویس معروف آمریکایی به نام یوجین اونیل آشنا شد. نام آن دختر اونا اونیل بود. با اینکه پدر دختر با این ازدواج مخالف بود اما این ازدواج صورت گرفت. چارلی پنجاه و چهار ساله با یک دختر هجده ساله ازدواج کرده بود. این ازدواج در ۱۶ ژوئن سال ۱۹۴۳ انجام گرفت. اولین حاصل این ازدواج دختری به نام جرالدین بود. با اینکه اختلاف سن چارلی و اونا سی و شش سال بود اما این ازدواج پر دوام‌ترین ازدواج چارلی بود و این دو تا پایان عمر کنار یکدیگر بودند.

او داستان اوایل زندگی خویش را در کتابی تحت عنوان «داستان کودکی من» نوشته‌است. این کتاب مربوط به دورانی است که چاپلین هنوز مشهور نشده بود.
نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد .

# چارلی چاپلین
زندگی پدرم چارلی چاپلین، سرگذشت خواندنی و آموزنده بزرگترین کمدیسین هنر سینما، کسی که خود در زندگی به آرزوي خنده ای از دل بود ولی دنیا را خنداند، روحش شاد .
آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند.
باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می‌ورزم ...


📕 سووشون
#سیمین_دانشور
قلب یک زن اقیانوس عمیقی از رازهاست !

#ديالوگ
هیچ داستانی آغاز یا پایان ندارد: ما به دلخواه لحظه‌ای از یک زندگی را انتخاب می‌کنیم و از آنجا به گذشته یا آینده نگاه می‌کنیم.

#گراهام_گرین
📘 پایان رابطه
وقتی از دنیا کنار می‌کشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار می‌کشد.


📚جز از کل
#استیو تولتز
بیشتر دردی که می کشیم
از
ناتوانی ما در فراموش کردن هاست.
ولی
چطور فراموش کنم
وقتی
با امید نهفته در این درد زنده ام .

#ع_دباغ