در نظام هرچه درجه پایینتر، آدمی به مرگ نزدیکتر. یک سرباز در خط مقدم جبهه میجنگد، درست چهره به چهره با مرگ. و یک فرمانده بسته به درجه اش، در مسافتی دورتر
#همنوایی_شبانه_ارکستر_چوبها
#همنوایی_شبانه_ارکستر_چوبها
نه کسی منتظر است،
نه کسی چشم به راه،
نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر
فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
#فریدون مشیری
نه کسی چشم به راه،
نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر
فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
#فریدون مشیری
یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت :
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مرد.
او بلافاصله همۀ پولی را که برنده شده بود به آن زن داد
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم.
آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبیست، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر...
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مرد.
او بلافاصله همۀ پولی را که برنده شده بود به آن زن داد
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم.
آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبیست، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر...
اگر بخواهی نعمتی در تو زیاد شود،
باید آنرا ستایش کنی.
حتی وقتی گیاهی راستایش کنی،
بهتر رشد میکند
تقدیر کنید،
ستایش کنید، تأیید کنید
تا نعمتهای خدا بسوی شما سرازیر شود
#دکتر الهی قمشهای
باید آنرا ستایش کنی.
حتی وقتی گیاهی راستایش کنی،
بهتر رشد میکند
تقدیر کنید،
ستایش کنید، تأیید کنید
تا نعمتهای خدا بسوی شما سرازیر شود
#دکتر الهی قمشهای
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود.
#فريدون مشيري
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود.
#فريدون مشيري
صدقه دادن هیچ کمکی به فقرا نمیکند.
ما اینکار را فقط برای آرام کردن
وجدان خودمان انجام میدهیم.
فقرا محتاج عدالتند نه صدقه...!
#ایزابل_آلنده
ما اینکار را فقط برای آرام کردن
وجدان خودمان انجام میدهیم.
فقرا محتاج عدالتند نه صدقه...!
#ایزابل_آلنده
آدم ها لالت می کنند
بعد هی می پرسند چرا حرف نمی زنی؟
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیا بود.
#نیل سایمون
بعد هی می پرسند چرا حرف نمی زنی؟
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیا بود.
#نیل سایمون
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
مهربانی و انسانیت
بهترین دلیل
برای نکیشدن ماشه
برای ندادن دشنام
برای نکردن ستم
برای حق کشی
برای استثمار
برای برده
نکردن
انسانهاست
#ع_دباغ
بهترین دلیل
برای نکیشدن ماشه
برای ندادن دشنام
برای نکردن ستم
برای حق کشی
برای استثمار
برای برده
نکردن
انسانهاست
#ع_دباغ
قدرت تحمل هر کس را
از میزان سکوتش بسنجید ..
آنان که هیاهو می کنند
بار هیچ چیز را به روی
شانه های خود تحمل نمی کنند
#احمد_شاملو
از میزان سکوتش بسنجید ..
آنان که هیاهو می کنند
بار هیچ چیز را به روی
شانه های خود تحمل نمی کنند
#احمد_شاملو
خدایا برای همسایه که نان مرا ربود نان..!
برای عزیزانی که قلب مرا شکستن مهربانی.!
برای کسانی که روح مرا آزردند بخشش.!
وبرای خویشتنِ خویش آگاهی و عشق می طلبم
#شریعتی
برای عزیزانی که قلب مرا شکستن مهربانی.!
برای کسانی که روح مرا آزردند بخشش.!
وبرای خویشتنِ خویش آگاهی و عشق می طلبم
#شریعتی
در زمانی که برده داری در آمریکا رایج بود زن سیاهپوستی بنام هاریت گروهی مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می داد.
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای نجات
بردگان چه بود؟ او عمیقا" به فکر فرو
رفت و گفت: قانع کردن یک برده به
اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
بعدها از او پرسیدند:
سخت ترین مرحله کار شما برای نجات
بردگان چه بود؟ او عمیقا" به فکر فرو
رفت و گفت: قانع کردن یک برده به
اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی…!
گرگ ها هرگز گریه نمی کنند؛
اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود،
که برفراز بلندترین کوهها می روند
و دردناکترین زوزه ها را می کشند!
"ارنستو چگوارا"
اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود،
که برفراز بلندترین کوهها می روند
و دردناکترین زوزه ها را می کشند!
"ارنستو چگوارا"
زندانی در برزیل وجود دارد که زندانیان
با خواندن یک کتاب و نوشتن
برداشت خود از کتاب می توانند
چهار روز از مدت زمان حبس خود کم کنند!
مردی که به جرم سرقت مسلحانه
به زندان محکوم شده بود با خواندن
حدود سیصد جلد کتاب
مدت حبس خود را از ده سال به کمتر از
هفت سال کاهش داد. این مرد
پس از آزادی از زندان ، به لطف مطالعات
و دانش کسب شده در مدت حبس
بلافاصله در آزمون ورودی معتبر ترین
دانشگاه این کشور پذیرفته شد
و اکنون پس از گذشته ده سال
از آزادی خود و اخذ مدرک دکتری
به عنوان استاد و مدرس دانشگاه
مشغول به کار است ...
او بر بسیاری از دوستان متخلف خود
اثرات مثبت گذاشت و فرزندان او نیز
تحت تاثیر این اقدام پدر ، تغییر مسیر داده
و در دانشگاه های معتبر پذیرفته شدند!
او با این عمل خود الهام بخش افراد زیادی
در گرایش به مطالعه و تغییر مسیر
زندگی خود شده است.
و به راستی که فرهنگ همیشه
وحشتناکترین چیز برای ناعادلان است
زیرا مردمی که کتاب بخوانند
هرگز برده نخواهند شد
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند.
#تا_باد_چنین_بادا
با خواندن یک کتاب و نوشتن
برداشت خود از کتاب می توانند
چهار روز از مدت زمان حبس خود کم کنند!
مردی که به جرم سرقت مسلحانه
به زندان محکوم شده بود با خواندن
حدود سیصد جلد کتاب
مدت حبس خود را از ده سال به کمتر از
هفت سال کاهش داد. این مرد
پس از آزادی از زندان ، به لطف مطالعات
و دانش کسب شده در مدت حبس
بلافاصله در آزمون ورودی معتبر ترین
دانشگاه این کشور پذیرفته شد
و اکنون پس از گذشته ده سال
از آزادی خود و اخذ مدرک دکتری
به عنوان استاد و مدرس دانشگاه
مشغول به کار است ...
او بر بسیاری از دوستان متخلف خود
اثرات مثبت گذاشت و فرزندان او نیز
تحت تاثیر این اقدام پدر ، تغییر مسیر داده
و در دانشگاه های معتبر پذیرفته شدند!
او با این عمل خود الهام بخش افراد زیادی
در گرایش به مطالعه و تغییر مسیر
زندگی خود شده است.
و به راستی که فرهنگ همیشه
وحشتناکترین چیز برای ناعادلان است
زیرا مردمی که کتاب بخوانند
هرگز برده نخواهند شد
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند.
#تا_باد_چنین_بادا
با چنان عشق زندگی کن،
که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
#پائولو کوئلیو
که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
#پائولو کوئلیو
من چیزى
از عشق مان
به کسى نگفته ام !
آنها تو را هنگامى
که در اشک هاى چشمم
تن مى شسته اى دیده اند
#نزار_قبانی
از عشق مان
به کسى نگفته ام !
آنها تو را هنگامى
که در اشک هاى چشمم
تن مى شسته اى دیده اند
#نزار_قبانی
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!
ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ..
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!
ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ..
#حروف
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها
معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند
بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم
با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست
آری دوست من
با همین حروف
میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !
#ع_دباغ
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
کتاب
#شرمنده_نباش_دختر
امید به بهتر شدن زندگی، امید به بهتر شدن خودتان، امید برای انگیزه گرفتن و متمرکز شدن برای رسیدن به هدف، به تنهایی هیچ ارزشی ندارد. باید برای رسیدن به موفقیت برنامهریزی کنید. باید آگاه باشید و همین الان تصمیم بگیرید که دوست دارید چه کسی باشید و هرآنچه میخواهید را به دست بیاورید.
#ریچل_هالیس
#شرمنده_نباش_دختر
امید به بهتر شدن زندگی، امید به بهتر شدن خودتان، امید برای انگیزه گرفتن و متمرکز شدن برای رسیدن به هدف، به تنهایی هیچ ارزشی ندارد. باید برای رسیدن به موفقیت برنامهریزی کنید. باید آگاه باشید و همین الان تصمیم بگیرید که دوست دارید چه کسی باشید و هرآنچه میخواهید را به دست بیاورید.
#ریچل_هالیس