Forwarded from Mohammad Behgam
#تكه_كتاب
می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
درخت گلابی
گلى ترقى
می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...
درخت گلابی
گلى ترقى
گاهی زبانم با دلم سخنی میگوید ، از ناگفته ها ، چقدر نزدیک ولی بیگانه از هم عمری زیستند
دردستان ها بود که انسانهایی درد آشنا ساخت
رنج لبهای تشنه بود که لذت ساغری لب تشنگان را بر دل نشاند
رنج لبهای تشنه بود که لذت ساغری لب تشنگان را بر دل نشاند
زندگی کدوم قسمت زندگیه?
وجبهای عمرم را به امید وجب دیگر بدون لذت زندگی در آن گذزاندم ، روزگاری دیدم همه قسمتهای زندگی پشت سرم خاطره ای شدند، ایکاش کسی میگفت زندگی یعنی لذت زندگی کردن هر قسمتی از زندگی
وجبهای عمرم را به امید وجب دیگر بدون لذت زندگی در آن گذزاندم ، روزگاری دیدم همه قسمتهای زندگی پشت سرم خاطره ای شدند، ایکاش کسی میگفت زندگی یعنی لذت زندگی کردن هر قسمتی از زندگی
شاید صبحی باشد ، تا چشم باز کنم، ببینم باد سحری از پنجره کلبه زندگی به لنگه ها یش تلنگر ی میزند تا شاید باز کند آن چفت را، تا بوی مهربانیها و مژده آمدن بهاری ناتمام به درون خانه دل راه یابد
Forwarded from 🔋انرژی مثبت راز موفقیت🔋
قانون کارما میگه:
افکار خوب ، گفتار خوب و انجام کارهای خیر برای دیگران تماما به خودت برمیگرده.
🆔 @energymoosbat
افکار خوب ، گفتار خوب و انجام کارهای خیر برای دیگران تماما به خودت برمیگرده.
🆔 @energymoosbat
چرخ روزگار همان چرخش روزهای سرنوشتی ست ، روزی ما را در بالای بلندیها و زمین را زیر نظرمان ناچیز میکند و
میچرخد باز ، تا به ما سنگینی چرخ روزگار را نشان دهد.
میچرخد باز ، تا به ما سنگینی چرخ روزگار را نشان دهد.
باران زیباست چون می شوید ، هر قطره اش گامی ست به پاکی، باران قلب عشقی ست که قطرات محبتش بر سینه ها روان میشود
چایت را بنوش و نگران فردا نباش،
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها و یادها،
از نیما یوشیج
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها و یادها،
از نیما یوشیج
گاهی سر کوچه زمان به انتظار مینشینم، تا از آنهايي که از گذشته ها می آيند بپرسم آيا از من در گذشته ها عطری به مشام شان یا رد پایی به دیده شان مانده است.
شیرین شب یلدایی بود آن دراز شب،
ما گرد گرمای وجود پدر و مادر بزرگ جمع و شیرینی سخنانشان را مزه میکردیم ، مهر چشمانشان روشنی تاریکی در آسمان سرد ونخست روز زمستانی بود، چه خوش بود آن دل خنده های واقعی و چه بی آلایش بود آن مهمانیها، به یادش گرد همیم تا دلگرم در روزهای سردیها شویم،
ما گرد گرمای وجود پدر و مادر بزرگ جمع و شیرینی سخنانشان را مزه میکردیم ، مهر چشمانشان روشنی تاریکی در آسمان سرد ونخست روز زمستانی بود، چه خوش بود آن دل خنده های واقعی و چه بی آلایش بود آن مهمانیها، به یادش گرد همیم تا دلگرم در روزهای سردیها شویم،