شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار وسست ولی سخت بی قرار تو بودم
#شهریار
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار وسست ولی سخت بی قرار تو بودم
#شهریار
من فقط تلاش میکنم که از راه خدمت به بشریت خدا را ببینم
زیرا میدانم که
خدا نه در آسمانهاست
و نه در اعماق زمین
بلکه در وجود هر انسانی است
#گاندی
زیرا میدانم که
خدا نه در آسمانهاست
و نه در اعماق زمین
بلکه در وجود هر انسانی است
#گاندی
اگر از سعادت دیگران
خرسند نمی شوید،
بدانید که هرگز
سعادتمند نخواهید شد!
📘 در باب حکمت زندگی
#آرتور_شوپنهاور
خرسند نمی شوید،
بدانید که هرگز
سعادتمند نخواهید شد!
📘 در باب حکمت زندگی
#آرتور_شوپنهاور
عمر مختار: ما اسیرها رو نمی کشیم
جنگجوی عرب: ولی اونا اگر ما رو
اسیر کنن می کشن
عمر مختار: اونا که معلم ما نیستن.
#شیر_صحرا
جنگجوی عرب: ولی اونا اگر ما رو
اسیر کنن می کشن
عمر مختار: اونا که معلم ما نیستن.
#شیر_صحرا
این را نیز به خاطر داشته باشید که روح لال است،صدایی ندارد که فریاد بر آورد.
باید تحمل کند، تحمل کند و باز تحمل کند.
📖 #خرمگس
#اتل_لیلیان_وینیچ
باید تحمل کند، تحمل کند و باز تحمل کند.
📖 #خرمگس
#اتل_لیلیان_وینیچ
اين همه رنج،اين همه زخم و اين همه غصه كافی نبود!
كه اين همه دار و تير و تفنگ می ساختند؟
📙 سال بلوا
#عباس_معروفی
كه اين همه دار و تير و تفنگ می ساختند؟
📙 سال بلوا
#عباس_معروفی
هر چقدر بگوییم:
مردها فلان...
زنها فلان...
تنهایی خوب است...
دنیا زشت است...
آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر میزند!
#چارلز بوکوفسکی
مردها فلان...
زنها فلان...
تنهایی خوب است...
دنیا زشت است...
آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر میزند!
#چارلز بوکوفسکی
شکسپیر میگه:
من همیشه خوشحالم،
برای اینکه ازهیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
.. زندگی کوتاه است..
پس به زندگی ات عشق بورز..
من همیشه خوشحالم،
برای اینکه ازهیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
.. زندگی کوتاه است..
پس به زندگی ات عشق بورز..
لذت آنچه را که امروز داری
با آرزوی آنچه نداری
خراب نکن ...
روزهایی که می روند
دیگر باز نمی گردند
یک روز بدون خنده،
یک روز تلف شده ست...
#چارلی_چاپلین
با آرزوی آنچه نداری
خراب نکن ...
روزهایی که می روند
دیگر باز نمی گردند
یک روز بدون خنده،
یک روز تلف شده ست...
#چارلی_چاپلین
#متن زیبا بصورت داستان کوتاه
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو4 خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
# لوییز ال هی
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو4 خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
# لوییز ال هی
در بنی اسرائیل عابدی بود. شب خواب دید، در خواب به او گفتند: تو هشتاد،سال عمر می کنی، چهل سال در رفاهی و چهل سال در فشاری. کدام یک را اول می خواهی چهل سال زندگی خوب را یا چهل سال در فشار؟
او گفت : من عیال صالحه ای دارم، از او مشورت می کنم. ببینم او چه می گوید؟ از خواب بیدار شد. رفت پیش عیالش و گفت: «من چنین خوابی دیده ام، تو چه مےگویی؟»
زن گفت: بگو من چهل سال اول را در رفاه می خواهم. شب بعد خواب دید و گفت: «من چهل سال اول را در رفاه می خواهم».
از آن شب به بعد از در و دیوار برایش مےآمد. به هر چه دست مےزد طلا می شد.
زنش هم می گفت: «فلانی خانه ندارد، برایش خانه بخر، فلان جاوبیمارستان ندارد، فلان جا مسجد ندارد، فلان پسر مےخواهد عروسی کند، فلان دختر مےخواهد شوهر کند ندارد.»
همسرش به او دستور می داد و او هم تا می توانست کمک می کرد. سَرِ چهل سال خواب دید به او گفتند: «خدا مےخواهد از تو تشکر کند. چهل سال اول به تو داد، تو هم به دیگران دادی، مےخواهد چهل سال دوم را هم در رفاه باشی»
او گفت : من عیال صالحه ای دارم، از او مشورت می کنم. ببینم او چه می گوید؟ از خواب بیدار شد. رفت پیش عیالش و گفت: «من چنین خوابی دیده ام، تو چه مےگویی؟»
زن گفت: بگو من چهل سال اول را در رفاه می خواهم. شب بعد خواب دید و گفت: «من چهل سال اول را در رفاه می خواهم».
از آن شب به بعد از در و دیوار برایش مےآمد. به هر چه دست مےزد طلا می شد.
زنش هم می گفت: «فلانی خانه ندارد، برایش خانه بخر، فلان جاوبیمارستان ندارد، فلان جا مسجد ندارد، فلان پسر مےخواهد عروسی کند، فلان دختر مےخواهد شوهر کند ندارد.»
همسرش به او دستور می داد و او هم تا می توانست کمک می کرد. سَرِ چهل سال خواب دید به او گفتند: «خدا مےخواهد از تو تشکر کند. چهل سال اول به تو داد، تو هم به دیگران دادی، مےخواهد چهل سال دوم را هم در رفاه باشی»
هرگز به کسی حسادت نکن ،
بخاطر نعمتی که خدا به او داده !
زیرا تو نمی دانی ؛
که خداوند چه چیزی را از او گرفته است ...!
بخاطر نعمتی که خدا به او داده !
زیرا تو نمی دانی ؛
که خداوند چه چیزی را از او گرفته است ...!
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
بارون درخت نشین، ایتالو کالوینو