پسرم می پرسد :
چرا باید ریاضی بخوانم ؟
دلم می خواهد بگویم لازم نیست،
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است...
#برتولت برشت
چرا باید ریاضی بخوانم ؟
دلم می خواهد بگویم لازم نیست،
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است...
#برتولت برشت
در برابر چشمهای آسمان
ابر را
در برابر چشمهای ابر
باد را
در برابر چشمهای باد
باران را
در برابر چشمهای باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشمها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشمهایی که دزدها را دیده بود...
#شیرکو_بیکس
📘 سلیمانیه و سپیده دم جهان
ابر را
در برابر چشمهای ابر
باد را
در برابر چشمهای باد
باران را
در برابر چشمهای باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشمها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشمهایی که دزدها را دیده بود...
#شیرکو_بیکس
📘 سلیمانیه و سپیده دم جهان
هادی رنجی در سال 1286 بدنیا آمد و در سال 1339 در گذشت. از روی تنگ دستی، در نوجوانی ترک تحصیل کرد و به قفل سازی پرداخت .
شعری از این شاعر :
شعری از این شاعر :
به نااميدي از اين در مرو، اميد اينجاست. فزونتر از عدد قفلها كليد اينجاست
بعيد نيست خطابخشي از كرامت دوست. اگر كريم نبخشد خطا، بعيد اينجاست
به هر دري كه روي جز عزا نخواهي ديد. مگر مقيم در دل شوي كه عيد اينجاست
در آ به خلوت دل تا به چشم جان نگري. كه دوست را رخ بهتر ز مه پديد اينجاست
مباش در پي خود بيني و خدا بين باش. كه آنچه فرق يزيد است و با يزيد اينجاست
بكوش در عمل امروز و فكر فردا كن. كه فرصتي كه شقي دارد و سعيد اينجاست
به ساز و برگ سفر جهد كن در اين بازار. كه آنچه شايد و بايد تو را خريد اينجاست
بيا به ميكده تا آنكه رو سپيد شوي. كه رو سيه نشود هر كه رو سپيد اينجاست
از آن به كوي خراباتيان مقام من است. كه از جهان، دلم آنجا كه آرميد اينجاست
سحر ز عرش، سروشم به گوش جان فرمود كه هر كه سر به گريبان دل كشيد اينجاست
قدم نمينهد از كوي دل برون (رنجی) مراد ميطلبد از دل و مريد اينجاست
بعيد نيست خطابخشي از كرامت دوست. اگر كريم نبخشد خطا، بعيد اينجاست
به هر دري كه روي جز عزا نخواهي ديد. مگر مقيم در دل شوي كه عيد اينجاست
در آ به خلوت دل تا به چشم جان نگري. كه دوست را رخ بهتر ز مه پديد اينجاست
مباش در پي خود بيني و خدا بين باش. كه آنچه فرق يزيد است و با يزيد اينجاست
بكوش در عمل امروز و فكر فردا كن. كه فرصتي كه شقي دارد و سعيد اينجاست
به ساز و برگ سفر جهد كن در اين بازار. كه آنچه شايد و بايد تو را خريد اينجاست
بيا به ميكده تا آنكه رو سپيد شوي. كه رو سيه نشود هر كه رو سپيد اينجاست
از آن به كوي خراباتيان مقام من است. كه از جهان، دلم آنجا كه آرميد اينجاست
سحر ز عرش، سروشم به گوش جان فرمود كه هر كه سر به گريبان دل كشيد اينجاست
قدم نمينهد از كوي دل برون (رنجی) مراد ميطلبد از دل و مريد اينجاست
مذهب ،چه برای مادرم چه برای من،چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ.
ابدیت ،خواه ملکوتی خواه زمینی ،نمی تواندتسلا بخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد اما مرگ را پیش روی خود می بیند.
#مرگ_بسیار_ارام
#سیمون_دو_بووار
ابدیت ،خواه ملکوتی خواه زمینی ،نمی تواندتسلا بخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد اما مرگ را پیش روی خود می بیند.
#مرگ_بسیار_ارام
#سیمون_دو_بووار
هدف از زندگی فقط شاد بودن نیست، بلکه مفید بودن، شرافتمند بودن، دلسوز و غمخوار بودن است. تفاوت دارد وقتی كه فقط زندگی کردهای یا خیلی خوب زندگی کردهای...
#رالف_امرسون
#رالف_امرسون
از امیرالمومنین(ع)پرسیدند:
بزرگترین گناه کبیره چیست؟
حضرت نگفتند بینمازی؛
نگفتند بیحجابی؛
نگفتند روزه نگرفتن!
فرمودند:
"مایوس و نامید شدن از رحمت خدا
بزرگترین گناه کبیره چیست؟
حضرت نگفتند بینمازی؛
نگفتند بیحجابی؛
نگفتند روزه نگرفتن!
فرمودند:
"مایوس و نامید شدن از رحمت خدا
بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمهی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش بحال روزگار
#فریدونمشیری
شاخههای شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمهی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش بحال روزگار
#فریدونمشیری
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را
به تو می بخشد،
جز درک حس زنده بودن
از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن.....!
#فروغ_فرخزاد
به تو می بخشد،
جز درک حس زنده بودن
از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن.....!
#فروغ_فرخزاد
اگر شروع کنی به قضاوت مردم ،
فرصت عشق ورزیدن بهشون رو
از دست میدی ...!
# مادر ترزا
فرصت عشق ورزیدن بهشون رو
از دست میدی ...!
# مادر ترزا
یک وقتهايی هست که بايد بگذاری موسیقیای که دوست داری و باهاش خاطره ساختهای، با صدای بلند در خانه پخش شود. چای دم کنی و بگذاری نتها در چای سرریز شوند. آنوقت دو تا چای بریزی و بگذاری روی میز و با غيابِ دیگری حرف بزنی. هی حرف بزنی با کسی که آن سوی میز ننشسته است.
#آنتونین دورژاک
#آنتونین دورژاک
روانشناسان می گویند:
هر روز سه اتفاق خوشایندی که برایتان افتاده است را بنویسید.
سه اتفاق حتی کوچک.
این کار را برای ٢١ روز ادامه دهید.
"سه اتفاق هر روز باید مختص آن روز باشند."
این کار مغز را عادت می دهد که بر روی مسائل مثبت تمرکز کند و بر طبق تحقیقات انجام شده، چنین عادتی
(حتی بیشتر از حس موفقیت)
باعث خوشحالی شما می شود ...
هر روز سه اتفاق خوشایندی که برایتان افتاده است را بنویسید.
سه اتفاق حتی کوچک.
این کار را برای ٢١ روز ادامه دهید.
"سه اتفاق هر روز باید مختص آن روز باشند."
این کار مغز را عادت می دهد که بر روی مسائل مثبت تمرکز کند و بر طبق تحقیقات انجام شده، چنین عادتی
(حتی بیشتر از حس موفقیت)
باعث خوشحالی شما می شود ...
جنگ که تموم شه ازدواج میکنیم و در مزرعه ی ما گلهایی خواهد رویید به زیبایی تو، در رحم تو دختری خواهد بود شبیه تو...
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده.
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده.
گاهی
بايدكركره زندگي را
پايين بكشيم و
با خود خلوت كنيم و
به پيرامون مان با
دقت بيشتری نگاه كنیم،
شايد چيزهایی را ازياد برده باشيم
#سنت_آگوستين
بايدكركره زندگي را
پايين بكشيم و
با خود خلوت كنيم و
به پيرامون مان با
دقت بيشتری نگاه كنیم،
شايد چيزهایی را ازياد برده باشيم
#سنت_آگوستين
این چه رازی است که آنچه را که میخواهیم فراموش کنیم، دائما به یاد میآوریم!
# کورمک مک کارتی
# کورمک مک کارتی
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «ﮐﺴﺎنے که ﺑﻪ ﺯﻧﺪگےِ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻮﺭ میبخشند ﺭﻭﺯے ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ. #بیل_ویلسون.»
از صخره پایین پریدم و بعد همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد؛ فهمیدم آدمهایی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آن هم به این شکل خیلی چیزها را عوض میکند، از وحشت سقوط کم نمیکند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت میدهد... من از صخره پایین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و من را میان زمین و آسمان گرفت، این چیزی است که من به عشق تعبیرش میکنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدمها را میگیرد، چیزی آن قدر قدرتمند که میتواند قانون جاذبه را به چالش بکشد...
#پل_استر
#پل_استر
Forwarded from قوجا تبریز Qoca Tabriz
🔷وقتی شهریار معشوقهاش را در سیزده بدر دید!
🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد.
🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟
🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا میفرسود، تشويشى بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم.
🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد.
🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
@qocatabriz
يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
@qocatabriz
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم...
💠 به ما بپیوندید👇🏻
http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ
🔹وقتى كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردى ربودند و حُسن و جوانى و آزادگى و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويى كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامى شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد.
🔹روزگار طاقت سوزى داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبرى نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟
🔹تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براى گردش به باغى واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطرى شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابى جانكاه مرا میفرسود، تشويشى بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتى زير درختى، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم.
🔹ناگهان توپ پلاستيكى صورتى رنگى به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركى بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهربانى صدايش كردم، لبخند شيرينى زد، جلو آمد دستى به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد.
🔹با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واى... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش... آرى... او بود... كسى كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاى شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
@qocatabriz
يارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
@qocatabriz
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم...
💠 به ما بپیوندید👇🏻
http://t.me/joinchat/BarfeTwWT1jzAolyvPQ-mQ
Telegram
قوجا تبریز Qoca Tabriz
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
#شهریار #محسن_چاوشی #سیزده
به ما بپیوندید👇🏻
💠 @qocatabriz
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
#شهریار #محسن_چاوشی #سیزده
به ما بپیوندید👇🏻
💠 @qocatabriz
ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻧﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ، ﭼﯿﻪ؟
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻧﺸﻪ.
#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻧﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ، ﭼﯿﻪ؟
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻧﺸﻪ.
#شازده_کوچولو
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری