کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.59K photos
70 videos
906 files
180 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
بریدا، از پائلو کویلیو
من از این دنیا فقط اینو دریافتم که
اونی كه بیشتر می گفت : "نمیدونم"، بیشتر میدونست!
اونی كه "قویتر" بود، كمتر زور میگفت!
اونی كه راحت تر میگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!...
اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!
اونی كه خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!
اونی كه بیشتر "طنز" میگفت، به زندگی جدی تر نگاه میكرد!

# پروفسور محمود حسابی
🔴واکسن آبله


در صفر ماه ۱۲۶۷ هجری قمری ، به امیر کبیر اطلاع دادند که در شهر تهران چند بیمار به آبله پیدا شده اند که معالجات در مورد آنها موثر واقع نشده و مرده اند. امیر از شنیدن این خبر بشدت نگران شد و فورا امر کرد در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش نیابد و مردم نجات پیدا کنند. در آن روز ها تزریق واکسن آبله و بیماری های دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری به این بیماری به آنها زده شود. از طرفی ، چند تن از مارگیر ها و دعانویس ها در شهر اینطور شایع کردند که تزریق واکسن موجب نفوذ اجنه در خون میشود و ممکن است شخص به غش مبتلا شود. چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی #جهل و #نادانی حاضر نیستند واکسینه شوند و از بیماری مصون بمانند. در همان حال از یک مریضخانه دیگر خبر رسید که پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله درگذشته اند. امیر کبیر نیز فورا دستور داد هرکس حاضر نشود آبله بکوبد ، باید فورا پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور میکرد که همه مردم با این فرمان آبله میکوبند ؛ اما شایعات #دعانویس ها و جهالت مردم بیش از آن بود که تسلیم شوند. عده ای از متولین حاضر شدند پنج تومان جزیه دهند و از تزریق واکسن معاف شوند و عده ای دیگر به هنگام مراجعه مسئولین در آب انبار ها پنهان شدند و یا به خارج شهر گریختند. روز بیست و هشتم ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در تمام شهر تهران و ولایات فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند. امیر سخت نگران شد. از قضاء در همین روز پاره دوزی را که طفلش در اثر بیماری آبله مرده بود ، به نزد او آوردند. امیر به جسد طفل نگریست و گفت: " ما که برای نجات بچه هایتان ، آبله کوب فرستادیم! پیر مرد با اندوه گفت: حضرت امیر! به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم #جن زده میشود! امیر کبیر فریاد کشید: وای از #جهل و #نادانی! حالا گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای ، باید پنج تومان هم جریمه بدهی! پیر مرد با التماس گفت: " باور کنید که هیچ ندارم. امیر کبیر دست در جیب کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد ، این پنج تومان را به دولت بپرداز! چند دقیقه بعد بقالی را آوردند که او نیز بچه اش مرده بود. این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند ، روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در این هنگام میرزا آقا خان وارد شد ، او در کمتر وقتی امیر کبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید. ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیر خوار پاره دوز و بقالی از آبله مرده اند. میرزا آقاخان گفت: ولی اینان در اثر #جهل آبله نکوبیده اند. امیر کبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم! اگر ما در هر روستا ، کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، فالگیر ها بساطشان را جمع میکنند. { تمام #ایرانیان فرزندان حقیقیِ من هستند} و من از این میگریم که چرا مردم باید اینقدر جاهل باشند که بر اثر نکوبیدن آبله بمیرند!
برای از بین بردن تاریکی، شمشیر نکش. خشمگین نشو.. فریاد نزن...

برای از بین تاریکی، چراغ روشن کن.
تاریک اندیشی؛ قفلی است که تنها با کلید روشن اندیشی باز می شود..

#امیر_کبیر
وقتی كتابی توی جيبت يا توی كيفت داری، مخصوصا وقت‌هايی كه غمگينی و غصه‌دار، مثل اين است كه صاحب يك دنيای ديگر هستی!
دنيايی كه می‌تواند شادی را به تو برگرداند!

#اورهان_پاموک
ما که
از هر چیز ترسیدیم
سرمان آمد ،
بیا تمرین کنیم
کمی از خوشبختی بترسیم ...!

#حسین_پناهی
.
بارالها!
از کوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نکند فرق به حالم...!
چه برانی،
چه بخوانی...
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی...!
نه من آنم که برنجم
نه تو آني که برانی...!
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد...!
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
 
 #خواجه عبدالله انصاری
خداوند ما را برای
خودش آفریده است پس
قلبمان آرام نمی گیرد مگر
وقتی که به او روی می آوریم.

#سنت_آگوستین
در بدترين روزها ؛
اميدوار باش.

هميشه زيباترين باران
از سياهترين ابر مي بارد...
ای ساربان غمگین مباش
خوش روزگاری میرسد

یاعمر غم سر میرسد
یاغمگساری میرسد

ای ساربان آهسته ران
قدری تحمل بیشتر

این کشتی طوفان زده
آخرکناری می رسد...
این متن خیلی قشنگه...

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم
به پشت سرم نگاه کردم
جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو ردپا بود
و
جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود
به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟
گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛
تو را در سختی ها به دوش می کشیدم!!

" خدایا بی نظیری "
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «این متن خیلی قشنگه... در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم به پشت سرم نگاه کردم جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو ردپا بود و جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟ گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛ تو را در…»
فال امشب حافظ
پا بر خاک بیابان گذاشتم
آهی کشید
نشستم
به صدایش گوش دادم
با لحنی سنگين
گفت
میدانی
ای زاده از من
روزهای طولانی
زیر تابش سوزان آفتاب
به انتظار قطرات باران
گرمی را به جان میگیرم
تشنه و سوخته
تنها
می نشینم
تا
روزی که گریه آسمان
خیسم کند
زیباترین گلها
شادترین رنگها
خوشبو ترین عطرها
را به نگاه های منتظر
می بخشم
آری
خاک بیابانم و
صبور در سکوت تنهایی
به امید باران زندگی
و
شکفتن
گلهای شادی
بر لبان
خسته و تشنه از سوز روزگاران

#ع_دباغ
به نام پروردگار
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب
و کتابخوانی ایجاد شده و تلاش دارد قشر های مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید

در این راستا موارد مهم ذیل مد نظر میباشند:
-آگاهي دادن به مردم
- ایجاد انگیزه و علاقه به کتاب
- آموزش راههای کتابخوانی
- انتخاب کتاب به تناسب مخاطب و ارایه مشاوره
- حمایت مادی و معنوی

از اعضا ی محترم تقاضا داریم ، با معرفی کانال به توسعه فرهنگ کتاب خوانی در جامعه کمک کنند،

با احترام :

#ع_دباغ
گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد،
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه‌ای هست که قلب من آنرا،
از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است...

#فروغ فرخزاد
بسی گفتند: دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است
اما نوشداروست ...

#فریدون مشیری
#حسین‌پناهی

دوتادستاشو مشت کرد
جلوم گرفت و گفت،
اگه بگی گل کدو
گل کدومه میمونم
برای ازدست ندادنش
محکم زدم پشت دست چپش
دستشو باز کرد
گل بود...!!
اشکام جاری شد روی گونه‌هام . . .!
حواسش نبود،
وقتی با دست راستش
اشکامو پاک کرد،
دیدم توی دست راستش
هم گل بود!
انکه تو را میخواهد
به هر بهانه‌ای میماند . . .!
بچه که بودیم

شبها فکر میکردیم فردا چی بازی کنیم ؛

الان فکر میکنیم

فردا زندگی قراره

چی بازیی بکنه باهامون …