باید بود تا اثبات کرد وجود را ، بودن یا نبودن چه مفهومی دارد زمانیکه هستیم فقط برای خودمان، ایا حس بودن ، همان حس عشق ما نسبت به انسانهای نیازمندی نیست که چشم حسرت یاریمان را دارند،
بیشتر عمر در جستجوی خوشبختیهای گمشده ای بودم، که زماني دریافتم خوشبختی اوقاتی بود که در پی آينده های نامعلوم به حسرت گذراندم
وقتی دلم میگیرد ، به یاد دلهای خسته ای میافتم که در آرزوي ذره محبتی بی تابی میکنند، چقدر زیباست آرامشی که با سیر مهربانیها بر دل گرفته ام می نشیند،
بزرگترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چطور عشقت را به همه هدیه کنی و چطور اجازه بدهی عشق به وجودت راه پیدا کند.
از موری
از موری
وقتی میخوانم ، خش خش صفحات با ورق زدنها، چون روزهای سپری شده زندگیم ، خاطرات را از دورها نزدیکم میسازد، هر جمله شادی ، شادم و هر تلخی، تلخیهای روزگار را در سیمای ذهنم متصور میسازد.
وقتی مینویسم ، مرکب قلم احساسات درونم را بر صفحه کاغذی عمرم پخش میکند، چقدر آرامبخش است وقتی نقشهای این صفحه با رقص موزونی جمله ای می آفرينند که آواز خواندنش مستم میکند.
Forwarded from 🇹🇯 اعظم خجسته
#در_مزار_مادر ...
ترا آغوش می گیرم
و آنجا می روم از هوش، می میرم
در این دنیـا به غیــر از تربت پاک تـو ای مــادر!
ز هر چیزی که بود و هست دلگیرم
و از این زندگی سیرم
نگر چون سخت مغمومم !
درین دنیا ز خود هم بی تو محرومم
پدر رفت و تو رفتی و صفا از خانه ی ما رفت
تو گویی در جهان بر غصّه محکومم
عجب تنها و مظلومم!..
همیشه در سفر بودم
جدا از صحبت گرم پـدر بـودم
نبودم تا بگیـرم پایـه ی تابوتـت ای مـادر!
که روز مرگ تو من بیخبر بودم
مرا بخشا که کَر بودم
رسیدم بر مزار تو
دعا خواندم، نشستم در کنـار تو
پدر را در مزارستان، گمانم زنده می دیدم
که می آورد بر «اعظم» بهار تو
خوشا بر روزگار تو
#اعظم_خجسته
#زلال
https://telegram.me/tajikpoets
ترا آغوش می گیرم
و آنجا می روم از هوش، می میرم
در این دنیـا به غیــر از تربت پاک تـو ای مــادر!
ز هر چیزی که بود و هست دلگیرم
و از این زندگی سیرم
نگر چون سخت مغمومم !
درین دنیا ز خود هم بی تو محرومم
پدر رفت و تو رفتی و صفا از خانه ی ما رفت
تو گویی در جهان بر غصّه محکومم
عجب تنها و مظلومم!..
همیشه در سفر بودم
جدا از صحبت گرم پـدر بـودم
نبودم تا بگیـرم پایـه ی تابوتـت ای مـادر!
که روز مرگ تو من بیخبر بودم
مرا بخشا که کَر بودم
رسیدم بر مزار تو
دعا خواندم، نشستم در کنـار تو
پدر را در مزارستان، گمانم زنده می دیدم
که می آورد بر «اعظم» بهار تو
خوشا بر روزگار تو
#اعظم_خجسته
#زلال
https://telegram.me/tajikpoets
Telegram
🇭🇺 اعظم خجسته
شاعر/روزنامهنگار
کتابهای اعظم خجسته:
📖 سایهروشن
📖 چشمهٔ زلال
📖 سپیده را سلام
📖 ایستگاه زندگی
📖 آمد بهار بی تو
📖 نالههای باد
📖 باغی پر از شکوفه
کتابهای اعظم خجسته:
📖 سایهروشن
📖 چشمهٔ زلال
📖 سپیده را سلام
📖 ایستگاه زندگی
📖 آمد بهار بی تو
📖 نالههای باد
📖 باغی پر از شکوفه
Forwarded from کتابفروشی موزه آذربایجان
این اثر داستانی است که تاریخ فلسفه را به زبان ساده برای نوجوانان تشریح میکند. این کتاب تاکنون به ۵۹ زبان برگردانده شده و علاوه بر نوجوانان، توجه بزرگسالان را هم بهخود جلب کردهاست.
Forwarded from کتابفروشی موزه آذربایجان
اگر ندانیم که می میریم طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم
و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی،تصور مرگ نیز ناممکن است.
روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد:
« تا این لحظه نفهمیده بودم، زندگی چه زیباست»
تاثر آور نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟
یاستین_گوردر
از کتاب: دنیای سوفی
و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی،تصور مرگ نیز ناممکن است.
روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد:
« تا این لحظه نفهمیده بودم، زندگی چه زیباست»
تاثر آور نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟
یاستین_گوردر
از کتاب: دنیای سوفی
Forwarded from کتابفروشی موزه آذربایجان
رمان «خانه کاغذی» در نگاه اول با داستان زندگی زنی به نام بلوما لنون آغاز میشود که استاد رشته ادبیات انگلیسی است و روزی هنگام عبور از عرض خیابان، در حالی که مشغول خواندن شعری از امیلی دیکنسون است با ماشینی تصادف میکند، اما در واقع داستان از اینجا به تدریج وارد زندگی افراد دیگری میشود. در ادامه این رمان با داستان زندگی مردی به اسم کارلوس بروئر آشنا میشویم که به طور جنون آمیزی عاشق کتاب است و با ولع بیپایان کتاب میخواند اما همین عشق بیحد و حصر به مطالعه، زندگی او را دگرگون می کند...