Forwarded from موسسه خیریه ابرار قائم تبریز
🌺 مبعث رسول اکرم، حضرت محمد مصطفی (ص) بر عموم مسلمین جهان مبارک باد. 🌺
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
https://t.me/abraregaem
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
https://t.me/abraregaem
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
از خدا پرسیدم:
خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را
بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حالت را بگذران،
و بدون ترس برای آینده آماده شو!
ایمان را نگه دار و
ترس رابه گوشه ای انداز،
شک هایت را باور نکن
وهیچ گاه به باورهایت شک نکن...
زندگی شگفت انگیز است؛
فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید...
#نلسون_ماندلا
خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را
بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حالت را بگذران،
و بدون ترس برای آینده آماده شو!
ایمان را نگه دار و
ترس رابه گوشه ای انداز،
شک هایت را باور نکن
وهیچ گاه به باورهایت شک نکن...
زندگی شگفت انگیز است؛
فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید...
#نلسون_ماندلا
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
نخستین آموزگار ، چنگیز ایتماتوف
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
زیباترین رمان عاشقانه جهان ، جمیله ،
از چنگیز آیتماتوف
از چنگیز آیتماتوف
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_400313865637725049.pdf
1.1 MB
زندگی دشوارترین امتحان است.
بسیاری از مردم مردود می شوند
چون سعی می کنند از روی دست هم بنویسند،
غافل از این که سوالات موجود در برگه ی هر کسی فرق میکند.
#میلان کوندرا
بسیاری از مردم مردود می شوند
چون سعی می کنند از روی دست هم بنویسند،
غافل از این که سوالات موجود در برگه ی هر کسی فرق میکند.
#میلان کوندرا
هر کس که بتواند
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
در زمینی که پیشتر تنها
یک دسته ذرت یا یک تیغهی علف بود
دو دسته ذرت یا دو تیغهی علف
به عمل بیاورد،
بیشتر از تمامی مجموعهیِ سیاستمداران
شایستگی دارد.
و خدمتی اساسیتر از آنها به
کشورش کرده است . . .!
#جاناتانسویفت
برایم اهمیتی ندارد که ایدههایم را دزدیدهاند. آنچه برایم اهمیت دارد، اینست که آنها از خودشان ایدهای ندارند...
#نیکولا_تسلا
#نیکولا_تسلا
عیسی مسیح گفت: داوری نکنید تا بر شما داوری نشود و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود. چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران بیماری را به سوی خود کشانیده اند. آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند، در واقع به سوی خودش جذب میکند...
#چهار_اثر_از_فلورانس
#اسکاول_شین
#چهار_اثر_از_فلورانس
#اسکاول_شین
باغ انگور . . . .
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
وقتی مجبورید در جایی که اکنون هستید بمانید
کتاب خواندن به شما
جای دیگری برای رفتن میدهد...
کتاب خواندن به شما
جای دیگری برای رفتن میدهد...
همه ی ما درون گودالیم.
اما بعضی از ما، از آن اعماق،
به ستاره ها نگاه می کنیم...
#اسکار_وایلد
📗 بادبزن خانم ویندرمر
اما بعضی از ما، از آن اعماق،
به ستاره ها نگاه می کنیم...
#اسکار_وایلد
📗 بادبزن خانم ویندرمر
خاتون پرسید:
_ الانه حواست کجا بود؟
مرحب به او لبخند زد. خاتون معنای لبخند او را حس کرد. مثل اینکه فهمیده بود خودش خاطر مرحب را مشغول داشته بوده. از این به خودش می نازید. یک جور غرور زنانه. حالتی که گویا در هر زنی هست. مرحب هم این را دریافت. دریافت که خاتون خوشش می آید توی دل او جا کند. این چیزها هیچ وقت به زبان نمی آیند، اما حس می شوند. مثل چیزی که نامریی هستند. دیده نمی شوند، اما هستند. حرف دیگری زده می شود، اما معنای دیگری می دهد. گویی چیزی، حالتی زیر گونه ها می دود و عریان می شود و به زبان در می آید. یک جور چیزی است که گفتنی نیست. نمی شود گفتش. هر دوشان این را حس میکردند. نه که از زبان هم بشنوند، نه. از حالت هم دریافته بودند
کتاب: #سفر
#محمود_دولت_آبادی
_ الانه حواست کجا بود؟
مرحب به او لبخند زد. خاتون معنای لبخند او را حس کرد. مثل اینکه فهمیده بود خودش خاطر مرحب را مشغول داشته بوده. از این به خودش می نازید. یک جور غرور زنانه. حالتی که گویا در هر زنی هست. مرحب هم این را دریافت. دریافت که خاتون خوشش می آید توی دل او جا کند. این چیزها هیچ وقت به زبان نمی آیند، اما حس می شوند. مثل چیزی که نامریی هستند. دیده نمی شوند، اما هستند. حرف دیگری زده می شود، اما معنای دیگری می دهد. گویی چیزی، حالتی زیر گونه ها می دود و عریان می شود و به زبان در می آید. یک جور چیزی است که گفتنی نیست. نمی شود گفتش. هر دوشان این را حس میکردند. نه که از زبان هم بشنوند، نه. از حالت هم دریافته بودند
کتاب: #سفر
#محمود_دولت_آبادی
کـافکا معتقد است که این دنیای دروغ
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت
وقتی خورشید رفته رفته از روشناییها خود را پشت کوههای بلند پنهان میکند،
چهره آسمان سرخ گون
غم تاریکیها را به دوش میکشد،
ولی هنوز تلألو نوری باریک
سوسو زنان
امید طلوعی دیگر را از دورها
در شب سیاه زنده میدارد.
#ع_دباغ
چهره آسمان سرخ گون
غم تاریکیها را به دوش میکشد،
ولی هنوز تلألو نوری باریک
سوسو زنان
امید طلوعی دیگر را از دورها
در شب سیاه زنده میدارد.
#ع_دباغ