یادداشت زنده یاد غلامحسین فرنود
در دفتر خاطرات محمد طاهری خسروشاهی؛ سردبیر مجله سفینه تبریز
من هرگاه بمیرم، گله ای از هیچ چیز و هیچ کس ندارم...
دوست عزیز؛
قرار است چیزی بنویسم که مثلا بماند. تا کی؛ لابد تا وقتی که این تقویم از چشمتان بیفتد و دورش بیندازید.
ماندن؛ درد قدیمی انسان است که شما در ادبیات کلاسیک، با "جاودانگی" از آن پیام می گیرید.
باری روزنامه نگاری راه را به جاودانگی هدایت نمی کند مگر اینکه شهید راهش شوی! اما نفس زندگی و کار صادقانه، به نظر من تنها راه جاودانه شدن است. چون وقتی می اندیشی و عکس العملی مکتوب از خود صادر می کنی، و آن سند، پیامش را انتقال می دهد، انگار افتاده ای در راه جاودانه شدن!
اجازه بدهید درد جاودانه شدن را ول کنم و بگویم که من به شخصه راحت و خوشبخت زیسته ام. هر وقت بمیرم گله ای از هیچ چیز و هیچ کس ندارم. همین
با ارادت
غلامحسین فرنود
در دفتر خاطرات محمد طاهری خسروشاهی؛ سردبیر مجله سفینه تبریز
من هرگاه بمیرم، گله ای از هیچ چیز و هیچ کس ندارم...
دوست عزیز؛
قرار است چیزی بنویسم که مثلا بماند. تا کی؛ لابد تا وقتی که این تقویم از چشمتان بیفتد و دورش بیندازید.
ماندن؛ درد قدیمی انسان است که شما در ادبیات کلاسیک، با "جاودانگی" از آن پیام می گیرید.
باری روزنامه نگاری راه را به جاودانگی هدایت نمی کند مگر اینکه شهید راهش شوی! اما نفس زندگی و کار صادقانه، به نظر من تنها راه جاودانه شدن است. چون وقتی می اندیشی و عکس العملی مکتوب از خود صادر می کنی، و آن سند، پیامش را انتقال می دهد، انگار افتاده ای در راه جاودانه شدن!
اجازه بدهید درد جاودانه شدن را ول کنم و بگویم که من به شخصه راحت و خوشبخت زیسته ام. هر وقت بمیرم گله ای از هیچ چیز و هیچ کس ندارم. همین
با ارادت
غلامحسین فرنود
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮔﺎﻫی
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻤﺶ!
ﮐﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ!
ﭼﺎﯾﯽای ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺑﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﻣﺎﻥ، ﺷﯿﻄﻨﺖﻫﺎ، ﺁﻫﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﻮﺟﻮﻭﺍﻧﯿﻤﺎﻥ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ...
ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏُﺮﻏﺮ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﯾﺎ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ!
ﺳﺮﺩ ﯾﺎ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ!
ﺯﻭﺭ ﺯﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺪﻭﯾﻢ!
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺳﺎﮐﺖ ، ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻏﺮ ﻏﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮﭘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﻮﺑﯿﺪﯾﻢ!
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ!
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ، ﺭﻓﯿﻖ ﺟﺎﻧﻢ، ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯾﻬﺎﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﺍ، ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ...
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺱ ﻭ ﺑﻔﻬﻢ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ.
ﺭﻭﺯ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﯾﺶ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﻠﺮﺯﺩ،
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺖ،
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺕ،
ﯾﺎ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪٔ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺣﺘﯽ،
ﺭﻓﯿﻖ ﺟﺎﻧﻢ! ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﻧﻔﺴﺸﺎﻥ ﮐﺸﯿﺪ.
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ...
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻤﺶ!
ﮐﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ!
ﭼﺎﯾﯽای ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺑﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﻣﺎﻥ، ﺷﯿﻄﻨﺖﻫﺎ، ﺁﻫﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﻮﺟﻮﻭﺍﻧﯿﻤﺎﻥ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ...
ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏُﺮﻏﺮ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﯾﺎ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ!
ﺳﺮﺩ ﯾﺎ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ!
ﺯﻭﺭ ﺯﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺪﻭﯾﻢ!
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺳﺎﮐﺖ ، ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻏﺮ ﻏﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮﭘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﻮﺑﯿﺪﯾﻢ!
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ!
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ، ﺭﻓﯿﻖ ﺟﺎﻧﻢ، ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯾﻬﺎﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﺍ، ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ...
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺱ ﻭ ﺑﻔﻬﻢ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ.
ﺭﻭﺯ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﯾﺶ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﻠﺮﺯﺩ،
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺖ،
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺕ،
ﯾﺎ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪٔ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺣﺘﯽ،
ﺭﻓﯿﻖ ﺟﺎﻧﻢ! ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ، ﻧﻔﺴﺸﺎﻥ ﮐﺸﯿﺪ.
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ...
از چیزهای کوچک در زندگیتان لذت ببرید، چون روزی به گذشته نگاه میکنید و متوجه میشوید آنها چیزهای بزرگی بوده اند.
#کورت_ونه_گات
#کورت_ونه_گات
در قفس را باز بگذار
پرنده اگر به تو عاشق باشد
بر شانه هایت مینشیند
عليرضا روشن
پرنده اگر به تو عاشق باشد
بر شانه هایت مینشیند
عليرضا روشن
با شما از زخمی سخن میگویم برآمده از نیزههای نادانی و ما همه قربانی آنیم.
کسی دوستدار حقیقت نیست،
همه دوستدار مصلحتاند...
#بهرام_بیضایی
کسی دوستدار حقیقت نیست،
همه دوستدار مصلحتاند...
#بهرام_بیضایی
راز آزادی در آموزش به مردم نهفته است. در حالی که راز استبداد در نادان نگه داشتن آنهاست!
#ماکسیمیلیان_روبسپیر
#ماکسیمیلیان_روبسپیر
از بدی، بدی به وجود میاد و بزرگ میشه و تغییر ماهیت میده. برای همین گاهی نمیتونی ببینی که بدیِ توی دنیا از بدی توی خونهی خودت شروع شده...
#یآ_جسی
📘 خانه روان
#یآ_جسی
📘 خانه روان
پرنده ها دیرشان نمی شود. هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی کند. گوزن ها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند. فقط انسان زمان را اندازه می گیرد.
فقط انسان ساعت را اعلام می کند و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج می برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی کند؛ ترس تمام شدن وقت...
#ارباب_زمان
#میچ_آلبوم
فقط انسان ساعت را اعلام می کند و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج می برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی کند؛ ترس تمام شدن وقت...
#ارباب_زمان
#میچ_آلبوم
پیش از آنکه تشخیص دهید
دچار افسردگی هستید
یا اعتماد به نفس پایینی دارید
اطمینان حاصل کنید که توسط
یک مشت عوضی محاصره نشده اید!!
#زیگموند_فروید
دچار افسردگی هستید
یا اعتماد به نفس پایینی دارید
اطمینان حاصل کنید که توسط
یک مشت عوضی محاصره نشده اید!!
#زیگموند_فروید
لذتی بالاتر از این نیست که اطرافیانت دوستت داشته باشند، و احساس کنی که حضورت خوشی آنان را دو چندان میکند...
#شارلوت برونته
#شارلوت برونته
همسایه کناری،غمگینم می کند...
زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند،
مى روند سر کار،عصر باز می گردند.
یک پسر و دختر بچه دارند.
ساعت نه شب،همه چراغ های
خانه خاموش است...
صبح فردا نیز زود بیدار می شوند،
سر کار می روند،عصر باز می گردند،
ساعت نه، خاموشی!
همسایه کناری غمگینم می کند...
آدم های خوبی اند،دوستشان دارم!
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند و نمی توانم کمکشان کنم.
گذران زندگی می کنند،
بی خانمان نیستند،اما بهای گزافی
می پردازند...
گاهی در میانه روز به خانه شان
می نگرم و خانه نگاهم می کند،
خانه می گرید،می توانم حس کنم...
#چارلز_بوکوفسکی
زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند،
مى روند سر کار،عصر باز می گردند.
یک پسر و دختر بچه دارند.
ساعت نه شب،همه چراغ های
خانه خاموش است...
صبح فردا نیز زود بیدار می شوند،
سر کار می روند،عصر باز می گردند،
ساعت نه، خاموشی!
همسایه کناری غمگینم می کند...
آدم های خوبی اند،دوستشان دارم!
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند و نمی توانم کمکشان کنم.
گذران زندگی می کنند،
بی خانمان نیستند،اما بهای گزافی
می پردازند...
گاهی در میانه روز به خانه شان
می نگرم و خانه نگاهم می کند،
خانه می گرید،می توانم حس کنم...
#چارلز_بوکوفسکی
اگر خواهان ديدار كسى هستى كه
مى تواند هر موقعيت ناممكنى را فراهم كند،
و دور از حرف ها و باورهاى مردم،
به تو شادى بخشد،
در آينه بنگر،
و اين واژه ى جادويى را بر زبان آور:
سلام
📘 یادداشت های مرد فرزانه
#ریچارد_باخ
مى تواند هر موقعيت ناممكنى را فراهم كند،
و دور از حرف ها و باورهاى مردم،
به تو شادى بخشد،
در آينه بنگر،
و اين واژه ى جادويى را بر زبان آور:
سلام
📘 یادداشت های مرد فرزانه
#ریچارد_باخ
یک سال، عصر چهارشنبه ها را پشت سر گذاشتیم، آخرين آن میرسد،
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ
هیزم های خشک و جرقه آتش ، شعله ها را در هر کویی فروزان می کند ،
تا یادمان باشد که دلهای خشک با جرقه محبتی شعله ور میشوند،
دور زنیم بر آن آتش تا یادمان باشد گرمی دور هم و کنار هم بودن زمانی که
دلها همزمان شعله های محبت را فروزان میکنند،
جستی تا بپریم از ميان آن شعله ها ،
تا گرمی شعله ها ،
حس گرمای محبت به همنوعان را در جسم سرما ديده از زمستان بی مهری ها در ما روشن سازد ،
اتيل باتیل بختیم اچیل ،
باید پرید باید حرکتی کرد
تا بختهای خفته را با دیدنها و دوست داشتنها بیدار کرد ،
باید خود را به آتش ها زد تا عشق را سرود،
بايد جسارت را نمایش داد تا زندگي با شوق بهاری را اغاز کرد،
#ع_دباغ