مذهب
باید از انسان موجودی
صبورتر
مهربانتر
آزادتر
و دلیرتر بسازد
اگر مذهبی نتوانست
این کار را انجام دهد
چیزی جز پلیدی و حقه بازی نیست
#آلبرت_انیشتن
باید از انسان موجودی
صبورتر
مهربانتر
آزادتر
و دلیرتر بسازد
اگر مذهبی نتوانست
این کار را انجام دهد
چیزی جز پلیدی و حقه بازی نیست
#آلبرت_انیشتن
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
چند بار هم این را از من شنیدهاند ولی میترسم این بار واقعاً آخرین کتابم باشد. همیشه از بیمارانم میخواهم که تأسفهای زندگیشان را زیرورو کنند و در اشتیاق یک زندگی بدون تأسف باشند. اکنون که خودم به عقب برمیگردم، میبینم که چیزهای کمی برای تأسف خوردن دارم. من همسر فوقالعادهای دارم. بچهها و نوههای دوستداشتنی و عزیزی دارم و در جایی از دنیا زندگی میکنم که کمترین فقر و جرم و جنایت و زیباترین پارکها و بهترین آبوهوا را دارد. در استنفورد که بهترین دانشگاه دنیا است تدریس کردهام و هر روز نامههایی به دستم میرسد که به من یادآوری میکنند برای کسی در سرزمینی دوردست مفید بودهام. و جملهای از چنین گفت زرتشت به من میگوید:
«اگر هدف و معنای خلقتم، رسیدن به همین زندگیای است که به آن رسیدهام، خب پس دلم میخواهد یکبار دیگر زندگی کنم.»
کتاب #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم #اروین_یالوم
«اگر هدف و معنای خلقتم، رسیدن به همین زندگیای است که به آن رسیدهام، خب پس دلم میخواهد یکبار دیگر زندگی کنم.»
کتاب #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم #اروین_یالوم
در دست گلی دارم ،
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
در انتظارم
چون جوانه در انتظار بهار
چون غنچه در انتظار شکفتن
چون شوق در انتظار خنده
چون اشک در انتظار ریزش
چون ناله در انتظار فریاد
من در انتظارم
چون حبس در انتظار آزادی
چون آرزو در انتظار رسیدن
چون بال در انتظار پرواز
چون آفتاب در انتظار صبح
چون عشق در انتظار معشوق
اری من منتظر م
چون زمان در انتظار گذر
#ع_دباغ
چون جوانه در انتظار بهار
چون غنچه در انتظار شکفتن
چون شوق در انتظار خنده
چون اشک در انتظار ریزش
چون ناله در انتظار فریاد
من در انتظارم
چون حبس در انتظار آزادی
چون آرزو در انتظار رسیدن
چون بال در انتظار پرواز
چون آفتاب در انتظار صبح
چون عشق در انتظار معشوق
اری من منتظر م
چون زمان در انتظار گذر
#ع_دباغ
شصت سال پیش همه چیز می دانستم؛
امروز هیچ چیز نمی دانم !
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده ی مهیج است، تا مدام به نادانی ات پی ببری...
#ویل دورانت
امروز هیچ چیز نمی دانم !
کتاب خواندن یک کشف پیشرونده ی مهیج است، تا مدام به نادانی ات پی ببری...
#ویل دورانت
یک بار وقتی در قلب اناری زندگی می کردم، شنیدم که دانه ای گفت:
روزی یک درخت خواهم شد، باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید، ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم، این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته وبسنجم، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.
وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان، بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم، در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.
اما ششمی جواب داد: هرچه که هستیم! باید به بودن ادامه داد.
وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود، عقیده جالبی دارم، اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.
سپس دانه ی هشتم، نهم، دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن. ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.
همان روز به سمت قلب یک «بِه» حرکت کردم، جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند!...
کتاب: #من_دیوانه_نیستم #جبران_خلیل_جبران
روزی یک درخت خواهم شد، باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند،
خورشید در برگ هایم خواهد رقصید، ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت:
وقتی من نیز چون توجوان بودم، این چنین رویایی داشتم،
اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته وبسنجم، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
وسومین دانه چنین گفت:
من در خودمان چیزی نمی بینم که به آینده بزرگ امیدوارمان کند.
وچهارمین دانه گفت:
اما چه مسخره است زندگی مان، بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت:
چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم، در حالی که ما حتی نمی دانیم چه هستیم.
اما ششمی جواب داد: هرچه که هستیم! باید به بودن ادامه داد.
وهفتمی گفت:
من در مورد این که هرچیزی چگونه خواهد بود، عقیده جالبی دارم، اما نمی توانم آنهارا در کلمات بیاورم.
سپس دانه ی هشتم، نهم، دهم وآنگاه همه دانه ها شروع کردند به حرف زدن. ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده وبشنوم.
همان روز به سمت قلب یک «بِه» حرکت کردم، جایی که دانه ها کم واغلب خاموشند!...
کتاب: #من_دیوانه_نیستم #جبران_خلیل_جبران
من یک درختم
روزی از بهار از خاک بیرون زدم
در هوای خوش و باران بهاری رشد کردم
آفتاب تابستان گرمم میکرد
گلها و میوه ها پر در شاخه ها
....
ولی این روزگار
خزان پاییز هم داشت
شبهای سرد زمستان را هم چشاند.....
درختی به من گفت
غم مخور
روزی از بهاران
نسیم بهاری دوباره خواهد وزید
قطرات باران شاخه های غم را خواهد شست
و دوباره
جوانه ها ی شادی رشد میکنند
برگهای سبز ، رنگی خواهد داد بر طبیعت زندگی
و جریانی در رگبرگها
امید رشدی دوباره خواهد بود
آري ای دوست
زندگی ترکیبی ست
از بهارهای خوش و پاییزها ی خزان
تابستانهای گرم و زمستانهای سرد
ولی من یک درختم
گاهی با برگ
گاهی بی برگ
ولی هستم
در همه فصلها .....
#ع_دباغ
روزی از بهار از خاک بیرون زدم
در هوای خوش و باران بهاری رشد کردم
آفتاب تابستان گرمم میکرد
گلها و میوه ها پر در شاخه ها
....
ولی این روزگار
خزان پاییز هم داشت
شبهای سرد زمستان را هم چشاند.....
درختی به من گفت
غم مخور
روزی از بهاران
نسیم بهاری دوباره خواهد وزید
قطرات باران شاخه های غم را خواهد شست
و دوباره
جوانه ها ی شادی رشد میکنند
برگهای سبز ، رنگی خواهد داد بر طبیعت زندگی
و جریانی در رگبرگها
امید رشدی دوباره خواهد بود
آري ای دوست
زندگی ترکیبی ست
از بهارهای خوش و پاییزها ی خزان
تابستانهای گرم و زمستانهای سرد
ولی من یک درختم
گاهی با برگ
گاهی بی برگ
ولی هستم
در همه فصلها .....
#ع_دباغ
انسانها آفریده شدهاند که به آنها عشق ورزیده شود، و اشیاء ساخته شدهاند که مورد استفاده قرار بگیرند...
دلیل آشفتگیهای دنیا این است که به اشیای عشق ورزیده میشود و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند...!
#نلسون ماندلا
دلیل آشفتگیهای دنیا این است که به اشیای عشق ورزیده میشود و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند...!
#نلسون ماندلا