کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
از مجنون پرسیدند وصال را دوست داری یا فراق را ؟

گفت فراق را‌ ....

چونکه در فراق امید وصال هست در وصال بیم فراق!....


#مـــــولانا
همه خانواده های
خوشبخت شبیه هم اند ،
اما هر خانواده بدبخت ،
بدبختی خودش را دارد...

#لئو تولستوي
مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان انداختند
و پانرده سال در آنجا نانِ مجانی خوردم !
این دیگر چه دنیایی است ...؟!

#ویکتور هوگو
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت:
چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت:
چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت:
تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت:

باران بی موقع

این است
معنی #مادر

#علی شریعتی
چرا نباید صریح بگویم که دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می‌داری، آن حس و حالتی است که در واژه‌ی عام و عادی خوشبختی نمی‌گنجد...

# محمود دولت آبادی
سلوک
به بیمارستان رفتم. یک ماه در صف های بیمارستان منتظر ماندم.
بعد دکتر گفت که باید بارکشی را کنار بگذارم ؛
البته برای پول در آوردن٬ به جای بارکشی٬ دکتر را کنار گذاشتم!

#اورهان_پاموک
خوشبختانه،
درمیان آب‌های طغیانی این زندگی،
چند جزیره کوچک هست، که بتوان
بدان پناه برد :

کتاب های زیبا،
شاعران،
موسیقی ...

#رومن_رولان
#حروف

کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها

معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند

بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم

با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست

آری دوست من

با همین حروف

میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسان #
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !

#ع_دباغ
گابریل_گارسیا_مارکز

یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشه‌ای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانه‌ای مرا از جایم تکان داد:

آقا شما پول خرد دارید؟

ندارم، بچه...

من فقط میخواهم یک نان بخرم.

باشه خودم یک نان برای تو میخرم.

در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:

آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.

باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه

غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:

آقا دارید چه کار می کنید؟

نامه های الکترونیکیم را چک می‌کنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.

میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرف‌هایی که من میزنم نمی‌فهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند

آقا شما شبکه اینترنت دارید؟

بله در دنیای امروز اینترنت مهم است

شبکه اینترنت چیست؟

جایی است که در آنجا می‌توانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!

مجازی یعنی چه؟؟

سعی می کردم با ساده‌ترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم

چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمی‌توانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی می‌توانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم

چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم

ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟

آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم

مگر تو هم کامپیوتر داری؟

نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد می‌بینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟

رایانه‌ام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:

ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.


احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقت‌های بی‌رحم اطراف توجهی نمی‌کنیم !!
در مقابل تغییراتی که خداوند
در مسیرت قرار می‌دهد ؛
به جای مقاومت تسلیم باش !
بگذار زندگی نه بر خلاف تو ،
که همراهت جاری شود ...
نگران نباش که ،
«زندگی‌ام زیر و رو می‌شود ...!»
از کجا می‌دانی زیر زندگی‌ات ،
بهتر از روی آن نباشد ...؟!

#الیف شافاك
نسبت به حرفایی که میشنوی
بی دقت باش،
شاید
از دهانی بیرون آمده که
قبل از حرف زدن
به آن فکر نکرده!

#چارلی_چاپلین
از پاییز و تنهایی و این حرف هایش
که بگذریم، تو به التماس برگ ها به درخت، برای به زیر پا نیفتادن فکر کرده ای؟

#مجتبی پورفرخ
اگر شعر خوبی یا رمان خوبی بخوانی چیزی از آن در وجود تو می‌ماند، در وجدان تو، در شخصیت تو می‌ماند و از راه‌های مختلف به تو کمک می‌کند...

#ماریو_بارگاس_یوسا
پیش از آن نمی‌دانست خوشبختی چقدر شکننده است، اینکه اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خُرد شود...

#سلست_اینگ
تمام آنچه هرگز به تو نگفتم
رمان مادر اثر ماکسیم گورگی
از میان دو واژه انسان و انسانیت
اولی درمیان کوچه ها
و دومی در لابلای کتابها
سرگردان است...


#ویکتور_هوگو
#چارلی چاپلین

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.
`تقدیم به تمامی مادران
از دو حال خارج نیست،
یا در این عالم تنها هستیم یا نیستیم.
هر دو به یک اندازه ترسناک است!

#آرتور_سی_کلارک
ترس من از مرگ نیست. ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا و دیدن دوباره آدم‌های این دنیاست ...!

# حسین پناهی