کانال کتاب و کتابخوانی
410 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
Forwarded from Majd
خاتون

حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.

طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.

خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.

خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.

دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.

بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.

خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ، ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﺪ.

#ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ_ﺑﺮﺷﺖ
📕 آدم آدم است
من و تو
یادگاری از خلقت خواهیم شد .
آری
من خواهم رفت
و
تابلویی خواهم شد
آويخته بر گوشه ای در موزه زمان
با قلم زندگی ام
دارم نقاشی می کشم
هر روزم یک گوشه ایست از این تابلو

روزی کسانی خواهند ایستاد و
به اثر قلم نقاش نظار ه خواهند کرد.
به هارمونی رنگها ، طرح ها، نقش ها ....
آری
روزی من تابلویی خواهم شد

صبر کن
این تابلو چقدر آشناست ....
اینجا در موزه هستم
و دارم به تابلو ها نگاه میکنم !!
من کجای این زمان هستم .

#ع_دباغ
ﻓﺮﺩﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ
ﻓﻨﻮﻥ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻣﻦ
ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻡ.
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ، ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ
ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ،
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻤﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﮔﺮ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﯾﮏ ﻋﻼﻣﺖ ﺑﺰﻧﻨﺪ...
ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻋﻼﻣﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺍﺳﺖ!
ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻋﯿﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﮑﺸﯽ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ
ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ...
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺘﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ :
"ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ
ﺍﺻﻼﺡ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ "
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﻪ.
لبخند
بیش از
چند لحظه
دوام ندارد

ولی خاطره آن
جاودانی است ...

#آبراهام لینکلن
سرزمین آدميان، آنتوان دوسنت اگزوپری
زندگی ، فهم نفهمیدن ماست
آسمان ، نور ، خدا ،
عشق ، سعادت با ماست
در نبندیم به نور !
در نبندیم به آرامش
پر مهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی
از تقدیر است
وزن خوشبختی من
وزن رضایت مندیست . . .!

#سهراب_سپهری
از گابریل گارسیا پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفت: 99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم: یادت باشه دنیا گرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی.
زندگی ساختنی است، نه ماندنی.
بمان برای ساختن ،نساز برای ماندن.

منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را بکار،از آن مراقبت کن، گل خواهد داد.
برای هر کسی، یک اسم در زندگی‌اش هست که تا ابد هر جایی آنرا بشنود، ناخودآگاه برمی‌گردد به همان سمت؛ یا از روی ذوق، یا از روی حسرت، یا از روی نفرت...

#هاروکی_موراکامی
📓 کافکا در کرانه
از صدای گذر آب چنان می فهمی ، تند تر از آب روان ، عمر گران میگذرد

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست !!

#سهراب_سپهري
و من درختی بودم که در جشن انگشتانت
می‌سوختم از اشتیاق

من از لب‌های تو متولد شده‌ام
و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود

#لويي_آراگون
زندگی یعنی انتظار. بودن یعنی انتظار کشیدن. و برای انتظار کشیدن لازم است چیزی باشد که انتظارش را بکشند.

#ساموئل_بکت
خواندن همه‌ی کتابهای خوب مانند گفتگو با بهترین ذهن‌های قرون گذشته‌ است.

#رنه_دکارت
شاید کندن علف های هرز به نظر کاری بی رحمانه باشد،
اما فرصت زندگی را به گل سرخ می دهد...

#هیتلر
آنکه بی یار کند، یار شود باز تویی
آنکه دل داده شود، دل ببرد باز تویی

آنکه عشقش به نفس باده دهد باز تویی
آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

#مولانا
نترس...!

بی محابا محبت کن..

زندگی..!

فاصله تابش خورشید تیرماه

بر کالبد آدم برفی ست...


کتاب#مهربانوی_آدم_برفی
#حمید_رحمانی
1
دختر گفت: صحرا مردان ما را بر می گيرد و همواره بر نمی گرداند. پس به اين عادت كرده ايم و آن ها به هستی خود در ابر های بی باران، در جانوران پنهان ميان صخره ها ، در آبی كه سخاوتمندانه از زمين بر می آيد، ادامه مي دهند. به بخشی از هر چيز تبديل مي شوند. به بخشی از روح جهان.
برخي بر مي گردند و در اين هنگام تمام زن های ديگر هم شاد مي شوند، چون ممكن است مرد های آن ها هم روزی بر گردند. در گذشته به اين زن ها مي نگريستم و به شادي شان غيظ می خوردم. اينك من هم كسی را دارم كه منتظرش باشم.
من يك دختر صحرا هستم و به اين مغرورم. مي خواهم مرد من نيز آزادانه هم چون بادی حركت كند كه تپه ها را به جنبش در می آورد. مي خواهم من هم بتوانم مَردَم را در ابرها، جانوران و در آب بنگرم.
براي همين مي خواهم راه خودت را به سوی انچه مي جويی ، ادامه بدهی. تپه ها همراه با باد دگرگون می شوند، اما صحرا هميشه همان می ماند. عشق ما هم چنين است.

کتاب: #كيمياگر

#پائولو_كوئوليو
تاریخ را تنها خرده دروغ‌های خنده‌آور تاریخی قابل تحمل می‌کند ‌وگرنه چیزی جز خون مظلومان، مرکب تاریخ نبوده است...

#نادر_ابراهیمی
📕 آتش بدون دود
آیدا!
بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من در عشق بیش از هر چیز دیگر؛بیش از لذت ها ، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ؛ بیش از هر چیز ، شوق و شورش را می پسندم ؛ و بیش از هر چیز ، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم....

سکوت تو ، شعر را در روح من می خشکاند. شعر ، زندگی من است. حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است و مایه های اصلی این زندگی ؛ می باید باشد. مثل خون در رگهای من .


#احمد_شاملو
📗 نامه ها به آیدا
یک کارگر ماهر و پرکار یا یک دانشمند قابل و پر تلاش، فرقی نمی کند، هر کدام زمانی برازندگی و ارزش واقعی خود را نشان می دهد که به هنر خود بنازد و از کار خویش احساس سربلندی کند و با بسندگی و خشنودی بر زندگی خود نگرد.

هیچ چیز بدتر و تاسف برانگیزتر از آن نیست که کفاش یا آموزگاری با چهره ای رنج نما بخواهد بفهماند که برای کاری بهتر زاییده شده است!


#فردریش_نیچه
📙 اراده معطوف به قدرت