کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
رویاهایت را
جاودانه پاسبانی کن
که اگر رویاها بمیرند
زندگی پرنده‌ی بال
شکسته ایست
که نمی‌تواند پرواز کند.

رویاهایت را
جاودانه پاسبانی کن . . .!

#لنگستون_هیوز
#رویاهاتون_بکام
تو را دوست مى‌داشتم
‏چنان که انگار تو
آخرینِ عزیزانِ من بر روی زمینی

و تو رنجم دادی
‏چنان که گویی من
آخرینِ دشمنانِ تو بر روی زمینم...

#غادة_السمان
مهم نیست
آنها چه چیزی را از تو گرفته اند مهم این است که:
تو با آنچه برایت باقی مانده چه میکنی

#ویلیام شکسپیر
تا وقتی جهل حاکم بر اندیشه‌ی آدمیان است، بت‌ها تغییر می‌کنند اما بت‌پرستی همچنان ادامه دارد...

#نیل_دگراس_تایسون
ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﻢ،
ﺯﯾﺮﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻟﯿﺎﻗﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...

#ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺑﻮین
گاهی اوقات بهتر است
هیچگاه حقیقت را نفهمیم
و همان‌طور احمق بمانیم
زیرا حقیقت همیشه تلخ بوده
اما گاهی اوقات زهـر می‌شود ...

#اوریانا فالاچی
هر عارضه‌ای که تسکین پیدا کند عارضه‌ای دیگر به وخامت می‌گراید. بشر یک چاه است با دو سطل. یکی پایین می‌رود تا پُر شود، دیگری بالا می‌آید تا خالی شود.

#ساموئل_بکت
دیوار، ژان پل سارتر
ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﻴﭻ آدمى ﻧﺸﻮ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭﺵ نکن ،حتى ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻨﺖ!
ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻫﻢ که ﺑﻴﻞ ﺑﺰنى ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻳﻪ کرم ﺗﻮﺵ ﭘﻴﺪﺍ میکنی
ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ کسی ﺣﺴﺎﺩﺕ نکن ﺑﺨﺎﻃﺮ نعمتی که خدا به ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ...
زیرا ﺗﻮ نمیدانی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ...
ﻭ غمگین ﻣﺒﺎﺵ ﻭقتی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ...
ﺯيرا ﺗﻮ نمى دانى ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چيزى ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ .
پس همیشه شاکر ﺑﺎﺵ

#دکتر_الهی_قمشه‌‌ای
به نام پروردگار
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب
و کتابخوانی ایجاد شده و تلاش دارد قشر های مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید

در این راستا موارد مهم ذیل مد نظر میباشند:
-آگاهي دادن به مردم
- ایجاد انگیزه و علاقه به کتاب
- آموزش راههای کتابخوانی
- انتخاب کتاب به تناسب مخاطب و ارایه مشاوره
- برگزاری همایشها و مسابقات
- حمایت مادی و معنوی

از اعضا ی محترم تقاضا داریم ، به توسعه فرهنگ کتاب خوانی در جامعه کمک کنند،

با احترام :

دباغ
گاهی فقط گوشِ شنوایِ هم باشیم .
باور کنید همه ی مشکلاتِ جهان ، معطلِ نصیحت هایِ من و شما نیست ...
بعضی سوال ها ، جواب نمی خواهند ، و بعضی اشک ها بدونِ مقصر می ریزند !
آدم ها گاهی دلشان می گیرد ؛ نه اینکه حتما مشکلِ بزرگی داشته باشند ، نه اینکه حتما جنایتی در کار باشد .
آدم ها از شنیده نشدن ها ، دلشان می گیرد ...
باورت که کردند ، پناه می آورند ، دردِ دل می کنند و از زمین و زمان گله دارند .
بغض می کنند ، اشک می ریزند ، حرف می زنند ، آرام می شوند ...
می روند و سکانسِ بودنشان را با انگیزه ی بیشتری ادامه می دهند .
به همین سادگی ...
بیایید نظر ندهیم ، سرزنش نکنیم ، دنبالِ مجرم نباشیم ، و ژستِ آدم هایِ فهمیده و کامل را به خود نگیریم !
فقط "گوش" باشیم ، گوشی شنوا برایِ حرف هایِ مانده در گلویِ یخ زده شان ...
خوب کردنِ حالِ دیگران ، فقط کمی "درک" می خواهد .
آدم ها آنقدرها هم سخت و پیچیده نیستند !
گاهی تمامِ مشکلاتشان ، با یک شنیدنِ ساده حل می شود .
و دنیایِ خسته شان ؛ جایِ زیباتری می شود ، برایِ زیستن ...
#حروف

کلاس اول دبستان بودم
حروف رو معلم با محبت یادمان داد
با حروف
کلمه می ساختیم
و با کلمات جمله ها

معلم میگفت
حروف رو میشه نوشت و خواند

بعد ها دیدم
یا شاید فهمیدم

با این چند حرف
چه ها میشه ساخت
میشه آمد و سلام داد
میشه رفت و خداحافظ ی کرد
میشه امیدی شد تا اشکی رو پاک کرد
میشه اشکی رو ریخت
میشه مرحمی شد بر قلب شکسته
میشه قلبی رو شکست

آری دوست من

با همین حروف

میشه آرزو کرد
میشه عشق رو آفريد
میشه زیبایی رو نوشت
میشه محبت رو خواند
میشه
کلمه
#انسانیت#
رو بر دیوار زندگی
نقاشی کرد
و هر روز به تماشا نشست !

#ع_دباغ
هر چقدر بگوییم:
مردها فلان...
زن‌ها فلان...
تنهایی خوب است...
دنیا زشت است...
آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر می‌زند!

#چارلز بوکوفسکی
اگر نفرت به عالم بفرستيد
و يا ﻋﺸﻖ و شفقت روانه كنيد
در هر دو صورت نيت تان پس از
یک سیر گردشی به خودتان باز
مى گردد.

#وين_داير
هر چه انسان تر باشيم زخم‌ها عميق تر خواهند بود.
هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت.
بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد .شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شايد خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در ياد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق مي کند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آن‌ها زندگی مي‌کنيم .
انگار که اين خاصيت انسان بودن است.

#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
#اوریانا_فالاچی
بعضی‌ها عجیب هستند.
با یک اتفاق می‌آیند و می‌نشینند ته ته دلت‌،
و با هزار بهانه و تلخی و اخم و تخم و دلیل دیگر از دلت نمیروند .
خوب میخندند ؛
خوب گوش میکنند ؛
اصلا انگار آمده‌اند که مایه دلگرمیت باشند .
حتی اگر نباشند‌؛
رد پایشان روی دلت میماند تا تمام عمر عشق میورزند،
حتی متلکهایشان به جانت مینشیند .
بعضیها عجیب خوبند .
یادشان که می‌افتی روحت جانی دوباره میگیرد.
یادشان که می‌افتی بی‌اراده لبخند به لبانت مینشیند‌.
بعضی‌ها را کم میبینی و حتی اگر نبینی باز با تو هستند .
بعضی‌ها عجیب می‌آیند و
عجیب‌تر آنکه دیگر نمیروند
حتی وقتی که از کنارت رفته‌اند .
میمانند ؛
لبخندشان
تصویرشان
صدایشان
حرفهایشان
همه را پیشت امانت میگذارند
و تو میمانی و یاد و آرزوی دیدار دوباره آنها .
بعضی‌ها عجیب خوبند.



آدم خوبه‌ى زندگی خودت باش
#نشر_نازلی
شعر در سبک زلال ( به زبان ترکی )
Forwarded from Majd
خاتون

حالا که بعدِ سالها و دهه ها به دوا و درمان دیب کبری(بانوی محترمه دربند دردار "دول قئییت" محله نوبر تبریز که گاه از طریق طب سنتی، به مدد مادران محل میرسید) فکر میکنم یاد قصّۀ شیرین و شنیدنی خاله ریحان می افتم که همه با یک صفت میشناختندش و آن هم «حکیم» بودنش بود. حدیث طبابت خاله ریحان را سالها بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم.

طبق روایت آن دوست، خاله ریحان زنی بود بالابلند و میانسال که موهای حنازده و خوشرنگش زیر لچک بلند آبی به او هیبت یک طبیب کاربلد را میداد. چشمان سیاه سرمه کشیده اش چنان نافذ بود که نمیشد زمان طولانی به آنها خیره ماند. تنها زندگی میکرد و ازدواج نکرده بود.

خاله ریحان از دوازده سالگی به گل و گیاهان کوهی علاقمند میشود و به صورت کاملاً خودجوش شروع میکند به درست کردن دمنوشهای عجیب و شفابخش. آشنایان تعریف میکردند که از طلوع تا غروب آفتاب دنبال پیدا کردن گل و گیاه بود. همیشه دستهایش یا جایی از بدنش را زخم کرده بود تا رویش دوا بریزد و بفهمد چه اثری دارد. خودش را سرما میداد تا علاج سرماخوردگی را پیدا کند و وقتی از اثربخشی دوای کشف شده مطمئن میشد، برای دیگران هم تجویز میکرد. کم کم مردم روستا به او و دواهای گیاهی اش ایمان آوردند و آوازۀ حکیم بودن خاله ریحان به روستاهای اطراف هم رسید. برای درمان دردهای عجیب و کشندۀ خودشان پیش او می آمدند و با تن سالم به خانه برمی گشتند.

خاله ریحان خیلی کم حرف بود و فقط حرفی را که گفتنش ضروری بود، به زبان می آورد؛ آن هم برای بیمار و طرز مصرف دوا. هرگز کلمه ای اضافه بر آن به زبان نمی آورد. برای همین همه فکر میکردند بداخلاق و اخمو است، در حالی که وقتی درد مریضی را شفا میداد لبخند قشنگی میزد که هیچ وقت نمیشد فراموشش کرد. طی سالهایی که به طبابت مشغول بود افرادی سعی کرده بودند سر از کارش دربیاورند و حداقل یکی/ دو مورد از دواها و دمنوش های جادویی اش را یاد بگیرند امّا هرگز موفّق نشده بودند. حتّی از مراکز معتبر پزشکی که به دیدن او آمده بودند و خواهش کرده بودند دربارۀ گیاهان و نحوۀ تهیّۀ داروها برای شان توضیح دهد ولی او حتّی یک کلمه هم نگفته بود. همه نگران این بودند که این دانش کم نظیر با مرگ خاله ریحان نابود شود. میگفتند خاله ریحان با این کارش دارد از آدمها انتقام میگیرد؛ آدمهایی که با او خوب نبودند. با محروم کردن آنها از دانشش میخواست به همه بفهماند که نمیشود هرچه را خواستی به دست بیاوری. میخواست این حسرت بزرگ را به همه بچشاند و در آخر هم این کار را کرد.

دوستم میگفت از اعجازکاریهای خاله ریحان در طبابت کشف دوای عاشقیّت بود! بله، دوای عاشقیّت را هم توانسته بود پیدا کند امّا فقط دوبار از آن استفاده کرد و بعد دیگر نتوانست آن را بسازد. بار اوّل در هیجده سالگی، وقتی خودش عاشق معلّم خوش تیپ روستا شده بود که از شهر آمده بود. هیچ راهی برای ابراز عشقش نداشت. وقتی فهمید او با دختر خان ازدواج کرده و دیگر امیدی به وصال نیست، چنان حالش بد شد که امیدی به بهبودش نبود. تنها کسی هم که از ماجرا خبر داشت مادربزرگ راوی حکایت بود. بعد از یک هفته از جا بلند شد و چند روز تمام در کوه و دشت گشت و بعد از دو روز از اتاق مرموزش بیرون آمد و دیگر آن ریحان نبود. مادربزرگ میگفت انگار قلبش را برای همیشه از سینه اش بیرون آورد و دیگر به هیچ مردی علاقمند نشد.

بار دوم هم برای پسرعموی شان از آن معجون استفاده کرد تا غم عشقِ از دست رفته اش را فراموش کند. نگو پسرعمو عاشق مادربزرگ بود و مادربزرگ قلب او را شکسته بود. حاضر نشده بود زنش بشود و با پدربزرگ ما (راوی) ازدواج کرده و به شهر آمده بود. مادربزرگ همیشه آهی میکسید و میگفت: «عشق که زوری نیست.» همین پسرعمو بعدش عاشق ریحان شد و دوباره دلش شکست. ریحان برای بار دوم نتوانست معجونش را همان شکلی درست کند و فقط باعث شد حالش بدتر شود. مادربزرگ میگفت خاله ریحان معجونی هم داشت که با خوردنش میتوانستی خواب آینده را ببینی. مثل داروی عاشقیّت از آن هم فقط یکبار استفاده کرد و بعدش که دید چیزهایی که دیده درست از آب درآمدند، دیگر از آن استفاده نکرد.

خاتون، بگفتۀ همین دوست، راوی حکایت خاله ریحان، این طبیب خودآموخته هشتادوپنج سالش بود که فوت کرد؛ بدون درد. شب خوابید و صبح بیدار نشد. چندساعت بعد از مرگش که بالاسرش میرسند و در اتاقش را باز میکنند، فقط چند کوزۀ خالی و سبد و اجاق و ظرف و ظروف بی مصرف پیدا میکنند. هیچ گیاهی یا دارویی وجود نداشت. با مرگ خاله ریحان دواهای جادویی هم مرده بودند. تنها بوی دلپذیری که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، اتاق را پر کرده بود.