کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
آدم ها لالت می کنند
بعد هی می پرسند چرا حرف نمی زنی؟
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیا بود.

#نیل سایمون
سالها بود که می خواستم از "فردا" شروع کنم، اما همیشه "فردا" یک روز از من جلوتر بود. سالها گذشت تا فهمیدم باید از همین الان شروع کنم.

#دیل کارنگی
قدرت تحمل هر کس را
از میزان سکوتش بسنجید ..
آنان که هیاهو می کنند
بار هیچ چیز را به روی
شانه های خود تحمل نمی کنند

#احمد_شاملو
می نشینم کنار شمع ،
نور و گرمای ضعيفی دارد ،
ولی
از صدها چراغ بیشتر دوستش دارم،
چون
در کنارم با عشق می سوزد.

#ع_دباغ
وصیت ‌نامه آلبرت_انیشتین:

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم
انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند…


#آلبرت_انیشتین
Forwarded from Mohammad reza Zardin
نوبل «استثنایی» ادبیات ۲۰۱۹ به دو نویسنده، یک زن و یک مرد، رسید

آکادمی نوبل #الگا_توکارتسوک از لهستان و #پتر_هانتکه (هاندکه) از اتریش را به‌عنوان برندگان نوبل ادبیات سال ۲۰۱۹ اعلام کرد.

الگا توکارتسوک، ۵۷ ساله، به زبان لهستانی می‌نویسد و در کشور خود و در جهان انگلیسی‌زبان از شهرتی چشمگیر برخوردار است. او در سال ۲۰۱۸ جایزه معتبر من بوکر را با رمان «پروازها» برده بود.

پتر هانتکه اتریشی نیز که ۷۶ سال از عمرش می‌گذرد نویسنده‌ای با شهرتی جهانی است و در ایران نویسنده‌ای شناخته‌شده‌تر است، به‌ویژه آن که در سینما نیز با ویم وندرس همکاری داشته؛ فیلمسازی که در ایران اغلب او را می‌شناسند.

در پی جنبش #MeToo و رسوایی‌های جنسی که دو سال پیش دامن آکادمی نوبل را هم گرفت، همسر یکی از اعضای زن آکادمی در سال ۲۰۱۸ به جرم تجاوز به دو سال زندان محکوم شد. اما پیش از آن که دادگاه برگزار شود، آکادمی اعلام کرد که در سال ۲۰۱۸ برنده‌ی نوبل_ادبی را انتخاب نخواهد کرد و به جای آن در سال ۲۰۱۹ دو برنده ادبیات به جهانیان معرفی خواهد شد.

تا پیش از این، از ۱۱۴ برنده‌ی نوبل ادبی تنها ۱۴ برنده زن بودند.
https://t.me/ketabkhan0
سهراب سپهری
مجلس ترحیم من :

بعد مرگم شده بود ...
آمدم مجلس ترحیم خودم ،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت ...
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت :
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر...
راستی این همه اقوام و رفیق !!؟؟
من خجل از همه شان !
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مسجد پر از آدم ،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند!
چه عزادار و غمین ...
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم ،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم ،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم ...
از صمیمیت دوران حیات
یک نفر گفت : چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است

یک نفر هم می گفت :
"من و او وه چه صمیمی بودیم" !!
و عجیب است مرا ،
او سه سال است که با من قهر است ... !!

یک نفر ظرف گلابی آورد
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق ،
لای آن باز نکرد ...
و ثوابی که نیامد بر من

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست ...
من کنارش رفتم
اشک در چشم ، عزادار و غمین ،
خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا ... !

آن ملک آمد باز ...
آن عزیزی که به او گفتم من :
« فرصتی می خواهم »
خبرآورد مرا :
« می شود برگردی ...
مدتی باشی ، در جمع عزیزان خودت ...
نوبت بعد ، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر ...
و چه آرام به واعظ فهماند :
اگر این جمع مرا می خواهند ،
فرصتی هست مرا ...
می شود برگردم ...

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند !
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز ...
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت :
« معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم ،
زنده هستند هنوز » !
خانمی جیغ کشید و غش کرد
و عزیزی به شتاب ،
مضطرب ،
 رفت که رفت ...
یک نفر گفت : « که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد، خبر فرمایید
سوگواری بکنیم ! »

عهد ما نیست
به دیدار کسی ، کو زنده است
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است !!!
واعظ آمد پایین ...
مجلس از دوست تهی گشت عجیب !
صحبت زنده شدن چون گردید ،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید ...


ملک از من پرسید:
« پاسخت چیست ؟
بگو !
تو کنون می آیی !؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی!!؟؟ »

چه سوال سختی !
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن ...
زنده باشم بی دوست ؟
مرده باشم با دوست ؟
زنده باشم تنها !؟
مرده در جمع رفیقان عزیز!؟
من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز ... !!!

کاش باور بکنیم
 کاش بیدار شویم
 خوب اندیشه کنیم
 معنی واقعی آمدن و رفتن چیست ؟
ای کاش دلی شاد کنیم
تا زمانی که هنوز
زنده اندر در بر ماست ...
می خواهم اقلا یک ‌نفر باشد
که من با او
از همه چیز،
همان طور حرف بزنم
که با خودم حرف می زنم.

#فئودور داستایوفسکی
همه چشم اميد به محبت ديگران دوخته‌اند و بی‌خبر از آنند كه خود نيز می‌توانند عامل محبت برای ديگران باشند.

#فرانسيس_بيكن
«تضاد عمده ای در این کشور وجود دارد، نوعی سردرگمی، میان آن چه که نیاز داریم و میان آنچه که می خواهیم. تو به غذا نیاز داری، اما دسر شکلاتی می خواهی. باید با خودت صادق باشی. تو نیازی به داشتن آخرین مدل اتومبیل اسپورت نداری. تو نیازی به داشتن خانه ی بزرگتر نداری.
"واقعیت امر این است که تو با داشتن آن چیزها راضی نخواهی شد می دانی چه چیزی به تو رضایت واقعی می دهد؟ "
چه چیزی؟
"سهیم شدن آنچه را که داری با دیگران.

#سه_شنبه_ها_با_موری
#میچ_البوم
‌مکس: من همیشه ته دلم آدمها رو دوست دارم.
اما نمیدونم چرا اونا هیچوقت این رو نفهمیدن.
آخه من واسشون هیچ سودی ندارم.
واسه همینه که هیچ دوستی ندارم.

# مری و مکس
به خودت کمی اهمیت بده!
وگرنه لابه‌لای زندگی از بین می‌روی،
و هیچ‌کس هم نمی‌فهمد...!

#جان ماکسول کوتسی
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد

۱۹ مهرماه
زادروز
دکتر شفیعی کدکنی
شاعر
و استادِ توانای ادبیات
گرامی باد
پاراگراف پایانی کتاب
#چشهایش
#بزرگ علوی


آقای ناظم خواهشمندم کوتاهی نکنید. دیگر سوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام. آنچه درون مرا می کاود و می خورد هنوز هم گفته نشده. اگر من می توانستم آنچه را که درون مرا می سوزاند بیان کنم ، آنوقت شاعر می شدم ، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم.
شما زندگی استاد را از من خواستید، برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگی شان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده ، فراوان هستند.
از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه ی شما به زندگی استاد نبود ، شنیدید. تابلوتان را ببرید دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است...
این چشم ها مال من نیست...
بهشت یعنی
یک موسیقی ملایم باشد
تو اینجا باشی
سرت روی پاهایم
دست راستم، لای موهایت
و دست چپم در حال نوشتن شعر
اما صبر کن
من که چپ دست نیستم
مهم نیست !
تا آن روز تمرین میکنم
اولویت همیشه با موهای توست ...!

آنا گاوالدا
از کتاب : من او را دوست داشتم
سخت در اندیشه‌ی تو
‏سوار اتوبوس شدم
‏سی سنت کرایه دادم
‏و به راننده گفتم: دو نفر
‏پیش از آن‌که
‏به تنهایی‌ام پی ببرم...

‏⁧ #ریچارد_براتیگان
کسانی که همدیگر را دوست دارند، بی آن که خود متوجه باشند، به قالب و اندازه همدیگر در می‌آیند.

#رومن_رولان
📓 ژان کریستف
پيروزی عشق، سامراست موآم
سَن گَل

سنسيز گؤزَه ليم گلمه سن آخر باهار اولماز
گولشنده كي بولبوللرينه اعتبار اولماز
دونيا دولو حوري اولا عالم دولو عارف
سن تك من ِ شيدايه بيليرسن كي يار اولماز
سن گل كي دونور دویغومو بیر ایستی زولال تک
یازفصلی کؤنوللرده داها بئیله قار اولماز!
قلبيم سيناراق بير نفريم يوخدو هوادار
هئچ عاشقه هئچ يئرده بئله روزگار اولماز
قان آغلاييرام شهري غريبانه گزَه نده
دونياده بئله سوز ِ غم ِ بيشمار اولماز
معلومدوكي غربتده اگر اولماسا مؤنس
انسان چاليشا هر نه قدَه ر رستگار اولماز
فرياد و امان درده سالان تكليك اليندن
گلسن داها بو غملي گؤزوم اشكبار اولماز
هاردان سني من آختاريم اي نازلي نيگاريم؟!
آخر بئله دونياده اوزون انتظار اولماز
سن گل كي جهان سنسيز اولار واديِ ظلمت
قان اوددورار آنجاق دادايا سازگار اولماز

#دادا بیلوردی
@aazamfarokhzad

🌻ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺰی که ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻨﺪ.

🌻ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ می کرﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﻭ ﻣﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ می کشند. ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩ , ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ.

🌻ﺍﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ؟
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ می کنم ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ به ما ﻏﺬﺍ می رساند.
🌻 ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡ می کارد.
🌻ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟
ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ می کشید گفت:خانم این دست شماست.

🌻ﻣﻌﻠﻢ به یاد ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻣﺪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺷﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﺪ .

🌻ویکتور هوگو می گوید: ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻣﺤﺒﺘﻬﺎ ﺍﺯ ضعیف ترینﺣﺎﻓﻈﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﮎ نمی شود! . .

🌻ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺫﺭﻩ ﻛﺎهی ست ، ﻛﻪ ﻛﻮﻫﺶ ﻛﺮﺩﯾﻢ .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﮑﻮﯾﯽ ﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﯾﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ به جز ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ به جز ﺩﯾﺪﻥ ﯾﺎﺭ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ،
به جز ﺣﺮﻑ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻛﺴﯽ.

💠کانال اعظم فرخ زاد💠
فعال در حوزه ادبیات داستانی