کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
وقتی به سرنوشت نهایی همه‌چیز نگاه می‌کنی، فایده‌ای در اینهمه جنجال نمی‌بینی.

#اروین_یالوم
📗 درمان شوپنهاور
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «وقتی به سرنوشت نهایی همه‌چیز نگاه می‌کنی، فایده‌ای در اینهمه جنجال نمی‌بینی. #اروین_یالوم 📗 درمان شوپنهاور»
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»

با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»

کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
#چوب

روزی
چوب در دست
بازی در کوچه ها میکنیم
روزی
از چوب خانه ای می سازیم
روزی
چوب را زیر باران
عاشقانه بو می کشیم

روزی چوب
عصایی میشود
برای تکیه دادنمان

وقتی تکیه گاه دیگری نیست....

#ع_دباغ
بعضی ها وقتی می آیند خوشبختی می آورند و بعضی ها وقتی می روند...

#اسکار وایلد
زندگی
ماندن زیر باران آرزوهاست

در انتظارت
خیس باران میشوم
همه جا آب
ولی هنوز عطش بر لب
عطش دیدار

تا بیایی
چتر امید بر سر مان
پا بر آب ها
و هم قدم بر سرنوشت ها
خیس آرزوها
شویم..

#ع_دباغ
آنهایی که دوست داشتنشان سخت است، آنهایی هستند که بیشتر به عشق نیاز دارند...

#نیکوس_کازانتزاکیس
در داشتن و به دست آوردن به دنبال شادى نباشيد، شادى فقط در بخشيدن به ديگران به دست مى‌آيد...

#پائولو_كوئليو
#عشق_وراى_ايمان
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «در داشتن و به دست آوردن به دنبال شادى نباشيد، شادى فقط در بخشيدن به ديگران به دست مى‌آيد... #پائولو_كوئليو #عشق_وراى_ايمان»
ما میگذریم ز ِاین جهان در همه‌حال
می‌پندارم کاین جهان میگذرد …

۸ مهر، روز بزرگداشت مولانا
(جلال الدین محمد بلخی ) گرامی باد .
در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی!
مگر از خودت.
متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد،
متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد
میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت

و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست،
آگاه شدن نام دارد ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است!
اما تلخ هرگز.

#اشو
اگر میخواهی ارزش خویش بدانی، بنگر که به چه چیز دل بسته ای...

#شیخ بهائی
جولیا گفت: «اگر منظورت اعتراف است حتما باید اعتراف کنیم، همه همین کار را می‌کنند خوب شکنجه می‌کند»
«منظورم اعتراف کردن نیست اعتراف خیانت نیست اصلا آنچه که بگویی یا انجام دهی مهم نیست فقط احساساتت مهم هستند. اگر آنها کاری کنند که من تو را دوست نداشته باشم این خیانت واقعی است»
جولیا به این موضوع فکر کرد و گفت: «آنها نمی‌توانند این کار را بکنند تنها کاری که از دستشان برنمی‌آید همین است، می توانند کاری کنند آدم همه چیز بگوید ولی نمی‌توانند کاری کنند که آدم آن چیزها را باور کند. آنها به درون انسان دسترسی ندارند»
وینستون با کمی امیدواری بیشتر گفت کاملا درست است آنها نمی‌توانند به درون انسان نفوذ کنند اگر آدم باور کند که انسان ماندن در هر صورت با ارزش است یقیناً آنها را شکست دادیم.

#1984

#جورج اوروِل
مرگ منتظر نمی ماند؛
پس زندگی هم نباید انتظار بکشد.

‏⁧#ایوان_تورگنیف
بیشتر مردم وقتی بهترین روزهای عمرشان را می‌گذرانند، نمی‌دانند که دارند بهترین روزهای عمرشان را می‌گذرانند...

#الیزابت_استراوت
📗 آلیو کیتریج
مروارید ، جان اشتاین بک
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست،
ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست!
هر سنگ و گلی گوهر ناياب نگردد،
هر احمد و محمود رسول مدنی نيست!
بر مرده دلان پند مده خويش نيازار
زيرا که ابوجهل مسلمان شدنی نيست!
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت،
خنديدن جلاد ز شيرين سخنی نيست!
جایی که برادر به برادر نکند رحم،
بيگانه برای تو برادر شدنی نيست!
صد بار اگر دايه به طفل تو دهد شير،
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نيست

#مولانا
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: نمی توانی عزیزم!
گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می کردم، مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم! بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.

مدتی گذشت و یکی آمد، یکی که تمام جان من بود. همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی! من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم؛ او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم...
بعضى وقت‌ها دفعه‌ى بعدى وجود نداره، شانس دوباره و وقت اضافه‌اى نيست!
گاهى فقط "الان" هست یا "هرگز"
«فرصت‌ها را از دست ندهيد»

#آلن بنت
زندگی با همه ی بدی هایش،
یک خوبی دارد
که با گذشت زمان،
شخصیت دوم آدم های اطرافت را
نشانت می دهد

# میلان کوندرا