کـــاش آدم
هزاران متـــر
زیر خط فقر باشد
ولی حتــــے
یک میلیمتر
زیر خط فهم نباشد...
چارلی چاپلین
هزاران متـــر
زیر خط فقر باشد
ولی حتــــے
یک میلیمتر
زیر خط فهم نباشد...
چارلی چاپلین
#ناهار_با_خدا
پسر بچه ی کوچک می خواست خدا را ببیند. او میدانست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش دارد. لوازمش را برداشت و سفرش را شروع کرد. کمی که رفت، با پیرزنی روبرو شد. پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود. پسر کنار او نشست و کوله پشتی اش را باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش را بنوشد که احساس کرد پیرزن هم گرسنه است. پسرک به او تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد، قبول کرد و لبخندی زد.
لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند. پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند، بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد. بلند شد و آماده رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه برگشت، مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
پرسید: چه اتفاقی افتاده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا ناهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: می دانی مادر، او قشنگترین لبخندی را داشت که من تا حالا دیده ام. و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید: مادر , چه چیز تو را امروز این جور خوشحال کرده است؟ او جواب داد: من امروز با خدا غذا خوردم!
پسر بچه ی کوچک می خواست خدا را ببیند. او میدانست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش دارد. لوازمش را برداشت و سفرش را شروع کرد. کمی که رفت، با پیرزنی روبرو شد. پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود. پسر کنار او نشست و کوله پشتی اش را باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش را بنوشد که احساس کرد پیرزن هم گرسنه است. پسرک به او تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد، قبول کرد و لبخندی زد.
لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند. پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند، بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد. بلند شد و آماده رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه برگشت، مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
پرسید: چه اتفاقی افتاده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا ناهار خوردم و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: می دانی مادر، او قشنگترین لبخندی را داشت که من تا حالا دیده ام. و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید: مادر , چه چیز تو را امروز این جور خوشحال کرده است؟ او جواب داد: من امروز با خدا غذا خوردم!
برای همه خوب باش
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود و
آنکس که نفهمید ، روزی دلش
برای تمامِ خوبیهایت تنگ میشود
#فروغ_فرخزاد
برای همه خوب باش
آنکس که فهمید
همیشه در کنارت خواهد بود و
آنکس که نفهمید ، روزی دلش
برای تمامِ خوبیهایت تنگ میشود
#فروغ_فرخزاد
آدم نجیب و حساس
روراست دردِدل می کند
و آدم زرنگ گوش می دهد
و غذایش را می خورد
و بعد هم انسان را درسته می بلعد..!
#فئودور_داستایوفسکی
روراست دردِدل می کند
و آدم زرنگ گوش می دهد
و غذایش را می خورد
و بعد هم انسان را درسته می بلعد..!
#فئودور_داستایوفسکی
Forwarded from کتابخانۀ اندیشه🌻📚
📚📒📕📘📚
چرا #کتابخوانها بهترین آدمهایی هستند که میتوان عاشقشان شد؟
چندی پیش، مقالهای در مجله تایم منتشر شد که نویسندهاش ادعا میکرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده میشود بهزودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدمها کمتر شده و این روزها دیگر آدمها سرسری کتاب میخوانند و با وجود #مطالب_خلاصه_شده_اینترنتی تعداد خوانندههای کتابها روز به روز تقلیل پیدا میکند.
نکته وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتابخوانها در قیاس با افراد عادی آدمهای خوبتر و باهوشتری هستند و شاید تنها آدمهایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روانشناسان در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام دادهاند، کسانی که رمان میخوانند میان انسانها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان « #تئوری_ذهن » که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، میتوانند عقاید، نظر و علائق دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
👇👇👇
آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
👆👆👆
تعجبی هم ندارد که کتابخوانها آدمهای بهتری باشند.
کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است.
یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
کتابخوانها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدمها دسترسی دارند.
آنها چیزهایی دیدهاند که غیر کتابخوانها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسانهایی را تجربه کردهاند که شما هرگز آنها را نمیشناسید.
آنها یاد گرفتهاند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه.
فهمیدهاند که تماشای رنج دیگران یعنی چه.
کتابخوانها بسیار از سنشان عاقلترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چهقدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آنها قویتر میشود و در نهایت باعث میشود این بچهها واقعا عاقلتر شوند، با محیطشان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درکشان بالاتر برود.
تجربههای قهرمانهای داستانها تبدیل به تجربههای خود خوانندهها میشود.
هر درد و رنجی که شخصیت داستان میکشد، تبدیل به باری میشود که خواننده باید تحمل کند.
خوانندههای کتابها هزاران بار زندگی میکنند و از هر کدام از این تجربهها چیزی یاد میگیرند.
اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلبتان را پر کند، میتوانید این کتابخوانها را در کافیشاپها، پارکها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آنها را به جا خواهید آورد.
کتابخوانها با شما حرف نمیزنند، با شما رابطه برقرار میکنند
آنها در نامهها یا مسجهایشان انگار برایتان شعر مینویسند.
صرفا به سوالاتتان جواب نمیدهند یا بیانیه صادر نمیکنند، بلکه با عمیقترین فکرها و تئوریها پاسخ شما را میدهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایدههایشان مسحور خواهند کرد.
آدمها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند.
این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ میکند و به بخشهایی از روح شما دسترسی پیدا میکند که هیچکس دیگر قبلا کشفاش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستانها با آدمها میکنند این است که کامل نبودن شخصیتها باعث میشود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدمها توانایی همدلی پیدا میکنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی میکنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آنها نهتنها باهوشاند که عاقل هم هستند.
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدمها را تحریک میکند. همیشه مقاومت در برابر آدمهایی که میشود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است.
عاشق یک آدم کتابخوان شدن نهتنها کیفیت گفتوگو را بالا میبرد، بلکه باعث میشود سطح گفتوگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات، کتابخوانها به دلیل دایره وسیع واژگانشان و مهارتهای حافظه، آدمهای باهوشتری هستند. ذهن آنها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمیخواند توانایی درک بالاتری دارد و راحتتر و بهشکل موثرتری میتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر میماند. انگار که تجربهای را که او با خواندن زندگی همه این آدمها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.
اگر با کسی دوست باشید که کتاب میخواند، یعنی میتوانید #هزاران_بار_زندگی_كنيد !!!
چرا #کتابخوانها بهترین آدمهایی هستند که میتوان عاشقشان شد؟
چندی پیش، مقالهای در مجله تایم منتشر شد که نویسندهاش ادعا میکرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده میشود بهزودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدمها کمتر شده و این روزها دیگر آدمها سرسری کتاب میخوانند و با وجود #مطالب_خلاصه_شده_اینترنتی تعداد خوانندههای کتابها روز به روز تقلیل پیدا میکند.
نکته وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتابخوانها در قیاس با افراد عادی آدمهای خوبتر و باهوشتری هستند و شاید تنها آدمهایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روانشناسان در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام دادهاند، کسانی که رمان میخوانند میان انسانها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان « #تئوری_ذهن » که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، میتوانند عقاید، نظر و علائق دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
👇👇👇
آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
👆👆👆
تعجبی هم ندارد که کتابخوانها آدمهای بهتری باشند.
کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است.
یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
کتابخوانها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدمها دسترسی دارند.
آنها چیزهایی دیدهاند که غیر کتابخوانها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسانهایی را تجربه کردهاند که شما هرگز آنها را نمیشناسید.
آنها یاد گرفتهاند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه.
فهمیدهاند که تماشای رنج دیگران یعنی چه.
کتابخوانها بسیار از سنشان عاقلترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چهقدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آنها قویتر میشود و در نهایت باعث میشود این بچهها واقعا عاقلتر شوند، با محیطشان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درکشان بالاتر برود.
تجربههای قهرمانهای داستانها تبدیل به تجربههای خود خوانندهها میشود.
هر درد و رنجی که شخصیت داستان میکشد، تبدیل به باری میشود که خواننده باید تحمل کند.
خوانندههای کتابها هزاران بار زندگی میکنند و از هر کدام از این تجربهها چیزی یاد میگیرند.
اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلبتان را پر کند، میتوانید این کتابخوانها را در کافیشاپها، پارکها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آنها را به جا خواهید آورد.
کتابخوانها با شما حرف نمیزنند، با شما رابطه برقرار میکنند
آنها در نامهها یا مسجهایشان انگار برایتان شعر مینویسند.
صرفا به سوالاتتان جواب نمیدهند یا بیانیه صادر نمیکنند، بلکه با عمیقترین فکرها و تئوریها پاسخ شما را میدهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایدههایشان مسحور خواهند کرد.
آدمها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند.
این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ میکند و به بخشهایی از روح شما دسترسی پیدا میکند که هیچکس دیگر قبلا کشفاش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستانها با آدمها میکنند این است که کامل نبودن شخصیتها باعث میشود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدمها توانایی همدلی پیدا میکنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی میکنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آنها نهتنها باهوشاند که عاقل هم هستند.
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدمها را تحریک میکند. همیشه مقاومت در برابر آدمهایی که میشود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است.
عاشق یک آدم کتابخوان شدن نهتنها کیفیت گفتوگو را بالا میبرد، بلکه باعث میشود سطح گفتوگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات، کتابخوانها به دلیل دایره وسیع واژگانشان و مهارتهای حافظه، آدمهای باهوشتری هستند. ذهن آنها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمیخواند توانایی درک بالاتری دارد و راحتتر و بهشکل موثرتری میتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر میماند. انگار که تجربهای را که او با خواندن زندگی همه این آدمها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.
اگر با کسی دوست باشید که کتاب میخواند، یعنی میتوانید #هزاران_بار_زندگی_كنيد !!!
#داستان_کوتاه_واقعی
این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد...
سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم... پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم... پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند!
پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند...! پسر گفت: نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند! آن ها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی... در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند... چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آن ها مشكوك به خودكشی هستند!
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.
پسر آن ها یك دست و یک پای خود را در جنگ از دست داده بود...!
این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد...
سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم... پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم... پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند!
پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند...! پسر گفت: نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند! آن ها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی... در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند... چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آن ها مشكوك به خودكشی هستند!
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.
پسر آن ها یك دست و یک پای خود را در جنگ از دست داده بود...!
خوشبختی شاید همین باشد که با خودت نگویی : کاش جای دیگری بودم ، کار دیگری داشتم ، یک آدم دیگری بودم ...
# آلدوس هاکسلی
# آلدوس هاکسلی
بیچاره او که زاده میشود
زیرا مصائب بسیار در پیش رو دارد
اما مردگان را باید با شادمانی و سرور بدرقه کرد زیرا از بسیاری رنج ها رهایی یافتهاند.
#پلوتارک
زیرا مصائب بسیار در پیش رو دارد
اما مردگان را باید با شادمانی و سرور بدرقه کرد زیرا از بسیاری رنج ها رهایی یافتهاند.
#پلوتارک
عشق یعنی همین. یعنی همهچیز را باید ارزانی کرد. همهچیز را باید فدا کرد، بی طمع پاداشی...
#آلبر_کامو
#آلبر_کامو
در زندگی همان چیزی را جذب می کنی که انرژی، حواس و توجهت را به آن معطوف می کنی. چه آن را بخواهی و چه آن را نخواهی.
#مایکل_لوسیر
📕 قانون جذب
#مایکل_لوسیر
📕 قانون جذب
سگی را گفتند از چه روی شما را نجس نامیدند ؟
سگ با پوزخند پاسخ داد : ما از زمانی با فتوا نجس شدیم که پاچه دزدان شهر را گرفتیم !
#عبید زاکانی
سگ با پوزخند پاسخ داد : ما از زمانی با فتوا نجس شدیم که پاچه دزدان شهر را گرفتیم !
#عبید زاکانی
پدر خيال میكرد
آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد،
تنهاست.
نمی دانست كه تنهايی را فقط در شلوغی میشود حس كرد !
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد،
تنهاست.
نمی دانست كه تنهايی را فقط در شلوغی میشود حس كرد !
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
وقتی به سرنوشت نهایی همهچیز نگاه میکنی، فایدهای در اینهمه جنجال نمیبینی.
#اروین_یالوم
📗 درمان شوپنهاور
#اروین_یالوم
📗 درمان شوپنهاور
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «وقتی به سرنوشت نهایی همهچیز نگاه میکنی، فایدهای در اینهمه جنجال نمیبینی. #اروین_یالوم 📗 درمان شوپنهاور»
#پسرک_واکسی
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی مي کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»
کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!