بافتنی را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم
که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود،
می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست
از دستت که در برود می شود کلاف
سردر گم
گره می خورد
می پیچد به هم
گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی
گره را به وقتش با حوصله وا کنی
زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود
کورتر می شود
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد،
باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف کوچک زد
بعد آن گره را توی بافتنی یک
جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود
یادت باشد، گره های توی کلاف
همان دلخوری های
کوچک و بزرگند، همان کینه هایچند ساله
باید یک جایی تمامش کرد
سر و تهش را برید
زندگی به بندی بند است به نام حرمت
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است
#سیمین_بهبهانی
که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود،
می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست
از دستت که در برود می شود کلاف
سردر گم
گره می خورد
می پیچد به هم
گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی
گره را به وقتش با حوصله وا کنی
زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود
کورتر می شود
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد،
باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف کوچک زد
بعد آن گره را توی بافتنی یک
جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود
یادت باشد، گره های توی کلاف
همان دلخوری های
کوچک و بزرگند، همان کینه هایچند ساله
باید یک جایی تمامش کرد
سر و تهش را برید
زندگی به بندی بند است به نام حرمت
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است
#سیمین_بهبهانی
از چیزهای کوچک در زندگیتان لذت ببرید، چون روزی به گذشته نگاه میکنید و متوجه میشوید آنها چیزهای بزرگی بوده اند.
#کورت_ونه_گات
#کورت_ونه_گات
ما هر کسی را طوری می کُشیم؛
بعضی ها را با گلوله،
بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم!
#داستایوفسکی
بعضی ها را با گلوله،
بعضى ها را با حرف،
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم،
و بعضی ها را
با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم!
#داستایوفسکی
میدانم اگر قضاوت نادرستی دربارهی کسی بکنم ، جهان همهی تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی همهی ما شبیه یکدیگریم .
#فئودور_داستایفسکی
#فئودور_داستایفسکی
برای اینکه قهرمان شوید باید به خودتان باور داشته باشید وقتی هیچکس دیگری شما را باور ندارد.
#شوگر_ری_رابینسون
#شوگر_ری_رابینسون
باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی…
و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست ،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن! دیر آمدن!
#چارلز_بوکفسکی
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی…
و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست ،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن! دیر آمدن!
#چارلز_بوکفسکی
زخمها خوب میشوند، جایشان
کمکم از بین میرود...
ولی یک زنگ تلفن
برای برگرداندنِ تمام دردها کافیست...!
#اوریانا فالاچی
کمکم از بین میرود...
ولی یک زنگ تلفن
برای برگرداندنِ تمام دردها کافیست...!
#اوریانا فالاچی
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
اين يك دم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه از اين دير كهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم...
#خيام
اين يك دم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه از اين دير كهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم...
#خيام
قطعهای_کتاب
لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست میدهد.
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبرد، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد.
ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی میسوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد:
«توی یکی از ادارات دولتی».
هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را میخوردم و کسی هم متوجه نمیشد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ میدهد:
«اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.
#توسعه_یا_چپاول
#پیتر_اوانز
لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست میدهد.
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبرد، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد.
ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی میسوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ میدهد:
«توی یکی از ادارات دولتی».
هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را میخوردم و کسی هم متوجه نمیشد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ میدهد:
«اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.
#توسعه_یا_چپاول
#پیتر_اوانز
به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن !
تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است
که هر چه بهم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است
#جلال_آل_احمد
تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است
که هر چه بهم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است
#جلال_آل_احمد
به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند. می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم به تو را هرگز . آری عشق زیبای من امشب تو را خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم. به خاطر خدا دیگر با این حالت غمزده دیگر برایم نامه ننویس. باید زنده بمانی و احتیاط کنی...
اگر مرا دوست داری دوباره به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را به کار بگیر. مواظب باش مادرت متوجه نشود. همه عکس ها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگذاری من به تو نمی شود. نه، هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد. عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهد داشت. بدرود، حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم. لیاقت تو بیش از اینهاست.
خداحافظ دلبند عزیزم
نامه "ولتر" نویسنده فرانسوی به معشوقهاش "المپ دونور" در زندان
اگر مرا دوست داری دوباره به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را به کار بگیر. مواظب باش مادرت متوجه نشود. همه عکس ها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگذاری من به تو نمی شود. نه، هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد. عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهد داشت. بدرود، حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم. لیاقت تو بیش از اینهاست.
خداحافظ دلبند عزیزم
نامه "ولتر" نویسنده فرانسوی به معشوقهاش "المپ دونور" در زندان
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
دختری در قطار، از پائولا هاوکینز
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_5809825028920836264.pdf
9.3 MB
#دختری_در_قطار
#پائولا_هاوکینز
دختری در قطار (۲۰۱۵) (به انگلیسی: The Girl on the Train) یک رمان دلهرهآور اثر پائولا هاوکینز نویسنده بریتانیایی است.
رمان «دختری در قطار» که عنوان پرفروشترین کتاب سال ۲۰۱۵ در جهان را داراست و چند ماه پس از انتشار، رکورد فروش افسانهای کتاب هری پاتر را شکسته است.
«دختری در قطار» نهتنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روانشناختانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروشترینهایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باقی بماند.
«دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک میرود تا اینبار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائمالخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابلتوجهاند: وضعیت ظاهری و نقش مادریشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمیتواند موردتوجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالاً از نظر او، زنهای دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهرهمندند.
ریچل بیش از آنکه در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدمهای خیالییی که فقط خودش آنها را میبیند سیر میکند؛ آنقدر که درگیر حوادث بینشان میشود؛ حوادثی که هیچوقت رخ ندادهاند. اما چه اتفاقی میافتد که زندگیِ زنهای این داستان، در هم تنیده میشود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش وآدمها ـ آدمهای معمولی ـ چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چندصدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویهی دید خودش آنرا برایمان تعریف میکند.
#پائولا_هاوکینز
دختری در قطار (۲۰۱۵) (به انگلیسی: The Girl on the Train) یک رمان دلهرهآور اثر پائولا هاوکینز نویسنده بریتانیایی است.
رمان «دختری در قطار» که عنوان پرفروشترین کتاب سال ۲۰۱۵ در جهان را داراست و چند ماه پس از انتشار، رکورد فروش افسانهای کتاب هری پاتر را شکسته است.
«دختری در قطار» نهتنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روانشناختانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروشترینهایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باقی بماند.
«دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک میرود تا اینبار، وحشت و خون را از میان درد و ترومای زنانه بیرون بکشد. ریچل که زنی دائمالخمر است برای خودش ارزشی قائل نیست؛ از نظر او زنان فقط از دو وجه قابلتوجهاند: وضعیت ظاهری و نقش مادریشان. پس با این حساب، او که ظاهری معمولی دارد و نازاست، نمیتواند موردتوجه مردی واقع شود؛ موهبتی که احتمالاً از نظر او، زنهای دیگر قصه ـ آنا و مگان ـ از آن بهرهمندند.
ریچل بیش از آنکه در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدمهای خیالییی که فقط خودش آنها را میبیند سیر میکند؛ آنقدر که درگیر حوادث بینشان میشود؛ حوادثی که هیچوقت رخ ندادهاند. اما چه اتفاقی میافتد که زندگیِ زنهای این داستان، در هم تنیده میشود؟ پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش وآدمها ـ آدمهای معمولی ـ چشم دوخته. داستان او روایتی مدرن و چندصدایی از ماجرای سه زن است، که هر کس از زاویهی دید خودش آنرا برایمان تعریف میکند.