گاندی می گويد:
شاد كردن قلبی با عمل، بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد!
مسيح در انجيل مي گويد:
طلب كن، به تو اعطا خواهد شد!
جستجو كن، خواهی اش يافت!
در را بزن، به رويت گشوده خواهد شد!
و مولانا با نگاهی به انجيل می سرايد:
گفت پيغمبر كه چون كوبی دری
عاقبت زان در برون آيد سری
چون نشينی بر سر كوی كسی
عاقبت بينی تو هم روی كسی
چون ز چاهی بركنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک
نيايش و دعا نيمه گمشده ی ديگر انسان است كه هم در نهايت رنج مايه تسلی و آرامش است و در يلدا شب های بی كسی، سجاده ی سبز می ريزد و هم در شادی به شكرانه لطف آن يگانه ی لطيف.
كتاب#لطفا_گوسفند_نباشيد
#محمود_نامني
شاد كردن قلبی با عمل، بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد!
مسيح در انجيل مي گويد:
طلب كن، به تو اعطا خواهد شد!
جستجو كن، خواهی اش يافت!
در را بزن، به رويت گشوده خواهد شد!
و مولانا با نگاهی به انجيل می سرايد:
گفت پيغمبر كه چون كوبی دری
عاقبت زان در برون آيد سری
چون نشينی بر سر كوی كسی
عاقبت بينی تو هم روی كسی
چون ز چاهی بركنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک
نيايش و دعا نيمه گمشده ی ديگر انسان است كه هم در نهايت رنج مايه تسلی و آرامش است و در يلدا شب های بی كسی، سجاده ی سبز می ريزد و هم در شادی به شكرانه لطف آن يگانه ی لطيف.
كتاب#لطفا_گوسفند_نباشيد
#محمود_نامني
کـافکا معتقد است که این دنیای دروغ
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت
و تزویر و مسخره را باید خـراب کـرد
و روی ویرانه اش دنیای بهتری ساخت .
#پیام_کافکا
#صادق_هدایت
خاتون پرسید:
_ الانه حواست کجا بود؟
مرحب به او لبخند زد. خاتون معنای لبخند او را حس کرد. مثل اینکه فهمیده بود خودش خاطر مرحب را مشغول داشته بوده. از این به خودش می نازید. یک جور غرور زنانه. حالتی که گویا در هر زنی هست. مرحب هم این را دریافت. دریافت که خاتون خوشش می آید توی دل او جا کند. این چیزها هیچ وقت به زبان نمی آیند، اما حس می شوند. مثل چیزی که نامریی هستند. دیده نمی شوند، اما هستند. حرف دیگری زده می شود، اما معنای دیگری می دهد. گویی چیزی، حالتی زیر گونه ها می دود و عریان می شود و به زبان در می آید. یک جور چیزی است که گفتنی نیست. نمی شود گفتش. هر دوشان این را حس میکردند. نه که از زبان هم بشنوند، نه. از حالت هم دریافته بودند
کتاب: #سفر
#محمود_دولت_آبادی
_ الانه حواست کجا بود؟
مرحب به او لبخند زد. خاتون معنای لبخند او را حس کرد. مثل اینکه فهمیده بود خودش خاطر مرحب را مشغول داشته بوده. از این به خودش می نازید. یک جور غرور زنانه. حالتی که گویا در هر زنی هست. مرحب هم این را دریافت. دریافت که خاتون خوشش می آید توی دل او جا کند. این چیزها هیچ وقت به زبان نمی آیند، اما حس می شوند. مثل چیزی که نامریی هستند. دیده نمی شوند، اما هستند. حرف دیگری زده می شود، اما معنای دیگری می دهد. گویی چیزی، حالتی زیر گونه ها می دود و عریان می شود و به زبان در می آید. یک جور چیزی است که گفتنی نیست. نمی شود گفتش. هر دوشان این را حس میکردند. نه که از زبان هم بشنوند، نه. از حالت هم دریافته بودند
کتاب: #سفر
#محمود_دولت_آبادی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_249520935424492073.pdf
2.6 MB
زندگی شاید ان لحظه مسدودیست...
که نگاه من ...
در نی نی چشمان تو .... خود را ویران می سازد .
و در این حسی ست ..
که به اندازه یک تنهایست...
#فروغ فرخزاد
که نگاه من ...
در نی نی چشمان تو .... خود را ویران می سازد .
و در این حسی ست ..
که به اندازه یک تنهایست...
#فروغ فرخزاد
ﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﭘﺲ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ. ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺭ ﻧﺪﻫﯿﻢ!
#ﺩﺍﻻﯾﯽ_ﻻﻣﺎ
#ﺩﺍﻻﯾﯽ_ﻻﻣﺎ
... احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.
کتاب: #بار_دیگر_شهری_که_دوست_میداشتم
#نادر_ابراهیمی
کتاب: #بار_دیگر_شهری_که_دوست_میداشتم
#نادر_ابراهیمی
مردم فراموش خواهند کرد
که شما چه گفته اید...
فراموش خواهند کرد
که چه کرده اید...
اما هرگز فراموش نمی کنند
که چه حسی در آنها ایجاد کرده اید.
#مایا_آنجلو
که شما چه گفته اید...
فراموش خواهند کرد
که چه کرده اید...
اما هرگز فراموش نمی کنند
که چه حسی در آنها ایجاد کرده اید.
#مایا_آنجلو
دلتنگی های آدمی را،
باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی
به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من
#مارگوت_بیگل
ترجمه #احمد_شاملو
باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی
به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من
#مارگوت_بیگل
ترجمه #احمد_شاملو
نمی دانم این "چیزی شدن" را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید.
#نسیم_مرعشی
📓 پاییز فصل آخر سال است
#نسیم_مرعشی
📓 پاییز فصل آخر سال است
خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی،
فرش را وجب به وجب دست میمالی، اما نیست.
فکر میکنی خب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست،
بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی!
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
فرش را وجب به وجب دست میمالی، اما نیست.
فکر میکنی خب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست،
بعد بیآنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی!
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛
یک زن و شوهر با 4تا بچشون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد،
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد
و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود
که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند...!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد
و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد
و روی زمین انداخت،سپس خم شد
و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد
زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده! مرد که متوجه موضوع شده بود،
بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:
متشکرم آقا...!
مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
بچه هايش شرمنده نشود،
کمک پدر را پذیرفت،بعد از ينکه بچه ها
بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن،
ما آهسته از صف خارج شدیم
و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم
و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم!
"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"
ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم!
یک زن و شوهر با 4تا بچشون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد،
ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد
و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود
که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند...!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد
و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد
و روی زمین انداخت،سپس خم شد
و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد
زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده! مرد که متوجه موضوع شده بود،
بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:
متشکرم آقا...!
مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
بچه هايش شرمنده نشود،
کمک پدر را پذیرفت،بعد از ينکه بچه ها
بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن،
ما آهسته از صف خارج شدیم
و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم
و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم!
"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"
ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم!
ما هم میتوانیم خوب و نجیب باشیم،
اما فقط وقتی که
همه چیز بر وِفقِ مرادمان باشد...
#فئودور_داستایوفسکی
#برادران_کارامازوف
اما فقط وقتی که
همه چیز بر وِفقِ مرادمان باشد...
#فئودور_داستایوفسکی
#برادران_کارامازوف
همه ی ما درون گودالیم.
اما بعضی از ما، از آن اعماق،
به ستاره ها نگاه می کنیم...
#اسکار_وایلد
📗 بادبزن خانم ویندرمر
اما بعضی از ما، از آن اعماق،
به ستاره ها نگاه می کنیم...
#اسکار_وایلد
📗 بادبزن خانم ویندرمر
وقتی مجبورید در جایی که اکنون هستید بمانید
کتاب خواندن به شما
جای دیگری برای رفتن میدهد...
کتاب خواندن به شما
جای دیگری برای رفتن میدهد...
باغ انگور . . . .
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"
حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود
اما حاج آخوند چیز دیگری بود! روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت
مدرسه ما بنام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران بنام خانم منصوری نیامد گفتند مرخصی دارد ، بناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس
آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد تا اینکه یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد
حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هائی را که در روستای ما زندگی می کردند را با نام می شناخت
حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت ، بچه ها امروز ما میخواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند از خدا چه می خواهد
در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت ، حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ، حاج آخوند گفت بگو پسرم
مملی گالش های پدرش را پوشیده بود هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت
خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته پس چرا به پدر من ندادی ، این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ، خدا جان تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شبها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد
خداجان گاو و گوسفندم نداریم اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ، خدا جان ما هیچ وقت عید نداریم تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد
کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند
حاج آخوند آهسته گفت ، حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن
مملی گفت ، اجازه ! حرفم تمام شد.
حاج اخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت ، بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد
کلاس تمام شد و حاج آخوند بخانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود را به خانواده مملی بخشید
فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند
عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند
اي رفيقان ، بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان ، از راستان
مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار
احمد نراقی