دل ام تنگ میشود
گاهی به غصه های زندگی ام
گاهی به اشکهای ریخته ام
گاهی به حسرت های کشیده ام
گاهی به شبهای دلتنگی ام
گاهی به دوری های نرسیده ام
گاهی به آرزو های مانده بر دل ام
گاهی به زخم های مانده بر جان ام
گاهی به شوق های خفته بر سینه ام
گاهی به آرامش درون خود ام
گاهی به خلوت با خود ام
آری
گاهی دل تنگ میشوم.
#ع_دباغ
گاهی به غصه های زندگی ام
گاهی به اشکهای ریخته ام
گاهی به حسرت های کشیده ام
گاهی به شبهای دلتنگی ام
گاهی به دوری های نرسیده ام
گاهی به آرزو های مانده بر دل ام
گاهی به زخم های مانده بر جان ام
گاهی به شوق های خفته بر سینه ام
گاهی به آرامش درون خود ام
گاهی به خلوت با خود ام
آری
گاهی دل تنگ میشوم.
#ع_دباغ
عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار ميكنيم، ولي براي اينكه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم...!
یازده دقیقه
# پائولو کوئیلو
یازده دقیقه
# پائولو کوئیلو
همیشه فردایی نیست
تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلتها به ما دهد،
کسانی را که دوست داری
همیـشه کنارخود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری،
مراقبشان باش...
#گارسیا مارکز
تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلتها به ما دهد،
کسانی را که دوست داری
همیـشه کنارخود داشته باش ؛
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری،
مراقبشان باش...
#گارسیا مارکز
گفت: دارم اینجا می پوسم،
باید از این خراب شده برم.
گفتم :کجا میخوای بری؟
گفت: نمیدونم، هرجا غیر اینجا.
"یه جای دیگه"
گفتم: واسه تویی که نمیتونی فراموشش کنی،
هیچ جا "یه جای دیگه" نمیشه...
#بابک_زمانی
📙 بعد از ابر
باید از این خراب شده برم.
گفتم :کجا میخوای بری؟
گفت: نمیدونم، هرجا غیر اینجا.
"یه جای دیگه"
گفتم: واسه تویی که نمیتونی فراموشش کنی،
هیچ جا "یه جای دیگه" نمیشه...
#بابک_زمانی
📙 بعد از ابر
پرسیدم جهنم کجاست؟
گفت :
قلبی را پیدا کن که نمی تواند
دوست داشته باشد
داستایوسکی
📙رمان برادران کارامازوف
گفت :
قلبی را پیدا کن که نمی تواند
دوست داشته باشد
داستایوسکی
📙رمان برادران کارامازوف
نمی دانم چرا می گویم، آه از دستِ تو!
دست های تو زیباترین فعل ها را رقم می زدند، نوازش می کردند، شعر می نوشتند، آهنگ می نواختند، چای می ریختند؛...
دست های تو، رفیقِ صمیمی دست های من
اما
آه از پاهای تو!
چه ساده رفتند...
#روزبه_معین
📘 عطر چشمان او
دست های تو زیباترین فعل ها را رقم می زدند، نوازش می کردند، شعر می نوشتند، آهنگ می نواختند، چای می ریختند؛...
دست های تو، رفیقِ صمیمی دست های من
اما
آه از پاهای تو!
چه ساده رفتند...
#روزبه_معین
📘 عطر چشمان او
راستی و یکرویی موهبتی است که به اندازه ی هوش و زیبایی نادر است و بیانصافی است که انسان آن را از همه کس طلب کند.
#رومن_رولان
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
#ژان_کریستف
گابریل گارسیا در این نامهی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی کرد
اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی هستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم.
به احتمال زیاد هر فکری را به زبان نمیراندنم، اما یقیناً هرچه را میگفتم فکر میکردم.
کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم.
راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند.
اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم.
به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند، بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند.
به بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند.
به سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است.
یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهی کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود از کوه است.
یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند.
یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند.
چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام .
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا.
اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن.
به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روز بی ارزشی خواهی داشت...همراه با عشق.
#گابریل_گارسیا_مارکز
اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی هستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم.
به احتمال زیاد هر فکری را به زبان نمیراندنم، اما یقیناً هرچه را میگفتم فکر میکردم.
کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم.
راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند.
اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم.
به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند، بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند.
به بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند.
به سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است.
یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهی کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود از کوه است.
یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند.
یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند.
چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام .
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا.
اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن.
به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روز بی ارزشی خواهی داشت...همراه با عشق.
#گابریل_گارسیا_مارکز
از آن رو كه دوستت می دارم،
می توانی بروی،
از آن رو كه دوستت می دارم،
می بخشم بر تو ناراستی را،
از آن رو كه دوستت می دارم،
تو،
رهايی...!
#مارگوت_بيكل
می توانی بروی،
از آن رو كه دوستت می دارم،
می بخشم بر تو ناراستی را،
از آن رو كه دوستت می دارم،
تو،
رهايی...!
#مارگوت_بيكل
جا گذاشتن کتاب در مکانهای عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا 🇮🇹و فرانسه 🇫🇷هم رو به فزونی گذاشته است.
به گزارش ایسنا، کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها میکند، هویت خود را آشکار نمیکند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند.
رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد.
او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری
امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش.
در فرانسه کتابهای در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را میشود به نوعی «کمپین کتابخوانی» یا «کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب» در نظر گرفت؛ کمپینی که میتواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.
حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کمکم از ترکیه نیز سر درآورده است. در یکی از شهرهای ساحلی ترکیه کنار دریا قدم میزدم که کتابی روی شنها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همینکه چشمم به صفحه اولش افتاد؛ از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم.
در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود: من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوشتان بیاید. اگر از آن خوشتان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطهای که پیدایش کردهاید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شمارهای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید. در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: خواننده شماره سه در ترکیه.
پس تا بهحال سه نفر که همدیگر را نمیشناسند این کتاب را خواندهاند. طبق اطلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعهی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.
از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد «کتاب در گردش» روبرو شده باشید...
به گزارش ایسنا، کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها میکند، هویت خود را آشکار نمیکند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند.
رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد.
او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری
امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش.
در فرانسه کتابهای در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را میشود به نوعی «کمپین کتابخوانی» یا «کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب» در نظر گرفت؛ کمپینی که میتواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.
حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کمکم از ترکیه نیز سر درآورده است. در یکی از شهرهای ساحلی ترکیه کنار دریا قدم میزدم که کتابی روی شنها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همینکه چشمم به صفحه اولش افتاد؛ از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم.
در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود: من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوشتان بیاید. اگر از آن خوشتان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطهای که پیدایش کردهاید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شمارهای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید. در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: خواننده شماره سه در ترکیه.
پس تا بهحال سه نفر که همدیگر را نمیشناسند این کتاب را خواندهاند. طبق اطلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعهی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.
از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد «کتاب در گردش» روبرو شده باشید...
عیسی مسیح گفت: داوری نکنید تا بر شما داوری نشود و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود. چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران بیماری را به سوی خود کشانیده اند. آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند، در واقع به سوی خودش جذب میکند...
#چهار_اثر_از_فلورانس
#اسکاول
#چهار_اثر_از_فلورانس
#اسکاول
در داشتن و به دست آوردن به دنبال شادى نباشيد، شادى فقط در بخشيدن به ديگران به دست مىآيد...
#پائولو_كوئليو
#عشق_وراى_ايمان
#پائولو_كوئليو
#عشق_وراى_ايمان
عشق چیره نمیشود
عشق میپرورد.
عشق توان آن دارد
که در یک لحظه آن کُند
که رنج به سختی میتواند در یک عمر فراهم آورد.
از این که در کنارم هستی بسیار شادمانم
بودنت یاریم میکند که دریابم
جهان تا کجا زیباست...
#گوته
عشق میپرورد.
عشق توان آن دارد
که در یک لحظه آن کُند
که رنج به سختی میتواند در یک عمر فراهم آورد.
از این که در کنارم هستی بسیار شادمانم
بودنت یاریم میکند که دریابم
جهان تا کجا زیباست...
#گوته
دوست داشتن را
در چشمى بجوى
که حتى وقتى بسته است،
روياى تو را ببيند !
# فرانتس كافکا
در چشمى بجوى
که حتى وقتى بسته است،
روياى تو را ببيند !
# فرانتس كافکا
همهٔ ما بیپول زندگی میکردیم و بیپول هم میمردیم. بازی ما فرسایش است. اگر زورت میرسید که صبحها کفشت را پایت کنی خودش یک پیروزی بود.
#چارلز_بوکوفسکی
📘 عامه پسند
#چارلز_بوکوفسکی
📘 عامه پسند
اربابها ملیت خاصی ندارند؛
نه اخلاق میشناسند،نه قانون
همینقدر که ارباب هستند
برای آنها کافیست.
اصلیتشان هر چه باشد
همهشان به یک شکل
پدر ما را در میآورند !
# زاهاریا استانکو
نه اخلاق میشناسند،نه قانون
همینقدر که ارباب هستند
برای آنها کافیست.
اصلیتشان هر چه باشد
همهشان به یک شکل
پدر ما را در میآورند !
# زاهاریا استانکو
از همان اول تصمیم گرفته بودم کم حرف بزنم. هر قدر کمتر حرف بزنی، همان قدر کمتر دچار تناقض میشوی. همین تناقضهاست که پای آدم را توی پرونده های مختلف میکشاند .
کتاب : چاه به چاه
ا #رضا_براهنی
کتاب : چاه به چاه
ا #رضا_براهنی