کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
و آن کسی را که دوست داری،
نصف دیگر تو نیست!
او ؛ تویی اما جایی دیگر..!

#جبران_خلیل_جبران
Forwarded from عصرتبریز
💢امروز سالروز درگذشت رخشنده اعتصامی معروف به «پروین اعتصامی» شاعرمعاصر ایرانی است.

🔹از او به عنوان «مشهورترین شاعر زن ایران» یاد شده
🔹وی در ۱۵فروردین ۱۳۲۰ درگذشت و در قم به خاک سپرده شد

AsrTabriz.ir
@AsrTabriz
دیوان پروین اعتصامی
عشق یعنی بخشیدن همه چیز ،

همه چیز به معنای واقعی کلمه !

#ميلان_کوندرا
ﺁﺩﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﻛﻨﺪ !
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ،
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺍﺯ ﻛﺴﯽ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﯽ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﻡ،
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩﻡ،
ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﻛﻪ ﺗﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺍﻡ.

ﻧﻪ !
ﺁﺩﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﻛﻨﺪ ...

#محمود_دولت_آبادی
📘 ﻛﻠﻴﺪر
عمری چکش برداشتم
و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم
اکنون می فهمم که
هم چکش خودم بودم،
هم میخ و هم سنگ..

#فرانتس_کافکا
ما در روابط اجتماعی‌مان با دیگران، مثلا وقتی به یک میهمانی می‌رویم بیشتر به دنبال عیب‌جویی هستیم. ما از فیلم‌های پر تضاد لذت می‌بریم. هر چه میزان درگیری، جدال، کشت و کشتار و... در یک فیلم بیشتر باشد، ما بیشتر لذت می‌بریم.

وضعیت سیاسی کشور هم همینطور بر پایه همین عنصر فرهنگی بنا شده است.
گروه‌های سیاسی یکدیگر را می‌کوبند. تا موقعی که ما یک دشمن خارجی داشتیم، همه متفق با او در می‌افتادیم و میل به تضاد را بر سر او خالی می‌کردیم. اما حالا که دشمن خارجی رفته است، (و این را قدرتهای بزرگی که فرهنگ ما را بطور دقیق می‌شناسند، به خوبی می‌دانستند، کما اینکه تصویر آقای دانتسینگر از افغانهای با کلاه متفاوت این را نشان می‌دهد) ما میل به تضاد را در بین خود ارضاء می‌کنیم و به جان هم می‌افتیم.

کتاب: آناتومی_جامعه
#فرامرز_رفیع_پور
گفتم: چی شد؟ بالاخره برادرهات را پیدا کردی؟
- حالا دیگر دنبال برادرهام نمی گردم.
-پس دنبال کی می گردی؟
-خودم.
-مگر کجایی؟
-توی دست های تو، لای موهای تو. کارم ساخته شده.

کتاب: سال_بلوا

#عباس_معروفی
انسان بايد حتي تا پس از مرگش هم باورش به خوشبختي را حفظ كند . معتقد باشد كه زيبايي هست . من هم مثل شما هستم . دو چهره ندارم . خيلي وقت ها هم از نااميدي فرياد زده ام . من هم بارها شكست خورده ام و در هم خميده شده ام ... اما من از نوري مي گويم كه پس از نااميدي ها مي آيد. چه شب هايي كه ديوانه وار به تمام اجزاي اين زندگي لعنت فرستاده ام و صبح ها باز زيبايي را احساس كرده ام . گزينش دردها و تقدير سياهمان ، يگانه نيروهايي هستند كه ما را به زندگي وصل مي كنند. بگذار زندگي خود را به آهنگ جهان متصل نكنيم . اگر زندگي ما سازي ناكوك است اين به مفهوم آن نيست كه تمام قوانين هستي را زير سوال ببريم...

#بختيار_علی
📗 آخرین انار دنیا
پیوسته در تاریخ ساعتی فرا می‌رسد که در آن، آنکه جرأت کند و بگوید دو دوتا چهارتا می‌شود مجازاتش مرگ است؛ و مسئله این نیست که چه پاداش یا مجازاتی در انتظار این استدلال است. مسئله این است که بدانیم دو دوتا چهارتا می‌شود، آری یا نه؟

#آلبر_کامو
📙 طاعون
ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ، ﺑﺮﺍﯼ «ﭼﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺑﯽ!»/«ﺩﯾﺸﺐ ﺷﺎﻡ ﭼﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟!» . ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ «ﭼﺮﺍ؟» ، ﺍﺯ «ﭼﮕﻮﻧﻪ!» ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ، ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ . ﺍﺯ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺳﻨﮕﯿﻦ ، ﻓﮑﺮﻫﺎﯼ ﻋﻤﯿﻖ ، ﭘﯿﭻ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻣﻌﻨﺎ، ﺑﯽ ﻣﻌﻨﺎ . ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ « ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ» ﺳﺎﺩﻩ . ﺩﻭ « ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﯼ ﺩﺍﻍ» ، ﺳﻪ «ﺭﻭﺯ» ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ، ﭼﻬﺎﺭ «ﺧﻨﺪﻩ ﯼ»ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭘﻨﺞ «ﺍﻧﮕﺸﺖ» ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ... 

#ﻣﺼﻄﻔﯽ_ﻣﺴﺘﻮﺭ
📕 دست هایت بوی نور می دهند
جفت آدم، یک جایی توی دنیا، مشغول است. فقط باید پیدایش کنی.
جمعیت، زیاد است و جفت ها، قروقاتی.
پیدا کردنش، سخت است.
بابام همیشه، جوراب های لنگه به لنگه می پوشید. مادرم حیفش می آمد جورابی را که لنگه نداشت، دور بیندازد. 
فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا می شود. هیچ وقت هم پیدا نمی شد.

#فریبا_وفی
📗 ماه کامل میشود
وقتی آدم به چیزی که می خواهد، نمی رسد، زیاد دور نمی رود ... همان حوالی، پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او، چنگ می زند.

#فریبا_وفی
📓 رویای تبت
شیطان را با لمس و عشق و محبت،
می‌توان از قلبها بیرون کرد.

#تنسی‌ویلیامز
دوک: می دانی که من، به عنوان دوک، می توانم بر همه اشراف ناحیه فرماندهی کنم؟
کوزیمو: من فقط این را می دانم که اگر من بیشتر از دیگران چیز بدانم، در صورت نیازِ آنها باید آنچه را که بلدم در اختیارشان بگذارم. به نظر من، فرماندهی یعنی همین.

|کتاب: بارون_درخت_نشین
#ایتالو_کالوینو
در همه آن روزهای تهی خود را فریب می‌دادم. از خواب بر می‌خواستم و آن قدر کار می‌کردم تا از حال می رفتم. مثل همیشه خوب غذا می‌خوردم، با همکارانم به کافه می‌رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگی می‌خندیدم، اما کوچکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود تا به تمامی بشکنم.
اما خودم را گول می‌زدم. شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر می‌کردم او بر می‌گردد. به راستی فکر می‌کردم بر می‌گردد.

#آنا_گاوالدا
📗 دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. از کائنات گله داشت. فکر می کرد، در دایره ی قسمت، نازیبایی سهم اوست. او غمگینانه گفت :"کاش خداوند این لکه ی سیاه را از هستی می زدود!"
خداگفت :"سیاه کوچکم، صدایت ترنمی است که هرگوشی زیبایی آن را درک نمی کند. بخوان!فرشته ها باصدای تو به وجد می آیند. اگر تو نباشی جهان من چیزی کم دارد. خودت را از آسمان دریغ نکن..."
کلاغ خواند. اما این بار عاشقانه ترین آوازش را. با آوازش جهان زیبا شد. آسمان لبخند زد و ابرهای سفید وسیاه از شوق گریستند.

#عرفان_نظرآهاری
📙 هر قاصدکی یک پیامبراست
شازده کوچولو پرسید:
کی اوضاع بهتر میشه؟

روباه گفت:
از وقتی بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره!