شهری که مردمش عاشقند
پرندگانش بر دستانت می نشینند
حال می فهمم
چرا کودکان شهر من
به پرندگان سنگ می زنند...
#حمید_رحمانی
پرندگانش بر دستانت می نشینند
حال می فهمم
چرا کودکان شهر من
به پرندگان سنگ می زنند...
#حمید_رحمانی
❤1
میلیون ها نفر در آرزوی جاودانگى به سر مى برند، در حالی که نمی دانند با بعدازظهر بارانی یک روز تعطیل خود چه کنند!
.
#سوزان_ارتز
.
#سوزان_ارتز
تو کجائی؟
در گستره ی بی مرز این جهان تو کجائی؟
من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام ... کنار تو
تو کجائی؟
در گستره ی ناپاک این جهان تو کجائی؟
من در پاک ترین مقام جهان ایستادهام
بر سبز شور، این رود بزرگ که می سراید برای تو...
#احمد_شاملو
📕 ترانه های کوچک غربت
در گستره ی بی مرز این جهان تو کجائی؟
من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام ... کنار تو
تو کجائی؟
در گستره ی ناپاک این جهان تو کجائی؟
من در پاک ترین مقام جهان ایستادهام
بر سبز شور، این رود بزرگ که می سراید برای تو...
#احمد_شاملو
📕 ترانه های کوچک غربت
من کیستم
شاد غم های دل
سکوت فریادهای نزده
خاموش آتش های تن
من کیستم
روشن تاریک ها
آرام تلاطم ها
شور نا امیدی ها
ظرف عشق های کهنه
امید حسرت ها
من کیستم
صورت چهره های پنهان
درمان دردهای باز
راهی جاده های نرفته
غرق سیل های آرزو
بال پرنده در قفس
نگاه نادیده ها
رنگ بی رنگی ها
من کیستم
عهد بی وفایی ها
محبت ظلم ها
تنهای شلوغی ها
خندان گریه ها ی شب
اشک بغض ها در گلو
آشنا ی غربتهای شهر
آري من
آن کس ام در این سرا ی بی کسی....
#ع_دباغ
شاد غم های دل
سکوت فریادهای نزده
خاموش آتش های تن
من کیستم
روشن تاریک ها
آرام تلاطم ها
شور نا امیدی ها
ظرف عشق های کهنه
امید حسرت ها
من کیستم
صورت چهره های پنهان
درمان دردهای باز
راهی جاده های نرفته
غرق سیل های آرزو
بال پرنده در قفس
نگاه نادیده ها
رنگ بی رنگی ها
من کیستم
عهد بی وفایی ها
محبت ظلم ها
تنهای شلوغی ها
خندان گریه ها ی شب
اشک بغض ها در گلو
آشنا ی غربتهای شهر
آري من
آن کس ام در این سرا ی بی کسی....
#ع_دباغ
نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر ...
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
لحظاتی گذشت ...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " ! توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونه های سبز شده نگاه کن ... چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ می ترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛ افت هم کرده باشم !
دونه ای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر می گنده...
#بزرگ_علوی
📕 گیله مرد
زیباترین روحیه ی سنّتی ما ، عشق به بهار و نوروز است. و ما مردم ، علی رغم این همه مصیبت و مصیبت زدگی چه استعدادی برای زندگی و شادمانی داریم ...
#محمود_دولت_آبادی
#محمود_دولت_آبادی
اوقات فراغت زندگی ، فرصتی شد تا با انگشتانم کلمه ای را بر صفحه سنگ زندگی حک کنم که تنها چاره زندگیم شد،
کلمه صبر
#ع_دباغ
کلمه صبر
#ع_دباغ
بدترین قسمت زندگي انتظار کشیدن است،
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
#ریچارد باخ
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
#ریچارد باخ
ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪﺁﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﻋﮑﺲﻫﺎ، ﺁﻥﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻭ ﻓﻠﺶ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ، ﻫﺮﮔﺰ ﻇﺎﻫﺮ ﻧﻤﯽﺷﻮﻧﺪ!
#گونتر_گراس
📕 طبل حلبی
#گونتر_گراس
📕 طبل حلبی
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
زمين نو آباد، جلد اول و دوم ، از شولوخف
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
Sholokhov_Zamine_No_Abad_1.pdf
6.4 MB
گلولهها از بدن بیرون میآمدند و به داخل مسلسلها برمی گشتند، و قاتلها عقب می رفتند و عقبعقبکی از پنجره پایین می پریدند. وقتی آبی ریخته میشد، دوباره بلند می شد و توی لیوان می رفت.
خونی که ریخته شده بود دوباره داخل بدن می شد و دیگر هیچکجا، نشانه ای از خون نبود. زخمها بسته می شدند. آدمی که تف کرده بود، تفش به دهانش برمی گشت.
اسبها عقبعقبکی می تاختند و آدمی که از طبقه هفتم افتاده بود، بلند میشد و از پنجره می رفت تو.
یک دنیای وارونهی راستکی بود، و این قشنگترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتیام دیده بودم!
#رومن_گاری
📗 زندگی در پیش رو
خونی که ریخته شده بود دوباره داخل بدن می شد و دیگر هیچکجا، نشانه ای از خون نبود. زخمها بسته می شدند. آدمی که تف کرده بود، تفش به دهانش برمی گشت.
اسبها عقبعقبکی می تاختند و آدمی که از طبقه هفتم افتاده بود، بلند میشد و از پنجره می رفت تو.
یک دنیای وارونهی راستکی بود، و این قشنگترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتیام دیده بودم!
#رومن_گاری
📗 زندگی در پیش رو