گرانبهاترین بذرها یا جوانه نمی زنند یا در زیر علف های هرز دیگر نابود می شوند.
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
با آستین دست راستش، اشکی را که ناگهان سرازیر شده بود، پاک کرد و ادامه داد:
عشق گریبان ما را گرفت، درست همانطوری که قاتلی یک دفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار می شود. هر دومان را تکان داد، همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه چاقو.
بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش، حتی بی آنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده ایم...
#مرشد_و_مارگریتا
#میخائیل_بولگاکف
عشق گریبان ما را گرفت، درست همانطوری که قاتلی یک دفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار می شود. هر دومان را تکان داد، همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه چاقو.
بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش، حتی بی آنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده ایم...
#مرشد_و_مارگریتا
#میخائیل_بولگاکف
می دانیم که گفته اند :"آرزو بر جوانان عیب نیست! "و من اکنون که این عبارات را دارم می نویسم چهل و چهار سال دارم و دیگر جوان نیستم؛ اما مگر انسان بعد از دوره ی جوانی نمی تواند آرزومند باشد؟ و مگر انسان بدون آرزوهای بزرگ می تواند این زندگی تحقیر شده را تحمل کند؟ و مگر غیر از این است که مردم در نهاد خود با آرزوهای بزرگ زندگی می کنند؟
#محمود_دولت_آبادی
📓 نون نوشتن
#محمود_دولت_آبادی
📓 نون نوشتن
من یک درختم
روزی از بهار از خاک بیرون زدم
در هوای خوش و باران بهاری رشد کردم
آفتاب تابستان گرمم میکرد
گلها و میوه ها پر در شاخه ها
....
ولی این روزگار
خزان پاییز هم داشت
شبهای سرد زمستان را هم چشاند.....
درختی به من گفت
غم مخور
روزی از بهاران
نسیم بهاری دوباره خواهد وزید
قطرات باران شاخه های غم را خواهد شست
و دوباره
جوانه ها ی شادی رشد میکنند
برگهای سبز ، رنگی خواهد داد بر طبیعت زندگی
و جریانی در رگبرگها
امید رشدی دوباره خواهد بود
آري ای دوست
زندگی ترکیبی ست
از بهارهای خوش و پاییزها ی خزان
تابستانهای گرم و زمستانهای سرد
ولی من یک درختم
گاهی با برگ
گاهی بی برگ
ولی هستم
در همه فصلها .....
#ع_دباغ
روزی از بهار از خاک بیرون زدم
در هوای خوش و باران بهاری رشد کردم
آفتاب تابستان گرمم میکرد
گلها و میوه ها پر در شاخه ها
....
ولی این روزگار
خزان پاییز هم داشت
شبهای سرد زمستان را هم چشاند.....
درختی به من گفت
غم مخور
روزی از بهاران
نسیم بهاری دوباره خواهد وزید
قطرات باران شاخه های غم را خواهد شست
و دوباره
جوانه ها ی شادی رشد میکنند
برگهای سبز ، رنگی خواهد داد بر طبیعت زندگی
و جریانی در رگبرگها
امید رشدی دوباره خواهد بود
آري ای دوست
زندگی ترکیبی ست
از بهارهای خوش و پاییزها ی خزان
تابستانهای گرم و زمستانهای سرد
ولی من یک درختم
گاهی با برگ
گاهی بی برگ
ولی هستم
در همه فصلها .....
#ع_دباغ
از كودكی بیرون می آییم،
بی آنكه بدانیم جوانی چیست،
ازدواج می كنیم،
بی آنكه بدانیم متاهل بودن چیست،
و حتی زمانی كه
قدم به دوره پیری می گذاریم،
نمی دانیم به كجا می رویم
سالخوردگان،
كودكان معصوم كهنسالی خویش اند.
از این جهت، سرزمینِ انسان
سیاره ی بی تجربگی است.
#میلان_کوندرا
بی آنكه بدانیم جوانی چیست،
ازدواج می كنیم،
بی آنكه بدانیم متاهل بودن چیست،
و حتی زمانی كه
قدم به دوره پیری می گذاریم،
نمی دانیم به كجا می رویم
سالخوردگان،
كودكان معصوم كهنسالی خویش اند.
از این جهت، سرزمینِ انسان
سیاره ی بی تجربگی است.
#میلان_کوندرا
...من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می دانست و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را...
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان #عرفان_نظر_آهاری
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می دانست و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را...
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان #عرفان_نظر_آهاری
برایم خبر نیاورید که
چه کسی از من بدش میآید،
یا پشت سرم حرف میزند،
بگذارید همه را دوست داشته باشم
و گمان کنم آنها نیز مرا دوست دارند.
#نجيب_محفوظ
چه کسی از من بدش میآید،
یا پشت سرم حرف میزند،
بگذارید همه را دوست داشته باشم
و گمان کنم آنها نیز مرا دوست دارند.
#نجيب_محفوظ
از آن شِکوه داری که دست یغماگر ایام آنچه را که عزیز داشته ای به تاراج برده؟
دیگر از لذات جسمانی بهره ای نمی بری و بامدادان خاطره ای از هوس های نیمه شب در سر نداری؟
دیگر از خیال سفرهای دور و دراز شادمان نمی شوی و بر خلاف دوران جوانی هوای خودآرایی و جلوه گری نمیکنی؟
گمان داری که دیگر غارتگر زمانه چیزی در خانه ی دلت باقی ننهاده، اما نگران مباش! تا وقتیکه یارای اندیشیدن و امکان دوست داشتن داری، چیزی را براستی از دست نداده ای...
#گوته
📗 دیوان شرقی
دیگر از لذات جسمانی بهره ای نمی بری و بامدادان خاطره ای از هوس های نیمه شب در سر نداری؟
دیگر از خیال سفرهای دور و دراز شادمان نمی شوی و بر خلاف دوران جوانی هوای خودآرایی و جلوه گری نمیکنی؟
گمان داری که دیگر غارتگر زمانه چیزی در خانه ی دلت باقی ننهاده، اما نگران مباش! تا وقتیکه یارای اندیشیدن و امکان دوست داشتن داری، چیزی را براستی از دست نداده ای...
#گوته
📗 دیوان شرقی
نگرش اولیه در رابطه ها از همه چیز مهم تر است، دو دقیقه اول فکر می کنی که چقدر قلب بزرگی دارد و تمام عمر در بزرگی آن قلب دنبال همان دو دقیقه اول خواهی گشت.
#ایلهان_برگ
#ایلهان_برگ
در دست گلی دارم ،
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
بهراستی که نيمی ـ نيم زيباتری ـ از زندگی از چشم کسی که هيچگاه ديوانهوار عشق نورزيده پنهان مانده است.
#استاندال
📘 درباره عشق
#استاندال
📘 درباره عشق
کاش میشد رفت در پس آرزو ها
کاش میشد آنها را شکافت
تا جوانه بزنند
آنوقت
دیگر رنجی نمی ماند
جز بزرگ شدن آرزو ها ...
#ع_دباغ
کاش میشد آنها را شکافت
تا جوانه بزنند
آنوقت
دیگر رنجی نمی ماند
جز بزرگ شدن آرزو ها ...
#ع_دباغ
در لحظهای خاص از درد هیچکس نمیتواند کاری برای آدمی انجام دهد.
رَنج همیشه تنهاست...
#آلبر_کامو
📙 یادداشت ها
رَنج همیشه تنهاست...
#آلبر_کامو
📙 یادداشت ها
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"
#فریبا_وفی
📗 رویای تبت
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"
#فریبا_وفی
📗 رویای تبت