فال امشب حافظ،
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی ......
ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی ...
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی ......
ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی ...
گاز اتاق نشیمن را خاموش و دمپایی هایم را با پا به گوشه ای پرتاب کردم و خودم را روی تخت انداختم.
این بِرت بود که همیشه می توانست گریه ی من را در بیاورد. سپس به راه رفتن او در خیابان و سوار ماشین شدنش در چند لحظه پیش فکر کردم.
این فکر حالم را بهم زد.
خیلی راحت است که آدم موقع روز به همه چیز بی اعتنا باشد،
اما شب همه چیز فرق می کند...
#ارنست_همینگوی
📘 خورشید همچنان میدمد
این بِرت بود که همیشه می توانست گریه ی من را در بیاورد. سپس به راه رفتن او در خیابان و سوار ماشین شدنش در چند لحظه پیش فکر کردم.
این فکر حالم را بهم زد.
خیلی راحت است که آدم موقع روز به همه چیز بی اعتنا باشد،
اما شب همه چیز فرق می کند...
#ارنست_همینگوی
📘 خورشید همچنان میدمد
گاهی آدم رمانی نیمه تمام دارد، می رود خانه چای دم می کند، سیگاری زیر لب می گذارد، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد.
آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آن همه اُخت پیدا بشود؟!
#هوشنگ_گلشیری
📗 بره گم شده راعی
آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آن همه اُخت پیدا بشود؟!
#هوشنگ_گلشیری
📗 بره گم شده راعی
شاید صبحی باشد ،
تا چشم باز کنم،
ببینم باد سحری از پنجره کلبه زندگی به لنگه ها یش تلنگر ی میزند
تا شاید باز کند آن چفت را،
تا بوی مهربانیها و مژده آمدن بهاری ناتمام به درون خانه دل راه یابد.
#ع_دباغ
تا چشم باز کنم،
ببینم باد سحری از پنجره کلبه زندگی به لنگه ها یش تلنگر ی میزند
تا شاید باز کند آن چفت را،
تا بوی مهربانیها و مژده آمدن بهاری ناتمام به درون خانه دل راه یابد.
#ع_دباغ
چه آرامش بخش هست تصویر کودکی که
نان خشکی در دست،
صندلی بر پا،
سوز آفتابي بر گونه های سرخ،
نگاه محبتی بر چشمان ،
دلی شکرگزار بر سینه و
چشم امیدی به اینده ها دارد.
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
نان خشکی در دست،
صندلی بر پا،
سوز آفتابي بر گونه های سرخ،
نگاه محبتی بر چشمان ،
دلی شکرگزار بر سینه و
چشم امیدی به اینده ها دارد.
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
کاردستی، از فرشته صاحب قلم، برای کودکان، تهیه شده در یونیسف
حقیقت مانند شیر است
لازم نیست که از آن دفاع کنی.
آزادش بگذارید
آنگاه خودش از خودش دفاع خواهد کرد.
#نلسون_ماندلا
لازم نیست که از آن دفاع کنی.
آزادش بگذارید
آنگاه خودش از خودش دفاع خواهد کرد.
#نلسون_ماندلا
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
#احمد_شاملو
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
#احمد_شاملو
عزیزی میگفت جای گیاهِ بامبو را که عوض کنی دیگر رشد نمیکند؛
پژمرده میشود.
میدانی چرا؟
چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد...
دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از گیاه نیست جانم...
گاهی ریشه اش جا میماند در
دلی؛
لبخندی؛
بوسه ای...
#سحر_رستگار
پژمرده میشود.
میدانی چرا؟
چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد...
دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از گیاه نیست جانم...
گاهی ریشه اش جا میماند در
دلی؛
لبخندی؛
بوسه ای...
#سحر_رستگار
زندگی، قبل از هرچیز زندگی ست. گل میخواهد، موسیقی میخواهد، زیبایی میخواهد. زندگی حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن میخواهد. عطر شمعدانیها را بوییدن میخواهد. خشونت هست، قبول؛ اما خشونت اصل که نیست، زایده است، انگل است، مرض است. ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را که مظهر خشونت است با زخم نمیبندند. با نوار نرم و پنبه پاک میبندند. با نوار نرم و پنبه پاک میبندند، با محبت، با عشق...
#نادر_ابراهیمی
📓 آتش بدون دود
زخم را که مظهر خشونت است با زخم نمیبندند. با نوار نرم و پنبه پاک میبندند. با نوار نرم و پنبه پاک میبندند، با محبت، با عشق...
#نادر_ابراهیمی
📓 آتش بدون دود
داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش مي تاخت.
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
اين طور به نظر مي سيد که جای بسيار مهمی می رفت.
مردی که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا می روی؟ »
مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »
اين داستان زندگی خيلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجا می روند.
وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگی تان را در مسير رسيدن به جايی قرار دهيد که واقعاً می خواهيد به آنجا برسيد.
#دارن_هاردی
📓 اثر مرکب
تنها، آدمهای دیوانه را دوست دارم. آدمهایی که دیوانه ی زندگی اند. دیوانه ی حرف زدن. دیوانه ی نجات یافتن. در یک آن، خوره ی همه چیز هستند. آدمهایی که هیچوقت خمیازه نمی کشند. حرفهای معمولی نمی زنند. فقط می سوزند. می سوزند. می سوزند...
#جک_کرواک
📙 در راه
#جک_کرواک
📙 در راه
امکان ندارد که کسی
چراغی برای دیگران روشن کند
و خودش در تاریکی بماند
چراغی برای دیگران روشن کند
و خودش در تاریکی بماند