کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
سیاره ما دیگر نیازی به آدمهای موفق ندارد، این سیاره به شدت نیازمند افراد ”صلح جو، درمانگر، ناجی، قصه گو و عاشق“ است.

#دالای_لاما
3💯3
هیچکس و هیچ چیز، بر زنی که با خواندن کتاب و شعر، گوش دادن به موسیقی و نوشیدن قهوه حالش خوب می شود، پیروز نخواهد شد.

#جبران_خلیل_جبران
👌3
نگذاریم عطر هیزم تر، بوی پنیر تازه ی بی نمک، شکل ماهی قزل آلای خال قرمزی که بر خاک می افتد، سرمای "سرد چال" و کز کردن کنار آن چراغ خوراک پزی کهنه ی تلمبه ای، صدای نفس های دخترک که تازه به دنیا آمده، از یادمان برود تا باز، زمانی، به یادشان آوریم. مگر به تو نگفته ام که "یاد، انسان را بیمار می کند؟"
نگفته ام؟

📕 یک عاشقانه آرام
#نادر_ابراهیمی
👏3
خیلی قشنگه  :

بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی !
بابا که حوصله بازی نداشت
ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، با تعجب پرسید :
تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت : آدمای پشت روزنامه رو  درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن …
دنیا هم درست میشه …
👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
می‌توان دل ها را به سوی او پرواز داد

# مانند طوفانی عظیم ، در روح من غوغا کن #

عالی ست ، گوش کنید
👏2
همیشه ساز زندگیت رو
بنواز و  بنواز
مانند پلک زدن چشمانت
بنواز،
ریتم نفس هایت را
که اگر یکی از دم و بازدم‌هایت
به ناگه قطع شد
هیچ کس نفهمد که چه اتفاقی افتاده
حتی اونی که نفس‌هایت را به شمارش درآورده بود...

بنواز و بنواز
گیتار عشقِ هر روزه‌ات را
جوری بنواز سیم‌های پر از احساست را که
اگر ناگهان، در تلاطم موسیقی زندگی
قوس برداشت و پاره شد

دنبال دلیلش نگردی ولبخند بزنی
👏3
زوجی تنها دو سال از زندگی‌شان گذشته بود به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه‌ای که زن معتقد بود
از این زندگی بی معنا بیزار است
زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم.
اما شوهر پرسید چرا؟

زن جواب داد من از این زندگی سیر شده‌ام دلیل دیگری وجود ندارد.

تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمی‌زد.
زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمی‌سازد.

تا اینکه شوهر از او پرسید:
چطور می‌توانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟

زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد

سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم
اما نتیجه‌ی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود
آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟

شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا می‌دهم .

صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشته‌ایی زیر فنجان شیر گرم دیده می‌شود.

زن شروع به خواندن نوشته‌ی شوهرش کرد که می‌گفت:
عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم.

اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ می‌کنی مرتکب اشتباهات مکرر می‌شوی
و بجز گریه چاره‌ی دیگری نداری
به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم.

دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش می‌کنی
من باید باشم تا در را برای تو باز کنم.

سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه می‌کنی و این نشان می‌دهد تو نزدیک بین هستی
من باید باشم تا روزی که پیر می‌شوی ناخن‌های تورا کوتاه کنم.

به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید.
اشک‌های زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد:

عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی
لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم.
زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است.

زن اکنون می‌دانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد.

عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است
که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها می‌گذریم.

ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ:
ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟
ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎ اﺭﺯﺵ‌تر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ می‌گویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می‌فروشد
2
وقتی با دست راست می‌نویسی
آنچه در مغز هست را می‌نویسی
ولی
وقتی با دست چپ می‌نویسی
بین مغز و دست ت
این قلب ت هست که کلمات و جملات را زیباتر می‌کند

#ع_دباغ
👏3
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکرکنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوزبچه ای. هر توقف یعنی یک چیزخوشمزه. وبرای توقف بعدی باید راه رفت.

📚 پرنده من
فریبا وفی
👍2👏2
*دکتر الهی قمشه ای*

وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود!
هر چه برایم با ارزش بود کم ارزش شد .
حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیت‌تر از شادی نیست .
حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند .
حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . .
هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند .
حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است .
کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناخته‌های آینده های نیامده ام ،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم ،
امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند .
حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد .
هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد .
دنبال شادی باشید.
بگذارید ذهنتان نفس بکشد.
👏5
آدم حساسی نيستم. وقتی خانهٔ والدينم را ترک كردم گريه نكردم؛ وقتی گربه‌ام مُرد گريه نكردم؛ وقتی در ناسا كار پيدا كردم، گريه نكردم. حتی وقتی روی ماه قدم گذاشتم گريه نكردم.

اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت، با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم از آن فاصله، رنگ و نژاد و مليتی نبود ما بوديم و یک خانهٔ گرد آبی. با خودم گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟ انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کرهٔ زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم.


نيــل آرمستـرانـگ،
از خاطرات اولین فضانوردان تاریخ
👍2
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.
با خودم شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخاستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد.

#محمدرضا_شعبانعلی
📗 مرثیه ای برای یک مگس
3👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من یک درختم
روزی از بهار از خاک بیرون زدم
در هوای خوش و باران بهاری رشد کردم
آفتاب تابستان گرمم میکرد
گلها و میوه ها پر در شاخه ها
....
ولی این روزگار
خزان پاییز هم داشت
شبهای سرد زمستان را هم چشاند.....
درختی به من گفت
غم مخور
روزی از بهاران
نسیم بهاری دوباره خواهد وزید
قطرات باران شاخه های غم را خواهد شست
و دوباره
جوانه ها ی شادی رشد میکنند
برگهای سبز ، رنگی خواهد داد بر طبیعت زندگی
و جریانی در رگبرگها
امید رشدی دوباره خواهد بود
آري ای دوست
زندگی ترکیبی ست
از بهارهای خوش و پاییزها ی خزان
تابستانهای گرم و زمستانهای سرد
ولی من یک درختم
گاهی با برگ
گاهی بی برگ
ولی هستم
در همه فصلها .....

#ع_دباغ
3👏2👌1
تو دختر خیلی باهوشی هستی. واقعا هستی. می‌توانی هرچه بخواهی بشوی لیلا! من به این یقین دارم و می‌دانم وقتی این جنگ تمام شود، افغانستان به تو مثل مردهایش نیاز دارد حتی بیشتر از مردها. چون یک جامعه شانس موفقیت ندارد اگر زن‌هایش تحصیل نکنند لیلا، هیچ شانسی!


#خالد_حسینی
📘 هزار خورشید تابان
1