آدمها به همان مقدار زیبایند
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
👌2
اگر ماندنتان حالِ حتی یک نفر را خوب خواهد کرد، بمانید؛
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
💯1
باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
💯1
Son Kez Ara | DJ_HEZA
DJ HEZA & Anadolu Sound
برای یاد در صفحه ها
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
👏2
جنگ که تموم شه ازدواج میکنیم و در مزرعه ی ما گلهایی خواهد رویید به زیبایی تو، در رحم تو دختری خواهد بود شبیه تو...
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده...
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده...
😢4
گفت : از حالت برام بگو...
گفتم: این روزا حس میکنم دو نفرم،
یکیش داره سعی میکنه
ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میره، میاد ، میگه، میخنده
و میخواد هرجور شده سرپا بمونه!
یکیش اما خستس...!
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
دلش میخواد بره دور از آدما
و با کسی حرف نزنه!
گفتم: این روزا حس میکنم دو نفرم،
یکیش داره سعی میکنه
ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میره، میاد ، میگه، میخنده
و میخواد هرجور شده سرپا بمونه!
یکیش اما خستس...!
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
دلش میخواد بره دور از آدما
و با کسی حرف نزنه!
❤3👍3👌2
من و تو از مرز گذشتیم
شهر من از محدودهی دستهای تو آغاز میشود
شهر تو از انحنای کتف من
من و تو وطن نداریم
دو اسب چوبى داریم و از روی کابوسها میپریم
بیگذرنامه
گذرنامهات
همان کشتزارهای آفتابگردان است
که از پشت پنجرهی قطار به سویت میچرخیدند
گذرنامهات دو ورق آزادی است...
#بیتا_ملکوتی
📙 پله های لرزان یوسف آباد
شهر من از محدودهی دستهای تو آغاز میشود
شهر تو از انحنای کتف من
من و تو وطن نداریم
دو اسب چوبى داریم و از روی کابوسها میپریم
بیگذرنامه
گذرنامهات
همان کشتزارهای آفتابگردان است
که از پشت پنجرهی قطار به سویت میچرخیدند
گذرنامهات دو ورق آزادی است...
#بیتا_ملکوتی
📙 پله های لرزان یوسف آباد
❤2
گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#حمید_جدیدی
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#حمید_جدیدی
👍2
👍1
دل اگر بی غم بود ..
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
👌3
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
#حسین پناهی
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
#حسین پناهی
❤2👍2👏1
داشتم فکر میکردم
چقدر آدمهای امن خوبند.
آدمهایی که رازدارند،
آنهایی که میتوانی کنارشان
خودت باشی
و تمام روحت را عریان کنی
از همه چیز بیواهمه حرف بزنی،
بدون هراسی از قضاوت شدن
آدمهایی که نه با لب ها که با چشمها
و روحشان لبخند میزنند.
بدون این که زیاد بدانند، اعتماد میکنند
و شاید خودشان هم هرگز ندانند
در کدام روز سختت به تو رسیدهاند
و چطور خورشید شدهاند
وسط همه تاریکیهای دلت،
چقدر خورشیدها خوبند،
چقدر بیمنت و چقدر خوشبو
و چقدر بوسیدنی و چقدر خواستنیاند.
مهربانیهایی که انگار نهرهای بهشتند
روی آتش تنهایی،
درد و دریغ که کمند بسیار کم...!
#حمید سلیمی
چقدر آدمهای امن خوبند.
آدمهایی که رازدارند،
آنهایی که میتوانی کنارشان
خودت باشی
و تمام روحت را عریان کنی
از همه چیز بیواهمه حرف بزنی،
بدون هراسی از قضاوت شدن
آدمهایی که نه با لب ها که با چشمها
و روحشان لبخند میزنند.
بدون این که زیاد بدانند، اعتماد میکنند
و شاید خودشان هم هرگز ندانند
در کدام روز سختت به تو رسیدهاند
و چطور خورشید شدهاند
وسط همه تاریکیهای دلت،
چقدر خورشیدها خوبند،
چقدر بیمنت و چقدر خوشبو
و چقدر بوسیدنی و چقدر خواستنیاند.
مهربانیهایی که انگار نهرهای بهشتند
روی آتش تنهایی،
درد و دریغ که کمند بسیار کم...!
#حمید سلیمی
👌3
جالبه !
یک روزهایی خونه ها داخل شون لوازم و اثاثه ساده ای داشت ، آشپزخانه یک اجاق و یخچالی بیش نبود ...
ولی پر بود از مهمانی ها، رفت و آمد ها ، مراسم و جشن ها .... و پخت و پزها ، سفره های باز ...
الان میلیون ها و شاید میلیارد ها صرف اثاثه و دکوراسیون ها، آشپزخانه پر از تجهیزات و امکانات...
اما بدون مهمانی، رفتی و آمدی.. ، بدون پخت و پزی ..
جالبه !
تولد یا هر مراسمی هم در بیرون خانه در کافی شاپ یا رستوران باید برگزار شود !...
مانده ام که آن همه سرمایه و لوازم خوابیده در خانه ها برای چیست واقعاً..
و این رو هم میدونم که اون سفره ها و غذاهای لذیذ نیاز مند تجهیزات نبودند بلکه نیازمند انسان های تلاش گر و مهربانی همچون مادر و مادر بزرگ ها .. بود.
#ع_دباغ
یک روزهایی خونه ها داخل شون لوازم و اثاثه ساده ای داشت ، آشپزخانه یک اجاق و یخچالی بیش نبود ...
ولی پر بود از مهمانی ها، رفت و آمد ها ، مراسم و جشن ها .... و پخت و پزها ، سفره های باز ...
الان میلیون ها و شاید میلیارد ها صرف اثاثه و دکوراسیون ها، آشپزخانه پر از تجهیزات و امکانات...
اما بدون مهمانی، رفتی و آمدی.. ، بدون پخت و پزی ..
جالبه !
تولد یا هر مراسمی هم در بیرون خانه در کافی شاپ یا رستوران باید برگزار شود !...
مانده ام که آن همه سرمایه و لوازم خوابیده در خانه ها برای چیست واقعاً..
و این رو هم میدونم که اون سفره ها و غذاهای لذیذ نیاز مند تجهیزات نبودند بلکه نیازمند انسان های تلاش گر و مهربانی همچون مادر و مادر بزرگ ها .. بود.
#ع_دباغ
👌4👍1
خان ننه همیشه می گفت: قلب مثل گوله اتیش می مونه که همیشه خاموشه تا یکی نیاد اون گوله رو اتیش بزنه همونجوری خاموش هم می مونه.
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نصیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه
می گفت: ادمها خوی حیوانی دارن و وقتی همین خو شروع می کنه به جاه طلبی ، میدره
خان ننه ۹۰سالش بود و همیشه حرف هایی میزد که هممون دوس داشتیم ساعت ها بهش گوش بدیم
اون روز کنار شومینه نشسته بودیم
و خان ننه داشت از جونی هاش و همون روزهایی که لپاش تازه گل انداخته بود بهممون می گفت؛
اون می گفت و ما چشمامون برق میزد
خان ننه دندون هاش همه ریخته بودن و همین نمیذاشت متوجه بشیم دقیق چی میگه برای همین هر حرفشو هزار بار می پرسیدیم و اون باز باخنده تکرارشون می کرد
می گفت : سه تا خواستگار داشته
یکیش همون لحظه که گفتن دختره دلش باتو نیست راهشو کشید و رفت
نه اصرار کرد نه جنگید.
سنش بقدری بود که این هارو درک کنه و بفهمه نمی شه به زور چیزی رو داشت اونم نه شی بلکه ادم...
ازش راضی بود و تا همین الانم دعاش می کرد
اون یکی خواستگار سمجی بوده که قرار بوده درو از جاش بکنه. ننه تعریف می کرد و لابه لاش وسط خنده گونه هاش خیس هم میشد
گفتم ننه می خوای بمونه برای فردا!؟
نه ننه جون! امروز باید تموم بشه دیگه خیلی طولش دادم بزار بکنیم بندازیم دور راحت شیم ننه جون
بازم شروع ب صحبت کرد
از بین این سه تا خواستگار که گفتم اولی که رفت مرد اهلی بود و خدا یه زندگی اروم هم نصیبش کرد
دومی امونم رو بریده بود
سومی رو اما
هم دیگرو دوس داشتیم
همو کامل می کردیم ننه!
از همون جمله هایی که شما میگین ما که اون موقه بلد نبودیم ولی اینو می فهمیدیم که همو می فهمیم و می تونیم کنار هم خوب باشیم
ای ننه مگه یه زن چی می خواد غیر ارامش و درک شدن!
اینا که قدیم و جدید نداره
سمجه اسمش محمود بود
محمود انگار قسم خورده باشه نزاره یه اب خوش از گلوی من پایین بره
تموم جونی رو برای من و عباس اقا زهرمار کرد
عباس همونی بود که همو می فهمیدیم
یه روز محمود رفته بود پیش اقا جون خدا بیامرزم و بهش گفته بود دخترت تاج گل برو با عباس دیدم داشتن بالای تپه شکوفه میچیدن برای هم
دیدم که گرم صحبت بودن
تو کل ده چو انداخته بود که تاج گل و عباس محرم نشده محرمی کردن
ای ننه اون موقع مثل الان نبود که بشه انداخت پشت گوش و گفت حرف مردم مهم نیست
تازه از خونه بیرون رفتنی با انگشت نشونممیدادن
همینه
تاج گل ایشونه
اره اره اینه
همون دختره که ابرو نذاشته برا خانوادش
همین هارو میگفتن و اقا جونم روز به روز کمرش خم تر میشد...
ابرو قدیم و جدید نداره ننه بخوان بریزن بخواد بریزه دیگه نمیشه سر راست کرد
عباس رو بی ابرو تر از من کردن
بساطش رو جم کرد و از ده رفت که رفت
اینورم یه ماه نشده ما جم کردیم و رفتیم
نه دهی بود نه عباسی بود
حالا نه محمودی
بی ابرو کرد و حالا خودش هم نمونده بود تا این بی ابرو بودن رو جبران کنه
ته دلم خوشحال بودم که نبود
ولی ای ننه عباسم چیشد!؟
رفت که رفت
اون هم عاشق بود
نبود ننه
پای ادم موندن که بلدی نمیخواد برای یه عاشق
محمودم که همون خوی حیوانی بود که تهش زندگیمو درید
همون محمود شده بود کابوس زندگیم و حیون وحشی که قد شغال حروم بود و نفهممم...
اون روز ته باغ بزرگنشسته بودم و
اقاجون قدماش نزدیک شد
گفت چته تاج گل بابا!؟
گفتم عباس نموند خب باشه عاشق نبود
محمود که کلی نقشه چید منو به دست بیاره
خودشو داستان سرهم کرد و تحویل شما و ده داد پس اون چرا؟
صدای بابام هنوزم تو گوشمه که سه بار تکرار کرد
تاج گل بابا
"خوشا باغی که شغالش کند قهر"
الان دختر من بخاطر همچین ادمی غصه می خوره؟
پاشو بابا پاشو بیا تو.
خنده هاش و صداش هنوزم توگوشه
خوشا باغی که شغالش کند قهر(:
#یگانه
👏2💯1
میگویند دنیا متعلق
به کسانیست که
زود از خواب برمیخیزند
دروغ اسـت
دنیا متعلق به کسانیست
که از بیدار شدن خود خشنودند...
به کسانیست که
زود از خواب برمیخیزند
دروغ اسـت
دنیا متعلق به کسانیست
که از بیدار شدن خود خشنودند...
👌6
اگر قرار است امسال تنها یک کتاب بخوانی، این کتاب ادبیاتی ممتاز و غیر عادی را از خردمندی و دانایی دربر دارد.
سال ها پیش زنی میانسال به نام مارگارت به من گفت، کوشیده است همه ی زندگی اش را از چشم انداز « پیر زنی نشسته بر یک صندلی گهواره ای در ایوان » سپری کند. او می گفت هر زمان که می بایست تصمیمی بگیرد، خودش را پیرزنی مجسم می کند که در آن ایوان نشسته و زندگی ای را که گذرانیده است، به خاطر می آورد. و او از آن پیر زن می خواهد راهی را که باید در پیش گیرد، به او نشان بدهد.
تصویری زیبا بود.
فکری در ذهنم شروع به جوانه زدن کرد: آیا چنین نیست که وقتی به پایان زندگی نزدیک می شویم، چیزهایی درباره ی زندگی کشف می کنیم که اگر زودتر به آنها پی برده بودیم، زندگی مان بسی بهتر و راحت تر می شد؟
آیا اگر با آنان که بخش عمده ی زندگی شان را سپری کرده و به خوشبختی و معنای زندگی دست یافته بودند، به گفتگو می نشستیم، نکاتی مهم درباره ی یک زندگی هدفمند و در راستای یافتن خوشبختی نمی آموختیم؟
🔑مثال بسیار ساده و مفید:
( هر وقت تصمیم می گیرم به مسافرتی کوتاه بروم، با استفاده از اینترنت هتل هایی را در نظر می گیرم که تجربیات صدها مسافر دیگر که در آنها اقامت گزیده اند را دربر دارند. از میان آن گزینه ها هتل مورد دلخواهم را انتخاب می کنم و با این روش همواره به انتخاب گزینه ی مطلوب موفق شده ام و از بسیاری از گرفتاری ها و حوادث ناجور گریخته ام. )
« جان ایزو با بیشتر از 200 نفر آدم های 60 تا 106 ساله که " خوشبختی و معنای زندگی را یافته اند"، به گفتگو نشسته است.
این سالمندان برگزیده که در مجموع بیشتر از 18000 سال تجربه ی زندگی به همراه دارند، حقایقی هیجان انگیز را افشا می کنند. »
| کتاب: #پنج_راز_که_پیش_از_مردن_باید_بدانی | نویسنده: #دکتر_جان_ایزو | برگردان: #هما_احمدی | انتشارات: #درسا | چاپ دوم، 1395 | صفحه: 242 | برگرفته از نسخه: چاپی |
سال ها پیش زنی میانسال به نام مارگارت به من گفت، کوشیده است همه ی زندگی اش را از چشم انداز « پیر زنی نشسته بر یک صندلی گهواره ای در ایوان » سپری کند. او می گفت هر زمان که می بایست تصمیمی بگیرد، خودش را پیرزنی مجسم می کند که در آن ایوان نشسته و زندگی ای را که گذرانیده است، به خاطر می آورد. و او از آن پیر زن می خواهد راهی را که باید در پیش گیرد، به او نشان بدهد.
تصویری زیبا بود.
فکری در ذهنم شروع به جوانه زدن کرد: آیا چنین نیست که وقتی به پایان زندگی نزدیک می شویم، چیزهایی درباره ی زندگی کشف می کنیم که اگر زودتر به آنها پی برده بودیم، زندگی مان بسی بهتر و راحت تر می شد؟
آیا اگر با آنان که بخش عمده ی زندگی شان را سپری کرده و به خوشبختی و معنای زندگی دست یافته بودند، به گفتگو می نشستیم، نکاتی مهم درباره ی یک زندگی هدفمند و در راستای یافتن خوشبختی نمی آموختیم؟
🔑مثال بسیار ساده و مفید:
( هر وقت تصمیم می گیرم به مسافرتی کوتاه بروم، با استفاده از اینترنت هتل هایی را در نظر می گیرم که تجربیات صدها مسافر دیگر که در آنها اقامت گزیده اند را دربر دارند. از میان آن گزینه ها هتل مورد دلخواهم را انتخاب می کنم و با این روش همواره به انتخاب گزینه ی مطلوب موفق شده ام و از بسیاری از گرفتاری ها و حوادث ناجور گریخته ام. )
« جان ایزو با بیشتر از 200 نفر آدم های 60 تا 106 ساله که " خوشبختی و معنای زندگی را یافته اند"، به گفتگو نشسته است.
این سالمندان برگزیده که در مجموع بیشتر از 18000 سال تجربه ی زندگی به همراه دارند، حقایقی هیجان انگیز را افشا می کنند. »
| کتاب: #پنج_راز_که_پیش_از_مردن_باید_بدانی | نویسنده: #دکتر_جان_ایزو | برگردان: #هما_احمدی | انتشارات: #درسا | چاپ دوم، 1395 | صفحه: 242 | برگرفته از نسخه: چاپی |
❤1👍1🙏1
کتاب: حس یک پایان
نویسنده: جولین بارنز
زمان شروع داستان دهه شصت میلادی و زمان روایت چهل سال پس از آن، در نزدیکی پایان قرن بیستم است. تونی وبستر، داستان را با خاطراتی پراکنده از گذشتههایی دور و پرسشهایی در باره زمان و حافظه شروع میکند. کتاب درک یک پایان حکایتی است از گذشت روزگار، به پیروی از شیوههای داستان نویسی ویرجینیا ولف.
بخش اول رمان خاطرههایی است از دهه شصت و رویدادهایی که برای راوی و سه یارش در مدرسه روی داده است. با مرور این خاطرات، افکار خود و دو دوست دیگرش را بیان میکند و شرح میدهد که چگونه نفر چهارمی هم وارد جمع سه نفری آنها شد. این نفر چهارم – ایدرئین فین – نسبتا اختلاف زیادی با آنها داشت.
کتاب حس یک پایان درباره خاطرات و تاریخ و از همه مهمتر درباره برداشت ذهنی ما از اینهاست. درباره مسئولیت و پذیرفتن مسئولیت کارهایی است که زمانی فکر میکردیم هیچ ارزشی ندارند و اصلا مهم نیستند و همچنین داستانی درباره آدمهای قرن بیست و یکم است. داستانی که ممکن است بخشهایی از آن برای هر کسی اتفاق بیفتد.
نویسنده: جولین بارنز
زمان شروع داستان دهه شصت میلادی و زمان روایت چهل سال پس از آن، در نزدیکی پایان قرن بیستم است. تونی وبستر، داستان را با خاطراتی پراکنده از گذشتههایی دور و پرسشهایی در باره زمان و حافظه شروع میکند. کتاب درک یک پایان حکایتی است از گذشت روزگار، به پیروی از شیوههای داستان نویسی ویرجینیا ولف.
بخش اول رمان خاطرههایی است از دهه شصت و رویدادهایی که برای راوی و سه یارش در مدرسه روی داده است. با مرور این خاطرات، افکار خود و دو دوست دیگرش را بیان میکند و شرح میدهد که چگونه نفر چهارمی هم وارد جمع سه نفری آنها شد. این نفر چهارم – ایدرئین فین – نسبتا اختلاف زیادی با آنها داشت.
کتاب حس یک پایان درباره خاطرات و تاریخ و از همه مهمتر درباره برداشت ذهنی ما از اینهاست. درباره مسئولیت و پذیرفتن مسئولیت کارهایی است که زمانی فکر میکردیم هیچ ارزشی ندارند و اصلا مهم نیستند و همچنین داستانی درباره آدمهای قرن بیست و یکم است. داستانی که ممکن است بخشهایی از آن برای هر کسی اتفاق بیفتد.
👍1