ما کیستیم؟ مردمِ باهوش مصنوعی
دست و دماغ و پا و سر و گوش مصنوعی
باید نشست و شعر و غزل از ربات گفت
در خلوتِ ملائکه و دوش مصنوعی
یار آندلس نشسته و من کاسپیَن، ولی
ما را به هم زدهست گِره! جوش مصنوعی
همواره پشت صفحهی گوشی چه سرخوشیم
با بوس و ناز و عشوه و آغوش مصنوعی
میخانهها دیجیتالی شدهست، مِی خواران
مستی کنند با مِی و با نوشِ مصنوعی
زاکانیا! حدیثِ خودت را به روز کن
با گربههای مصنوعی و موش مصنوعی
راحت شدهست هرچه کتاب است و امتحان
بر مغزهای تیره و خاموش مصنوعی
تنبلترین نفر شده در نمرههاش بیست
دکتر شدهست با پُزِ روپوش مصنوعی
منگِ کلاس ما شده روباهِ پر فریب
دندان گرفته یک دو سه خرگوش مصنوعی
بی آنکه یک دقیقه کند او مطالعه
بر ضعف خود گذاشته سرپوش مصنوعی
با سرچِ سادهای شده استادِ نُه فلک
میزان و ثور و قوس و حَمَل، خوشه: مصنوعی
دیگر فتاده کار به دستِ تراشهها
آری حقیقتیست گران هوش مصنوعی
#احد_ارسالی
دست و دماغ و پا و سر و گوش مصنوعی
باید نشست و شعر و غزل از ربات گفت
در خلوتِ ملائکه و دوش مصنوعی
یار آندلس نشسته و من کاسپیَن، ولی
ما را به هم زدهست گِره! جوش مصنوعی
همواره پشت صفحهی گوشی چه سرخوشیم
با بوس و ناز و عشوه و آغوش مصنوعی
میخانهها دیجیتالی شدهست، مِی خواران
مستی کنند با مِی و با نوشِ مصنوعی
زاکانیا! حدیثِ خودت را به روز کن
با گربههای مصنوعی و موش مصنوعی
راحت شدهست هرچه کتاب است و امتحان
بر مغزهای تیره و خاموش مصنوعی
تنبلترین نفر شده در نمرههاش بیست
دکتر شدهست با پُزِ روپوش مصنوعی
منگِ کلاس ما شده روباهِ پر فریب
دندان گرفته یک دو سه خرگوش مصنوعی
بی آنکه یک دقیقه کند او مطالعه
بر ضعف خود گذاشته سرپوش مصنوعی
با سرچِ سادهای شده استادِ نُه فلک
میزان و ثور و قوس و حَمَل، خوشه: مصنوعی
دیگر فتاده کار به دستِ تراشهها
آری حقیقتیست گران هوش مصنوعی
#احد_ارسالی
👌2
میگویند زمان آدمها راعوض میکند
اشتباه نکن
زمان حقیقت آدمها را روشن میسازد
زمان قیمت رفاقتها را معلوم میکند
زمان عشق رااز هوس جدا میسازد
و راستی رااز دروغ
زمان هرگز آدمهارا عوض نمیکند
اشتباه نکن
زمان حقیقت آدمها را روشن میسازد
زمان قیمت رفاقتها را معلوم میکند
زمان عشق رااز هوس جدا میسازد
و راستی رااز دروغ
زمان هرگز آدمهارا عوض نمیکند
👍3
از میان دو واژه انسان و انسانیت
اولی در میان کوچه ها
و دومی در لابلای کتابها
سرگردان است.
#ویکتور_هوگو
اولی در میان کوچه ها
و دومی در لابلای کتابها
سرگردان است.
#ویکتور_هوگو
👍2
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
👌2❤1👍1
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد... کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
" شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."
📕چهلمین نامه
#نادر_ابراهیمی
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
" شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."
📕چهلمین نامه
#نادر_ابراهیمی
👍3
آدمها به همان مقدار زیبایند
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
👌2
اگر ماندنتان حالِ حتی یک نفر را خوب خواهد کرد، بمانید؛
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
💯1
باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
💯1
Son Kez Ara | DJ_HEZA
DJ HEZA & Anadolu Sound
برای یاد در صفحه ها
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
👏2
جنگ که تموم شه ازدواج میکنیم و در مزرعه ی ما گلهایی خواهد رویید به زیبایی تو، در رحم تو دختری خواهد بود شبیه تو...
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده...
نامه ای در جیب یک سرباز کشته شده...
😢4
گفت : از حالت برام بگو...
گفتم: این روزا حس میکنم دو نفرم،
یکیش داره سعی میکنه
ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میره، میاد ، میگه، میخنده
و میخواد هرجور شده سرپا بمونه!
یکیش اما خستس...!
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
دلش میخواد بره دور از آدما
و با کسی حرف نزنه!
گفتم: این روزا حس میکنم دو نفرم،
یکیش داره سعی میکنه
ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میره، میاد ، میگه، میخنده
و میخواد هرجور شده سرپا بمونه!
یکیش اما خستس...!
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
دلش میخواد بره دور از آدما
و با کسی حرف نزنه!
❤3👍3👌2
من و تو از مرز گذشتیم
شهر من از محدودهی دستهای تو آغاز میشود
شهر تو از انحنای کتف من
من و تو وطن نداریم
دو اسب چوبى داریم و از روی کابوسها میپریم
بیگذرنامه
گذرنامهات
همان کشتزارهای آفتابگردان است
که از پشت پنجرهی قطار به سویت میچرخیدند
گذرنامهات دو ورق آزادی است...
#بیتا_ملکوتی
📙 پله های لرزان یوسف آباد
شهر من از محدودهی دستهای تو آغاز میشود
شهر تو از انحنای کتف من
من و تو وطن نداریم
دو اسب چوبى داریم و از روی کابوسها میپریم
بیگذرنامه
گذرنامهات
همان کشتزارهای آفتابگردان است
که از پشت پنجرهی قطار به سویت میچرخیدند
گذرنامهات دو ورق آزادی است...
#بیتا_ملکوتی
📙 پله های لرزان یوسف آباد
❤2
گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#حمید_جدیدی
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!
#حمید_جدیدی
👍2
👍1
دل اگر بی غم بود ..
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
👌3
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
#حسین پناهی
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
#حسین پناهی
❤2👍2👏1