برای دیدن خانواده بعد از ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، یک روز که با اتومبیل برادرم بودم، در یکی از خیابانهای شلوغ تهران پسری ۱۴ - ١۵ ساله اجازه گرفت تا شیشۀ ماشین را تمیز کند ... به او اجازه دادم و اتفاقأ کارش هم خیلی تمیز بود، یک 20 دلاری به او دادم با حیرت گفت شما از آمریکا آمدید ؟ گفتم بله، بعد گفت امکان دارد از شما چند سوال دربارۀ دانشگاههای امریکا بپرسم ، به همین خاطر هم پولی از شما بابت تمیز کردن شیشه نمیخواهم
رفتار مودبانهاش تحت تاثیرم قرار داده بود .. گفتم بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم ... با اجازه کنارم نشست ... پرسیدم چند ساله هستی ؟ گفت ۱۶ ...گفتم دوم دبیرستانی ؟
گفت نه امسال دیپلم میگیرم ... گفتم چطور ؟
گفت درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم ... گفتم چرا کار میکنی ؟گفت من دوسالم بود که پدرم فـوت شد ...مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است ...
من و خواهرم هم کار میکنیم تا بتوانیم کمکش کنیم ...اما درس هم میخوانیم ...پرسید آقا شنیدم دانشگاههای آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس میدهد ...
پرسیدم کسی هست کمکت کند ؟ گفت هیچکس فقط خودم و خودم ...گفتم غذا خوردی؟ گفت نه ...گفتم پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم ... گفت به شرط اینکه بعد توی ماشین را تمیز کنم و من هم قبول کردم، با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابهلای غذای خواهر و مادرش گذاشت ...نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ...دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف میزند ...نزدیک غروب که فرید را ...( اسمش فرید بود ) نزدیک خانۀ خودشان پیاده کردم تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم ...قرارمان این شد که فردای آنروز مدارک تحصیلیش را به من برساند مـن هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد برای اقامت او انجام دهم ...
حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آنرا با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم ...چند روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمیشود فقط میخواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق میریزیم ...با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ...او هم با مهربانی ذاتیاش کمکم کرد تا همه چیز سریعتر پیش برود ...خلاصه ٦ ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم ...صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر میکرد ...وقتی دو سال بعد به عنوان جوانترین متخصص تکنولوژیهای جدید در روزنامۀ نیویورک تایمز معرفی شد به خود میبالیدیم ...نازنین بدون اینکه به ما بگوید راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ...
یک روز غروب که از سر کار آمدم نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز میکنند ...روز زیبایی بود ..وقتی فرید آنها را دید قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت شما با من چهها که نکردید ...مشغول پذیرایی از مهمانها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار که در خیابان دیده بودمش داشت اتومبیلم را تمیز میکرد ...
از خانه بیرون رفتم وبغلش کردم ..
گفت میخواهم هرگز فراموش نکنم
که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید.
دکتر #فریدعبدالعالی یکی از استادان
ممتاز و برجستۀ دانشگاه هاروارد آمريكا
انسانیت انسانها رابه اوج میرسانند
رفتار مودبانهاش تحت تاثیرم قرار داده بود .. گفتم بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم ... با اجازه کنارم نشست ... پرسیدم چند ساله هستی ؟ گفت ۱۶ ...گفتم دوم دبیرستانی ؟
گفت نه امسال دیپلم میگیرم ... گفتم چطور ؟
گفت درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم ... گفتم چرا کار میکنی ؟گفت من دوسالم بود که پدرم فـوت شد ...مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است ...
من و خواهرم هم کار میکنیم تا بتوانیم کمکش کنیم ...اما درس هم میخوانیم ...پرسید آقا شنیدم دانشگاههای آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس میدهد ...
پرسیدم کسی هست کمکت کند ؟ گفت هیچکس فقط خودم و خودم ...گفتم غذا خوردی؟ گفت نه ...گفتم پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم ... گفت به شرط اینکه بعد توی ماشین را تمیز کنم و من هم قبول کردم، با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابهلای غذای خواهر و مادرش گذاشت ...نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ...دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف میزند ...نزدیک غروب که فرید را ...( اسمش فرید بود ) نزدیک خانۀ خودشان پیاده کردم تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم ...قرارمان این شد که فردای آنروز مدارک تحصیلیش را به من برساند مـن هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد برای اقامت او انجام دهم ...
حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آنرا با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم ...چند روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت من باورم نمیشود فقط میخواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق میریزیم ...با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ...او هم با مهربانی ذاتیاش کمکم کرد تا همه چیز سریعتر پیش برود ...خلاصه ٦ ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم ...صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر میکرد ...وقتی دو سال بعد به عنوان جوانترین متخصص تکنولوژیهای جدید در روزنامۀ نیویورک تایمز معرفی شد به خود میبالیدیم ...نازنین بدون اینکه به ما بگوید راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ...
یک روز غروب که از سر کار آمدم نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز میکنند ...روز زیبایی بود ..وقتی فرید آنها را دید قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت شما با من چهها که نکردید ...مشغول پذیرایی از مهمانها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار که در خیابان دیده بودمش داشت اتومبیلم را تمیز میکرد ...
از خانه بیرون رفتم وبغلش کردم ..
گفت میخواهم هرگز فراموش نکنم
که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید.
دکتر #فریدعبدالعالی یکی از استادان
ممتاز و برجستۀ دانشگاه هاروارد آمريكا
انسانیت انسانها رابه اوج میرسانند
❤3👌1
تا جایی که میدانم
موتورهایی که در دنیا به انواع مختلف ساخته میشوند ، برای رانندگی در محل های خاص طراحی شدند ، مثل شهری، جاده، مسابقه، کوهنوردی و ...
که قدرت #موتور، سایز، سیستم اگزوز و مخصوصاً صدای تولید شده از موتور و اگزوز آنها متناسب با نوع موتور میباشد.
در کشور ما و شهرمان #تبریز ، خبری از این تقسیم بندی ها نیست و هر نوع موتوری در داخل شهر در حال حرکت است ، که متاسفانه اکثر آنها دارای صدای موتور خیلی بالا و آلودگی صوتی شدید هستند،
چیزی که آلودگی را تشدید میکند، دستکاری اگزوز و موتورسواری در شب هنگام در #ترافیک پایین خیابان هاست ،
نتیجه وقوع #استرس #عصبی و بیماری های ناشی از تنش ، کاهش آرامش دوران استراحت ، بهم خوردن تعادل متابولیکی و هورمونی بدن ، بهم خوردن خواب ، آسیب سیستم شنوایی ، اضطراب .... میباشد.
بهتر نیست رعایت کنیم
بهتر نیست فرهنگ سازی کنیم
بهتر نیست مدیریت کنیم
تا همگی آرامش اجتماعی و فردی، اعصاب آرام تر، بدن سالم تر و محیط زیست استاندارد ی داشته باشیم !!
#ع_دباغ
موتورهایی که در دنیا به انواع مختلف ساخته میشوند ، برای رانندگی در محل های خاص طراحی شدند ، مثل شهری، جاده، مسابقه، کوهنوردی و ...
که قدرت #موتور، سایز، سیستم اگزوز و مخصوصاً صدای تولید شده از موتور و اگزوز آنها متناسب با نوع موتور میباشد.
در کشور ما و شهرمان #تبریز ، خبری از این تقسیم بندی ها نیست و هر نوع موتوری در داخل شهر در حال حرکت است ، که متاسفانه اکثر آنها دارای صدای موتور خیلی بالا و آلودگی صوتی شدید هستند،
چیزی که آلودگی را تشدید میکند، دستکاری اگزوز و موتورسواری در شب هنگام در #ترافیک پایین خیابان هاست ،
نتیجه وقوع #استرس #عصبی و بیماری های ناشی از تنش ، کاهش آرامش دوران استراحت ، بهم خوردن تعادل متابولیکی و هورمونی بدن ، بهم خوردن خواب ، آسیب سیستم شنوایی ، اضطراب .... میباشد.
بهتر نیست رعایت کنیم
بهتر نیست فرهنگ سازی کنیم
بهتر نیست مدیریت کنیم
تا همگی آرامش اجتماعی و فردی، اعصاب آرام تر، بدن سالم تر و محیط زیست استاندارد ی داشته باشیم !!
#ع_دباغ
💯2❤1
دستی که
گل می بخشد
همواره
خوشبوست
پدر گفت: دوست داشتن كه عيب نيست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن میكند. اما كينه و نفرت دل آدم را سياه میكند.
اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم كه شدی آمادهی دوست داشتن چيزهای خوب و زيبای اين دنيا هستی.
دل آدم عين يك باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزيدی غنچهها پلاسيده میشوند.
آدم بايد بداند كه نفرت و كينه برای خوبی و زيبایی نيست
📗 سووشون
"سیمین دانشور
دستی که
گل می بخشد
همواره
خوشبوست
پدر گفت: دوست داشتن كه عيب نيست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن میكند. اما كينه و نفرت دل آدم را سياه میكند.
اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم كه شدی آمادهی دوست داشتن چيزهای خوب و زيبای اين دنيا هستی.
دل آدم عين يك باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزيدی غنچهها پلاسيده میشوند.
آدم بايد بداند كه نفرت و كينه برای خوبی و زيبایی نيست
📗 سووشون
"سیمین دانشور
👍3
عزیزِ خوب من! تو هرگز دیر مکن!
حوادث اما اگر دیر کردند، چارهای نیست...
صبور باش!
یارا ... نمیشود عمری نشست و حسرت خورد
که: «ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود،
و آن حادثه، قدری پیش از آن،
و آن یار كه میطلبیدم،
زودتر به دیدارم میآمد
و این مال،
که حال به من تعلق گرفته است،
پارسال میگرفت.»
نمیشود یارا ...
اینها که حسرت خوردنیست ابلهانه و باطل،
حق آدمیان کمعقل است.
باید دوید، رسید،
حادثهای دیر را در آغوش کشید و گفت:
دیر آمدی ای نگار سرمست،
زودت ندهیم دامن از دست.
📕 بر جادههای آبی سرخ
#نادر_ابراهیمی
حوادث اما اگر دیر کردند، چارهای نیست...
صبور باش!
یارا ... نمیشود عمری نشست و حسرت خورد
که: «ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود،
و آن حادثه، قدری پیش از آن،
و آن یار كه میطلبیدم،
زودتر به دیدارم میآمد
و این مال،
که حال به من تعلق گرفته است،
پارسال میگرفت.»
نمیشود یارا ...
اینها که حسرت خوردنیست ابلهانه و باطل،
حق آدمیان کمعقل است.
باید دوید، رسید،
حادثهای دیر را در آغوش کشید و گفت:
دیر آمدی ای نگار سرمست،
زودت ندهیم دامن از دست.
📕 بر جادههای آبی سرخ
#نادر_ابراهیمی
❤1
گدایی به قصد دریافت چیزی درب خانه ای را کوبید ۰ صاحب خانه فریاد براورد : کیست؟
گدا پاسخ داد : «فقیری عاجز و بینوا."
صاحبخانه سر براورد و پرسید :"چه می خواهی ؟»
گدا گفت :" فقیر چه خواهد؟ هر چه مرحمت کنی."
صاحب خانه گفت: " مرا جود و بخشش چون حاتم طائی است . چه کنم که این بالا گرفتارم ودرهم و دینار در سرای پایین و اکنون مرا به آن دسترسی نیست."
گدا آهی سرد برکشید ، از بخت بد خویش نالید و سر در راه نهاد .
مدتی بعد از قضا دوباره گدا را به همان خانه کار افتاد . دق الباب کرد . صاحب خانه فریاد براورد :" کیست؟"
گدا پاسخ داد : « فقیری عاجز و بینوا.»
صاحبخانه سر براورد و پرسید :«چه می خواهی ؟»
گدا گفت :«فقیر چه خواهد؟ هر چه مرحمت کنی.»
صاحب خانه گفت: «مرا جود و کرم بیش از حاتم طائی است . چه کنم که اکنون این پایین گرفتارم ودرهم و دینار در سرای بالا و فی الحال مرا به آن دسترسی نیست.»
گدا پوزخندی زد و گفت : « ما هم پائینت را دیده ایم و هم بالایت را»
گدا پاسخ داد : «فقیری عاجز و بینوا."
صاحبخانه سر براورد و پرسید :"چه می خواهی ؟»
گدا گفت :" فقیر چه خواهد؟ هر چه مرحمت کنی."
صاحب خانه گفت: " مرا جود و بخشش چون حاتم طائی است . چه کنم که این بالا گرفتارم ودرهم و دینار در سرای پایین و اکنون مرا به آن دسترسی نیست."
گدا آهی سرد برکشید ، از بخت بد خویش نالید و سر در راه نهاد .
مدتی بعد از قضا دوباره گدا را به همان خانه کار افتاد . دق الباب کرد . صاحب خانه فریاد براورد :" کیست؟"
گدا پاسخ داد : « فقیری عاجز و بینوا.»
صاحبخانه سر براورد و پرسید :«چه می خواهی ؟»
گدا گفت :«فقیر چه خواهد؟ هر چه مرحمت کنی.»
صاحب خانه گفت: «مرا جود و کرم بیش از حاتم طائی است . چه کنم که اکنون این پایین گرفتارم ودرهم و دینار در سرای بالا و فی الحال مرا به آن دسترسی نیست.»
گدا پوزخندی زد و گفت : « ما هم پائینت را دیده ایم و هم بالایت را»
👏1
بعد_از_ابر 📙
گفتم : چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو.
گفت : با بعضی از آدما میشه ساعت ها حرف زد،بدون اینکه لازم باشه لباتو وا کنی.
با نگاه کردن بهشون ...
با زل زدن توو چشاشون همه ی حرفاتو میزنی و اونم میشنوه.
تو هم همینجور حرفای اونو میشنوی!
گفتم : ولی تو خیلی کم با من صحبت میکنی!
گفت : من با اونایی که حرفی باهاشون ندارم،صحبت میکنم و با اونایی که خیلی حرف دارم براشون،
فقط نگاهشون میکنم ...
#بابک_زمانی
گفتم : چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو.
گفت : با بعضی از آدما میشه ساعت ها حرف زد،بدون اینکه لازم باشه لباتو وا کنی.
با نگاه کردن بهشون ...
با زل زدن توو چشاشون همه ی حرفاتو میزنی و اونم میشنوه.
تو هم همینجور حرفای اونو میشنوی!
گفتم : ولی تو خیلی کم با من صحبت میکنی!
گفت : من با اونایی که حرفی باهاشون ندارم،صحبت میکنم و با اونایی که خیلی حرف دارم براشون،
فقط نگاهشون میکنم ...
#بابک_زمانی
❤1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- لاله پورکریم
در سال ۱۹۸۲ در بندرانزلی به دنیا آمد. او تنها فرزند هوشنگ پورکریم، جامعهشناس اهل بندر انزلی، است. او در دوازده سالگی به سوئد مهاجرت کرد و در محله آنگرد در شهر یوتبری(گوتنبرگ) به مدرسه رفت. پیش از آن او مدتی در جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان و شهر مینسک بلاروس زندگی میکرد.
مدتی در شهر تدهولم، شهری کوچک در جنوب سوئد زندگی میکرد. سپس این شهر را ترک کرد و به یوتبری، بزرگترین شهر سوئد پس از استکهلم، رفت. لاله در نوجوانی بود به موزیک روی آورد. با ساکسیفون شروع کرد و بعد گیتار و پیانو را آموخت. او خودش هم آهنگ را میسازد، هم شعرها را مینویسد و هم آهنگ را تنظیم میکند و میخواند. لاله به سه زبان انگلیسی، سوئدی، و فارسی میخواند. از آلبومهای او میتوان به پرینسسور، لاله، و من و سیمون اشاره کرد.
در سال ۱۹۸۲ در بندرانزلی به دنیا آمد. او تنها فرزند هوشنگ پورکریم، جامعهشناس اهل بندر انزلی، است. او در دوازده سالگی به سوئد مهاجرت کرد و در محله آنگرد در شهر یوتبری(گوتنبرگ) به مدرسه رفت. پیش از آن او مدتی در جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان و شهر مینسک بلاروس زندگی میکرد.
مدتی در شهر تدهولم، شهری کوچک در جنوب سوئد زندگی میکرد. سپس این شهر را ترک کرد و به یوتبری، بزرگترین شهر سوئد پس از استکهلم، رفت. لاله در نوجوانی بود به موزیک روی آورد. با ساکسیفون شروع کرد و بعد گیتار و پیانو را آموخت. او خودش هم آهنگ را میسازد، هم شعرها را مینویسد و هم آهنگ را تنظیم میکند و میخواند. لاله به سه زبان انگلیسی، سوئدی، و فارسی میخواند. از آلبومهای او میتوان به پرینسسور، لاله، و من و سیمون اشاره کرد.
😍2
ما کیستیم؟ مردمِ باهوش مصنوعی
دست و دماغ و پا و سر و گوش مصنوعی
باید نشست و شعر و غزل از ربات گفت
در خلوتِ ملائکه و دوش مصنوعی
یار آندلس نشسته و من کاسپیَن، ولی
ما را به هم زدهست گِره! جوش مصنوعی
همواره پشت صفحهی گوشی چه سرخوشیم
با بوس و ناز و عشوه و آغوش مصنوعی
میخانهها دیجیتالی شدهست، مِی خواران
مستی کنند با مِی و با نوشِ مصنوعی
زاکانیا! حدیثِ خودت را به روز کن
با گربههای مصنوعی و موش مصنوعی
راحت شدهست هرچه کتاب است و امتحان
بر مغزهای تیره و خاموش مصنوعی
تنبلترین نفر شده در نمرههاش بیست
دکتر شدهست با پُزِ روپوش مصنوعی
منگِ کلاس ما شده روباهِ پر فریب
دندان گرفته یک دو سه خرگوش مصنوعی
بی آنکه یک دقیقه کند او مطالعه
بر ضعف خود گذاشته سرپوش مصنوعی
با سرچِ سادهای شده استادِ نُه فلک
میزان و ثور و قوس و حَمَل، خوشه: مصنوعی
دیگر فتاده کار به دستِ تراشهها
آری حقیقتیست گران هوش مصنوعی
#احد_ارسالی
دست و دماغ و پا و سر و گوش مصنوعی
باید نشست و شعر و غزل از ربات گفت
در خلوتِ ملائکه و دوش مصنوعی
یار آندلس نشسته و من کاسپیَن، ولی
ما را به هم زدهست گِره! جوش مصنوعی
همواره پشت صفحهی گوشی چه سرخوشیم
با بوس و ناز و عشوه و آغوش مصنوعی
میخانهها دیجیتالی شدهست، مِی خواران
مستی کنند با مِی و با نوشِ مصنوعی
زاکانیا! حدیثِ خودت را به روز کن
با گربههای مصنوعی و موش مصنوعی
راحت شدهست هرچه کتاب است و امتحان
بر مغزهای تیره و خاموش مصنوعی
تنبلترین نفر شده در نمرههاش بیست
دکتر شدهست با پُزِ روپوش مصنوعی
منگِ کلاس ما شده روباهِ پر فریب
دندان گرفته یک دو سه خرگوش مصنوعی
بی آنکه یک دقیقه کند او مطالعه
بر ضعف خود گذاشته سرپوش مصنوعی
با سرچِ سادهای شده استادِ نُه فلک
میزان و ثور و قوس و حَمَل، خوشه: مصنوعی
دیگر فتاده کار به دستِ تراشهها
آری حقیقتیست گران هوش مصنوعی
#احد_ارسالی
👌2
میگویند زمان آدمها راعوض میکند
اشتباه نکن
زمان حقیقت آدمها را روشن میسازد
زمان قیمت رفاقتها را معلوم میکند
زمان عشق رااز هوس جدا میسازد
و راستی رااز دروغ
زمان هرگز آدمهارا عوض نمیکند
اشتباه نکن
زمان حقیقت آدمها را روشن میسازد
زمان قیمت رفاقتها را معلوم میکند
زمان عشق رااز هوس جدا میسازد
و راستی رااز دروغ
زمان هرگز آدمهارا عوض نمیکند
👍3
از میان دو واژه انسان و انسانیت
اولی در میان کوچه ها
و دومی در لابلای کتابها
سرگردان است.
#ویکتور_هوگو
اولی در میان کوچه ها
و دومی در لابلای کتابها
سرگردان است.
#ویکتور_هوگو
👍2
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
👌2❤1👍1
کسی که در برابر بتهوون، باخ و موتزارات، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد... کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند،خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
" شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."
📕چهلمین نامه
#نادر_ابراهیمی
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد...
" شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد..."
📕چهلمین نامه
#نادر_ابراهیمی
👍3
آدمها به همان مقدار زیبایند
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
که
اندوه را از قلب دیگران میتکانند..
👌2
اگر ماندنتان حالِ حتی یک نفر را خوب خواهد کرد، بمانید؛
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را می خنداند، بخندید؛
اگر رفتنتان باری از دوشِ حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛
اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛
اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
من به شما قول می دهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد.
💯1
باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست..
#مولانا
💯1
Son Kez Ara | DJ_HEZA
DJ HEZA & Anadolu Sound
برای یاد در صفحه ها
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
به چند سطر خاطره
بس است !
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب
بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود عشق را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن
از ما تنها یک کلمه بر کتاب ها می ماند
مهربانی..
#ع_دباغ
👏2