زمین به خورشید پشت کرد و شب شد
ولی خورشید به امید آشتی زمین تا صبح خواهد تابید !
امیدوارم صبح به لبخند خورشید بیدار شوی
شب خوش
#ع_دباغ
ولی خورشید به امید آشتی زمین تا صبح خواهد تابید !
امیدوارم صبح به لبخند خورشید بیدار شوی
شب خوش
#ع_دباغ
❤1🙏1
ماجرای معلم و ده توت فرنگی یک نمره!
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها سوال میکند که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب است یا نه؟
آن موسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی میفرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد میدهد.
و به آنها میگوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید،
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوهها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه میآورند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم !!.
معلم میخندد و میگوید همه شما نمره کامل را میگیرید.
میتوانید بخورید
بچهها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این ....
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست،
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
👍1
وقتی كتابی توی جيبت يا توی كيفت داری، مخصوصا وقتهايی كه غمگينی و غصهدار، مثل اين است كه صاحب يك دنيای ديگر هستی! دنيايی كه میتواند شادی را به تو برگرداند!
#اورهان_پاموک
#اورهان_پاموک
👌2
اگر فرزند باهوشی دارید که از هم سن هایش جلوتر است، دوکلاسه زدن ضرورتی ندارد. به جای این کار اجازه دهید در چند رشته ورزشی و یا چند رشته موسیقی و یا چند رشته خدمات اجتماعی فعالیت کند.
بهره هوشی بیش از حد مانند قد خیلی بلند باعث گرفتاری است. بچهای که به هر دلیلی باهوش است را نباید تحت فشار قرار داد که بیشتر و بیشتر در یک خط بماند یعنی هوش او باید پخش شود. باید انقدر کارهای متفاوت در دست داشته باشد که یکدفعه فیزیکدان و شیمیدان بار نیاید که فاجعه به بار خواهد آمد. اتومبیلی که سرعت بسیار بالایی دارد را نباید با گاز بیشتر سرعتش را بیشتر کرد چون تصادف خواهد کرد. بچه ای که دستان خیلی خیلی بلندی دارد اما بقیه اعضای بدنش معمولی است ناقص الخلقه است. بچه را ناقص بار نیاروید.
ضمنا بچههای باهوش را در ورزشهای انفرادی شرکت ندهید زیرا در ورزشهای انفرادی مانند شنا دوست دارد رقابت کند و پیروز باشد ولی چون در انتها به جایی میرسد که هیچ کس در آنجا نیست، تنها میماند و میشکند ولی در بازیهای جمعی اینطور نیست. بچههای باهوش باید در بازیهای جمعی مانند بسکتبال و فوتبال مشارکت داده شوند تا در آنجا در حد خودش بدرخشد. حتی فرزند خود را به مدارس خصوصی هم نفرستید.
فرزند شما باید بچه خوبی باشد، خواهر یا برادر خوبی باشد، همسر خوبی باشد، پدر یا مادر خوبی باشد، همکار خوبی باشد. قرار نیست دانشمند باشد.
خدا هم آدمهای متوسط را بیشتر دوست دارد چون تعداد بیشتری از آدمهای خلق شده، آدمهای متوسط هستند.
ما به این دنیا آمدهایم که زندگی کنیم.
ما نیامدهایم که برنده شویم.
ما نیامدهایم تنها شویم.
ما نیامدهایم از بقیه جدا شویم.
بنابراین بچههایی که تواناییها و ظرفیتهای بالایی دارند را در قسمتهای مختلف بگذارید که جنبههای مختلف و متفاوتشان رشد کند وگرنه یک بچه ناقصالخلقه خواهید داشت یعنی بچهای درست میکنید که سری بزرگ ولی دست و پای کوچکی دارد. من بسیاری از استادان برجستهای دیدهام که از دیدن زندگیشان مات و متحیر مانده بودم که این چه زندگی است که آنها دارند.
دست از روحیه رقابتی دادن به فرزندتان بردارید. به خاطر موضوعاتی که فرض میکنید درست است و یا حتی به خاطر خودتان فرزندتان را به آتش نکشید.
نیازی نیست کسی به ما بگوید فرزند خود را کجا بفرستید یا نفرستید. ما ابدا نمیخواهیم دانشمند درست کنیم. ما میخواهیم انسان بار بیاوریم.
در اینگونه موارد مهمترین چیز "آزادی" است. مهمترین فرصتی که در اختیار بچه باهوش باید قرار گیرد آزادی است و بدترین چیز آن است که در یک خط قرار گیرد و دیگران برای او تکلیف تعیین کنند.
#دکتر_هلاکویی
بهره هوشی بیش از حد مانند قد خیلی بلند باعث گرفتاری است. بچهای که به هر دلیلی باهوش است را نباید تحت فشار قرار داد که بیشتر و بیشتر در یک خط بماند یعنی هوش او باید پخش شود. باید انقدر کارهای متفاوت در دست داشته باشد که یکدفعه فیزیکدان و شیمیدان بار نیاید که فاجعه به بار خواهد آمد. اتومبیلی که سرعت بسیار بالایی دارد را نباید با گاز بیشتر سرعتش را بیشتر کرد چون تصادف خواهد کرد. بچه ای که دستان خیلی خیلی بلندی دارد اما بقیه اعضای بدنش معمولی است ناقص الخلقه است. بچه را ناقص بار نیاروید.
ضمنا بچههای باهوش را در ورزشهای انفرادی شرکت ندهید زیرا در ورزشهای انفرادی مانند شنا دوست دارد رقابت کند و پیروز باشد ولی چون در انتها به جایی میرسد که هیچ کس در آنجا نیست، تنها میماند و میشکند ولی در بازیهای جمعی اینطور نیست. بچههای باهوش باید در بازیهای جمعی مانند بسکتبال و فوتبال مشارکت داده شوند تا در آنجا در حد خودش بدرخشد. حتی فرزند خود را به مدارس خصوصی هم نفرستید.
فرزند شما باید بچه خوبی باشد، خواهر یا برادر خوبی باشد، همسر خوبی باشد، پدر یا مادر خوبی باشد، همکار خوبی باشد. قرار نیست دانشمند باشد.
خدا هم آدمهای متوسط را بیشتر دوست دارد چون تعداد بیشتری از آدمهای خلق شده، آدمهای متوسط هستند.
ما به این دنیا آمدهایم که زندگی کنیم.
ما نیامدهایم که برنده شویم.
ما نیامدهایم تنها شویم.
ما نیامدهایم از بقیه جدا شویم.
بنابراین بچههایی که تواناییها و ظرفیتهای بالایی دارند را در قسمتهای مختلف بگذارید که جنبههای مختلف و متفاوتشان رشد کند وگرنه یک بچه ناقصالخلقه خواهید داشت یعنی بچهای درست میکنید که سری بزرگ ولی دست و پای کوچکی دارد. من بسیاری از استادان برجستهای دیدهام که از دیدن زندگیشان مات و متحیر مانده بودم که این چه زندگی است که آنها دارند.
دست از روحیه رقابتی دادن به فرزندتان بردارید. به خاطر موضوعاتی که فرض میکنید درست است و یا حتی به خاطر خودتان فرزندتان را به آتش نکشید.
نیازی نیست کسی به ما بگوید فرزند خود را کجا بفرستید یا نفرستید. ما ابدا نمیخواهیم دانشمند درست کنیم. ما میخواهیم انسان بار بیاوریم.
در اینگونه موارد مهمترین چیز "آزادی" است. مهمترین فرصتی که در اختیار بچه باهوش باید قرار گیرد آزادی است و بدترین چیز آن است که در یک خط قرار گیرد و دیگران برای او تکلیف تعیین کنند.
#دکتر_هلاکویی
❤4💯1
تنهاییِ آدمها بزرگ است، خیلی بزرگ
die Einsamkeit der Menschen ist groß, sehr groß
شاید هم به وسعت یک دریاست
vielleicht ist es so groß wie der Ozean
اما برای پر کردنش، یک لیوان محبت کافیست...
aber um es zu füllen, ein glas Liebe ist genug
#گابریل_گارسیا_مارکز
ترجمه: ع_دباغ
#زبان_آلمانی
die Einsamkeit der Menschen ist groß, sehr groß
شاید هم به وسعت یک دریاست
vielleicht ist es so groß wie der Ozean
اما برای پر کردنش، یک لیوان محبت کافیست...
aber um es zu füllen, ein glas Liebe ist genug
#گابریل_گارسیا_مارکز
ترجمه: ع_دباغ
#زبان_آلمانی
💯5
داستان کودکانه .
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
🙏2
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
Khaneh - MusicDel.ir
Sina Sarlak | موزیکدل
Sina Sarlak - Khaneh (320).mp3
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
👌3❤1💯1
گفتم:
«میترسم موهای سیاهم مثل موهای شما سفید شود.»
لبخند تلخی زد و گفت:
«دختر جان موی سفید که ترس ندارد، از آرزویی بترس که مو سفید می کند.»
«میترسم موهای سیاهم مثل موهای شما سفید شود.»
لبخند تلخی زد و گفت:
«دختر جان موی سفید که ترس ندارد، از آرزویی بترس که مو سفید می کند.»
👌7👍1
نیایش بسیاری از آدمها تو خالیست،
زیرا ظرف گدایی همیشه خالیست.
باید با تاج شکوه انسانی نیایش کرد، نه با کاسه گدایی. باید سرشار بود و نیایش کرد
سرمست بود و نیایش کرد،
عاشق بود و نیایش کرد.
خود را با هستی همنوا کن و نیایش کن.
آنگاه نیایش تو در صدای مخملین نیایش مهتاب و آفتاب و ستاره در هم می آمیزد...
نیایش همین همنوایی است.
نیایش معصومیت و بی پیرایگی است.
کتاب #در_ستایش_زندگی
#مسیحا_برزگر
زیرا ظرف گدایی همیشه خالیست.
باید با تاج شکوه انسانی نیایش کرد، نه با کاسه گدایی. باید سرشار بود و نیایش کرد
سرمست بود و نیایش کرد،
عاشق بود و نیایش کرد.
خود را با هستی همنوا کن و نیایش کن.
آنگاه نیایش تو در صدای مخملین نیایش مهتاب و آفتاب و ستاره در هم می آمیزد...
نیایش همین همنوایی است.
نیایش معصومیت و بی پیرایگی است.
کتاب #در_ستایش_زندگی
#مسیحا_برزگر
❤2
❤2
#کفش_های_قرمز
دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا .... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.
فقـــــــر اخلاقی به مــــراتب وحــشتنــاک تر و غیـــــرقـــابــــل تحمل تر از فقـــــــر مـــادی است.
دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا .... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.
فقـــــــر اخلاقی به مــــراتب وحــشتنــاک تر و غیـــــرقـــابــــل تحمل تر از فقـــــــر مـــادی است.
❤2
Khoshnam ( GandomMusic.ir )
Saeed Shariat
"#گیر"
زندگی چه گیرهایی داشت !
گیر می کنی
گاه به پیچش زلفی
گاه به نگاه خماری
گاه به لبخند شیرینی
گاه به صدای دلنشینی
گاه به تپش امیدی
گاه به ناز مهربانی
گاه به شاد ٍ زیبایی
گاهی بین ماندن و رفتن
گیر میکنی و اسمش میشود
گاه محبت
گاه دوستی
گاه بی وفایی
گاه
عاشقی !!
#ع_دباغ
زندگی چه گیرهایی داشت !
گیر می کنی
گاه به پیچش زلفی
گاه به نگاه خماری
گاه به لبخند شیرینی
گاه به صدای دلنشینی
گاه به تپش امیدی
گاه به ناز مهربانی
گاه به شاد ٍ زیبایی
گاهی بین ماندن و رفتن
گیر میکنی و اسمش میشود
گاه محبت
گاه دوستی
گاه بی وفایی
گاه
عاشقی !!
#ع_دباغ
👏1
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
حیف است نبینید
فیلم عاشقانه بخت پریشان / The Fault in Our Stars
https://www.aparat.com/v/xbu3g76
هنر سینما چیز عجیبی ست
یک نفر فیلمی خلق میکند
خیلی ها می بینند
عشق می ورزند
و
اشک می ریزند ..
فیلم عاشقانه بخت پریشان / The Fault in Our Stars
https://www.aparat.com/v/xbu3g76
هنر سینما چیز عجیبی ست
یک نفر فیلمی خلق میکند
خیلی ها می بینند
عشق می ورزند
و
اشک می ریزند ..
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم عاشقانه بخت پریشان / The Fault in Our Stars
💯1
اعظم فرخزاد:
@aazamfarokhzad
💞💓
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و قوانین را هم رعایت میکنین!
راننده لبخند رضایت بخشی زد و دور شد.
از دوستم پرسیدم : موضوع چی بود؟!
گفت سعی دارم " عشق " را به مردم شهر هدیه کنم! با صحبتهای من اون راننده تاکسی، روز خوشی را پیش رو خواهد داشت. رفتارش با مسافرهاش خوبتر از قبل خواهد بود، مسافرها هم از رفتار خوب راننده انرژی میگیرن و رفتارشون با زیر دستها، فروشندگان، همکاران و اعضای خونواده خوب خواهد بود. به همین ترتیب خوش نیتی و خوش خلقی میون حداقل هزارنفر پخش میشه. من هر روز با افراد زیادی روبرو میشم. اگه بتونم فقط سه نفر رو خوشحال کنم، روی رفتار سه هزار نفر تاثیر گذاشته ام .
گفتن اون جمله ها به راننده تاکسی هیچ زحمتی نداشت. اگه با راننده دیگه ای هم برخورد کنم اون رو هم خوشحال خواهم کرد. خوشحال کردن مردم یک شهر کار ساده ای نیست اما اگه بتونیم چند نفر را خوشحال کنیم کار بزرگی انجام دادیم. روح زندگی ما همين عشقه. در صورتیکه بعضی از ما با يک ادبيات ناپسند در پی فرصتيم كه همديگه را تحقیر كنيم:
واااي چقدرر چاق شدي!
موهاي سفيدتم كه كم كم در اومد!
اينهمه كار ميكني براي اينقدرر در آمد؟!
تو واقعاً فكر ميكني در اين امتحان قبول ميشي؟!
و....
اين جمله ها و امثال اون كاملاً مخرب نيروي عشقند و عشق را از رابطه ها گريزان ميكنن. اگه بتونيم زيبايي رو تو نگاه خودمون جاي بديم اصولاً عشقه كه از وجود ما ساطع ميشه.
بياييم جريان عشق را تو زندگيمون جاري كنيم.
اعظم فرخ زاد( آخوندزاده)
@aazamfarokhzad
💞💓
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و قوانین را هم رعایت میکنین!
راننده لبخند رضایت بخشی زد و دور شد.
از دوستم پرسیدم : موضوع چی بود؟!
گفت سعی دارم " عشق " را به مردم شهر هدیه کنم! با صحبتهای من اون راننده تاکسی، روز خوشی را پیش رو خواهد داشت. رفتارش با مسافرهاش خوبتر از قبل خواهد بود، مسافرها هم از رفتار خوب راننده انرژی میگیرن و رفتارشون با زیر دستها، فروشندگان، همکاران و اعضای خونواده خوب خواهد بود. به همین ترتیب خوش نیتی و خوش خلقی میون حداقل هزارنفر پخش میشه. من هر روز با افراد زیادی روبرو میشم. اگه بتونم فقط سه نفر رو خوشحال کنم، روی رفتار سه هزار نفر تاثیر گذاشته ام .
گفتن اون جمله ها به راننده تاکسی هیچ زحمتی نداشت. اگه با راننده دیگه ای هم برخورد کنم اون رو هم خوشحال خواهم کرد. خوشحال کردن مردم یک شهر کار ساده ای نیست اما اگه بتونیم چند نفر را خوشحال کنیم کار بزرگی انجام دادیم. روح زندگی ما همين عشقه. در صورتیکه بعضی از ما با يک ادبيات ناپسند در پی فرصتيم كه همديگه را تحقیر كنيم:
واااي چقدرر چاق شدي!
موهاي سفيدتم كه كم كم در اومد!
اينهمه كار ميكني براي اينقدرر در آمد؟!
تو واقعاً فكر ميكني در اين امتحان قبول ميشي؟!
و....
اين جمله ها و امثال اون كاملاً مخرب نيروي عشقند و عشق را از رابطه ها گريزان ميكنن. اگه بتونيم زيبايي رو تو نگاه خودمون جاي بديم اصولاً عشقه كه از وجود ما ساطع ميشه.
بياييم جريان عشق را تو زندگيمون جاري كنيم.
اعظم فرخ زاد( آخوندزاده)
❤2👌2