در جستجویی که در ارتباط با موضوع نانو تکنولوژی داشتم به یک شرکت فعال در زمینه تحقیق و تولید در اندونزی برخوردم که در صفحه مقدمه نوشته بسیار جالب و پر مفهوم از دختری بنام الیسیا چان ( عضو اصلی شرکت) ذکر شده بود :
نام من آلیسیا چان است، دانش آموز مدرسه بین فرهنگی جاکارتا (JIS).
من یک نوجوان 16 ساله هستم که به علم علاقه دارم (و آشپزی که سرگرمی من است 🙂).
من آرزو دارم که دنیا را به مکانی بهتر تبدیل کنم. اگرچه آرزوهای من بسیار دور از ذهن است،
اما معتقدم که
" اگر همه برای رسیدن به این رویا تلاش کنند، واقعاً میتوانیم دنیا را مکان بهتری برای زندگی بسازیم"
این فقط یک فرآیند گام به گام است.
#ع_دباغ
👇
نام من آلیسیا چان است، دانش آموز مدرسه بین فرهنگی جاکارتا (JIS).
من یک نوجوان 16 ساله هستم که به علم علاقه دارم (و آشپزی که سرگرمی من است 🙂).
من آرزو دارم که دنیا را به مکانی بهتر تبدیل کنم. اگرچه آرزوهای من بسیار دور از ذهن است،
اما معتقدم که
" اگر همه برای رسیدن به این رویا تلاش کنند، واقعاً میتوانیم دنیا را مکان بهتری برای زندگی بسازیم"
این فقط یک فرآیند گام به گام است.
#ع_دباغ
👇
❤4😍2👍1
یکی گفت: چه دنیای بدی!
حتی شاخههاي گل هم خار دارند…
دیگری گفت: چه دنیای خوبی
حتی شاخههاي پر خار هم گل دارند…
عظمت در تفکر ماست
نه در آن چیزی کـه بـه ان مینگریم
حتی شاخههاي گل هم خار دارند…
دیگری گفت: چه دنیای خوبی
حتی شاخههاي پر خار هم گل دارند…
عظمت در تفکر ماست
نه در آن چیزی کـه بـه ان مینگریم
💯7👌4👍1
ما روزه شکستیم ولی دل نشکستیم
منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..
آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم!
منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..
آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم!
👌9👍2👏1
#چهار_نون راهگشا
برای رابطه خوب و ایجاد آرامش
نبین
نگو
نشنو
نپرس
درچه مواردی ،چگونه؟
یکم = نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳-کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴-گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم = نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲-به کسی که حرفت در او تاثیر ندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴-هر سخن راستی را هر جا نگو
۵- هر خیری که در حق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم = نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم = نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
با اخلاق خوب ،
جامعه ی خوب بسازیم
برای رابطه خوب و ایجاد آرامش
نبین
نگو
نشنو
نپرس
درچه مواردی ،چگونه؟
یکم = نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳-کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴-گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
دوم = نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲-به کسی که حرفت در او تاثیر ندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴-هر سخن راستی را هر جا نگو
۵- هر خیری که در حق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
سوم = نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
چهارم = نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
با اخلاق خوب ،
جامعه ی خوب بسازیم
👍3❤2💯2👌1
شازده کوچولو مودبانه پرسید:
آدم ها کجا هستند؟
گل سرخ که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدم ها؟!
به گمانم هفت هشت تایی باشند.
سال ها پیش دیدمشان.
ولی هیچ معلوم نیست
که کجا بشود پیداشان کرد.
ریشه ندارند باد آنها را با خودش به این طرف وآن طرف می برد...
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📓 شازده کوچولو
آدم ها کجا هستند؟
گل سرخ که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدم ها؟!
به گمانم هفت هشت تایی باشند.
سال ها پیش دیدمشان.
ولی هیچ معلوم نیست
که کجا بشود پیداشان کرد.
ریشه ندارند باد آنها را با خودش به این طرف وآن طرف می برد...
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📓 شازده کوچولو
👌4
در تاريکى متوجه نشده بودم پدرم کنارم نشسته است. با حسى شبيه گناهکاران زمزمه کردم:
اين اواخر بعضى شب ها بى خواب مى شم. با مهربانى زمزمه کرد: مى گذره. هنوز جوونى. هنوز خيلى زوده که به خاطر غصه هات بى خواب بشى. نترس. اما وقتى به سن من برسى چيزهايى تو زندگيته که به خاطرش شب ها تا صبح بى خواب مى مونى. فقط سعى کن کارى نکنى که پشيمون بشى.
#اورهان_پاموک
📘 موزه معصوميت
اين اواخر بعضى شب ها بى خواب مى شم. با مهربانى زمزمه کرد: مى گذره. هنوز جوونى. هنوز خيلى زوده که به خاطر غصه هات بى خواب بشى. نترس. اما وقتى به سن من برسى چيزهايى تو زندگيته که به خاطرش شب ها تا صبح بى خواب مى مونى. فقط سعى کن کارى نکنى که پشيمون بشى.
#اورهان_پاموک
📘 موزه معصوميت
...من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می دانست و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را...
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان
#عرفان_نظر_آهاری
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می دانست و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را...
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان
#عرفان_نظر_آهاری
گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."
گفتم: " واقعا؟ "
گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام."
"چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "
او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. "
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.
آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هر کدام مان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.
📚 کجا ممکن است پیدایش کنم
#هاروکی موراکامی
گفتم: " واقعا؟ "
گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام."
"چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "
او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. "
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.
آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هر کدام مان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.
📚 کجا ممکن است پیدایش کنم
#هاروکی موراکامی
"#گمشده"
گاهی
خواب با چشم ها غریبگی می کند
دل از سینه ها بی قراری می کند
پا ها از رفتن ها بی اختیاری می کند
دست ها از فراق سردی می کند
چشم ها از شادی جدایی می کند
اشک ها از چهره ها خطاطی می کند
احساس ها با شوق ها بی وفایی می کند
قلب با سوزها هم نوایی میکند
حرف ها با دلتنگی ها هم سرایی می کند!
گویی
گمشده ای داری !
گویی
گم شده ای !
#ع_دباغ
گاهی
خواب با چشم ها غریبگی می کند
دل از سینه ها بی قراری می کند
پا ها از رفتن ها بی اختیاری می کند
دست ها از فراق سردی می کند
چشم ها از شادی جدایی می کند
اشک ها از چهره ها خطاطی می کند
احساس ها با شوق ها بی وفایی می کند
قلب با سوزها هم نوایی میکند
حرف ها با دلتنگی ها هم سرایی می کند!
گویی
گمشده ای داری !
گویی
گم شده ای !
#ع_دباغ
👏1
خوشبختانه خدا
خیلی بزرگتر از دلواپسیهای ماست...
دلواپسیهایت را به خدا بسپار
شبتون بخیر
خیلی بزرگتر از دلواپسیهای ماست...
دلواپسیهایت را به خدا بسپار
شبتون بخیر
به سلامتي پسري که پولهاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام..
فروشنده:
چه جنسي باشه؟
پسرکوچولو:
فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه...
براي روز پدر يک کمربند مي خوام..
فروشنده:
چه جنسي باشه؟
پسرکوچولو:
فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه...
😢2
در دست گلی دارم ،
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ،
اینبار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ،
اینبار که مى آیم
هم هر کس و هم هر چیز ،
جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم،
اینبار که می ایم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ،
اینبار که می آیم
سقفم ندهی باری، جایی بسپار آري
در سایه دیوارم ،
اینبار که می آیم
باور کن از آن تصویر،
آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ،
اینبار که می ایم
دیروز بهل جانا، با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ،
اینبار که میآیم
# حسین منزوی
👍1💯1
Charkho Falak ~ Music-Fa.Com
Salar Aghili ~ Music-Fa.Com
جلو چرخ فلک روی نیمکت نشستم
هوای افتابی خوش می آمد
تکیه دادم
مردم تو صف سوار شدن بودن
زنجیر باز شد
همه خونه ها پر شد
کلید رو زدن
چرخ زدن آغاز شد
صدا ها بلند شد
برخی رو به اوج
و فریاد شوق سربلندی
برخی رو به افول
و در انتظار اوج
چند دور و تکرار چرخها
کلید خاموش زده شد
وقت پیاده شدن بود
همه رفتن
گروه منتظر آماده سوار شدن
مجدد زنجیر باز شد
و چرخهای دیگر و
صدای شوق و ترس
اوجها و افول
....
به فکر فر و رفتم
زندگی آدم ها در این کره چرخان
چقدر شبیه این ماجراست
گروه گروه بنوبت
باید آمد
چرخید
به اوج رفت
افول کرد
و پیاده شد
فقط همین....
#ع_دباغ
هوای افتابی خوش می آمد
تکیه دادم
مردم تو صف سوار شدن بودن
زنجیر باز شد
همه خونه ها پر شد
کلید رو زدن
چرخ زدن آغاز شد
صدا ها بلند شد
برخی رو به اوج
و فریاد شوق سربلندی
برخی رو به افول
و در انتظار اوج
چند دور و تکرار چرخها
کلید خاموش زده شد
وقت پیاده شدن بود
همه رفتن
گروه منتظر آماده سوار شدن
مجدد زنجیر باز شد
و چرخهای دیگر و
صدای شوق و ترس
اوجها و افول
....
به فکر فر و رفتم
زندگی آدم ها در این کره چرخان
چقدر شبیه این ماجراست
گروه گروه بنوبت
باید آمد
چرخید
به اوج رفت
افول کرد
و پیاده شد
فقط همین....
#ع_دباغ
❤2
روزی که
مجبور بشیم زمین رو تخلیه کنیم،
من روی سیّارهی مسکونی جدید،
عطرفروشی میزنم
و از دلتنگی آدما کاسبی میکنم!
عطر خاک بارونخورده میفروشم
عطر چمن کوتاهشده
عطر زعفرون و برنج
عطر بازار خشکبار و ادویه
بوی اقاقیا توی کوچهها، تو فصل بهار!
و من فكر كردم كه
حالا كه اين عطرها
به دفعات به طور رايگان
در دسترسم هستند،
زندگى رو آسون تر بگيرم
و ازشون استفاده كنم!
مخصوصأ عطر آدمهايى كه
نمىدونيم تا كى مجال بودن در كنارشون رو داريم!...
امروز را زندگی کن
مجبور بشیم زمین رو تخلیه کنیم،
من روی سیّارهی مسکونی جدید،
عطرفروشی میزنم
و از دلتنگی آدما کاسبی میکنم!
عطر خاک بارونخورده میفروشم
عطر چمن کوتاهشده
عطر زعفرون و برنج
عطر بازار خشکبار و ادویه
بوی اقاقیا توی کوچهها، تو فصل بهار!
و من فكر كردم كه
حالا كه اين عطرها
به دفعات به طور رايگان
در دسترسم هستند،
زندگى رو آسون تر بگيرم
و ازشون استفاده كنم!
مخصوصأ عطر آدمهايى كه
نمىدونيم تا كى مجال بودن در كنارشون رو داريم!...
امروز را زندگی کن
❤4
زمین به خورشید پشت کرد و شب شد
ولی خورشید به امید آشتی زمین تا صبح خواهد تابید !
امیدوارم صبح به لبخند خورشید بیدار شوی
شب خوش
#ع_دباغ
ولی خورشید به امید آشتی زمین تا صبح خواهد تابید !
امیدوارم صبح به لبخند خورشید بیدار شوی
شب خوش
#ع_دباغ
❤1🙏1