آرزوهای بزرگ داشته باشید و از آنها دست نکشید؛ همه ی امور مهم به دستِ کسانی انجام پذیرفته است که از آرزوهای بزرگ خود دست نکشیده اند.
#فلورانس_اسکاول_شین
#فلورانس_اسکاول_شین
👍2
ما در منطقههای مختلف زندگی نمیكنيم، حتی روی كرهی خاكی هم زندگی نمیكنيم. مكان حقيقی زندگی ما، قلب كسانیست كه دوستشان میداريم.
#کریستین_بوبن
📚 فراتر از بودن
#کریستین_بوبن
📚 فراتر از بودن
👌2
روزی که به شایستگی بگذرد، خوابی خوش در پی دارد.
عمری هم که به شایستگی صرف شود، به مرگی خوش میانجامد.
#لئوناردو_داوینچی
عمری هم که به شایستگی صرف شود، به مرگی خوش میانجامد.
#لئوناردو_داوینچی
👏3
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
hr_ja_eshgh_hst_khda_hst.pdf
717.6 KB
Unutamam - نواز موزیک
Mustafa Ceceli - سایت نواز موزیک
Unutamam
این چه رازی است که آنچه را که میخواهیم فراموش کنیم، دائما به یاد میآوریم!
# کورمک مک کارتی
این چه رازی است که آنچه را که میخواهیم فراموش کنیم، دائما به یاد میآوریم!
# کورمک مک کارتی
😢1
Bedel - نواز موزیک
Mustafa Ceceli - سایت نواز موزیک
Bedel(navazmusic).mp3
#احترام به مداد
از هر کسی پرسیدم مثالی زد ، گفت نگاه کن به مداد و الماس هر دو از یک جنس ولی یکی سخت ترین، براق ترین، برنده ترین و گرانبها ترین و دیگری سیاه ، نرم و کم بها ...
امروز مداد روی میز ، گویی میخواست با من سخن بگوید ، در دستانم گرفتمش !
گفت میخواهم بنویسم
با تعجب گفتم چه را ؟
گفت حرف دلم
و نوشت :
میدانی من و الماس هر دو از یک جنس ایم
او زیبا و گرانبها و من سیاه و کم بها ..
خانه او در باکسی شیشه ای و محکم در داخل موزه هاست و مردم از دور مبهوت زیبایی ش ، ولی می دانی رفیق "خانه من کنار دفتر مشق روی میز تحریر کودکی خفته در رویاها ست"..
الماس را بر نوک حلقه طلا نشسته بر انگشتان دستی دیدم که پر از غرور ، شهرت و برتری بود ولی من میخواهم
" لای انگشتان نرم کودکی باشم " که بنویسد و همگی بخوانند :
مادر عشق است
پدر زندگی ست
من سیاه و نرم ام
وجودم را به صفحه سفید کاغذی پیوند میزنم تا کلمات و جملات خلق شوند و شاید شعری شوم پر از عشق و امید یا رمانی شوم پر از احساس و رنج
من براق و سخت نیستم ولی به نرمی به رقص دستان هنر ، نقشی ، تصویری ، تابلویی شوم بر پرده بی رنگ ، برای نوازش چشمان مردمان خسته از زشتی ها
من گران بها نیستم ولی دوست دارم انشای بچه محرومی شوم که حقیقت را به سیاهی من مینویسد ..
آری در این دنیای پر از زرق و برق ، الماس را به قیراط میسنجند و مداد را به تراش
من یک مدادم ، سیاهی ام پر از معنی ، نرمی ام پر از احساس ، نه می برم و نه سخت م ..
کسی را به امید داشتنم در وسوسه ثروت غرق نمیکنم ، من یک مدادم ، به اندک بهایی دوست شب های زمستانی ت میشوم تا به نت ها آهنگی سرایم که اشک هایش دلی را سبک میکند
تو الماس باش ، سخت و گران
من نیز به نرمی و سیاهی می مانم تا وجودم نقش بر صفحات سفید مانده در تاریخ به وصف زیبایی و زشتی ها ، خوبی و بدی ها بدل شود ،
تو الماس بمان و گران بها
ولی من با عظمت م
چون
مینویسم
بخشی از داستان کوتاه : احترام به مداد
نویسنده : ع_دباغ
از هر کسی پرسیدم مثالی زد ، گفت نگاه کن به مداد و الماس هر دو از یک جنس ولی یکی سخت ترین، براق ترین، برنده ترین و گرانبها ترین و دیگری سیاه ، نرم و کم بها ...
امروز مداد روی میز ، گویی میخواست با من سخن بگوید ، در دستانم گرفتمش !
گفت میخواهم بنویسم
با تعجب گفتم چه را ؟
گفت حرف دلم
و نوشت :
میدانی من و الماس هر دو از یک جنس ایم
او زیبا و گرانبها و من سیاه و کم بها ..
خانه او در باکسی شیشه ای و محکم در داخل موزه هاست و مردم از دور مبهوت زیبایی ش ، ولی می دانی رفیق "خانه من کنار دفتر مشق روی میز تحریر کودکی خفته در رویاها ست"..
الماس را بر نوک حلقه طلا نشسته بر انگشتان دستی دیدم که پر از غرور ، شهرت و برتری بود ولی من میخواهم
" لای انگشتان نرم کودکی باشم " که بنویسد و همگی بخوانند :
مادر عشق است
پدر زندگی ست
من سیاه و نرم ام
وجودم را به صفحه سفید کاغذی پیوند میزنم تا کلمات و جملات خلق شوند و شاید شعری شوم پر از عشق و امید یا رمانی شوم پر از احساس و رنج
من براق و سخت نیستم ولی به نرمی به رقص دستان هنر ، نقشی ، تصویری ، تابلویی شوم بر پرده بی رنگ ، برای نوازش چشمان مردمان خسته از زشتی ها
من گران بها نیستم ولی دوست دارم انشای بچه محرومی شوم که حقیقت را به سیاهی من مینویسد ..
آری در این دنیای پر از زرق و برق ، الماس را به قیراط میسنجند و مداد را به تراش
من یک مدادم ، سیاهی ام پر از معنی ، نرمی ام پر از احساس ، نه می برم و نه سخت م ..
کسی را به امید داشتنم در وسوسه ثروت غرق نمیکنم ، من یک مدادم ، به اندک بهایی دوست شب های زمستانی ت میشوم تا به نت ها آهنگی سرایم که اشک هایش دلی را سبک میکند
تو الماس باش ، سخت و گران
من نیز به نرمی و سیاهی می مانم تا وجودم نقش بر صفحات سفید مانده در تاریخ به وصف زیبایی و زشتی ها ، خوبی و بدی ها بدل شود ،
تو الماس بمان و گران بها
ولی من با عظمت م
چون
مینویسم
بخشی از داستان کوتاه : احترام به مداد
نویسنده : ع_دباغ
❤5💯4
زندگی بار گرانی ست که بر پشت پریشانی تست
کار آساني نیست
نان در آوردن و غم خوردن و عاشق بودن
#مجتبی کاشانی
کار آساني نیست
نان در آوردن و غم خوردن و عاشق بودن
#مجتبی کاشانی
😢1
#داستانک
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
❤2👌1💯1
بهترین آرایشها در زندگی:
حقیقت برای لبها
بخشش برای چشمها
نیکوکاری برای دستها
لبخند برای صورت
و عشق برای قلب
از آنها خوب استفاده کردن
و به زندگی زیبایی بخشیدن ...
حقیقت برای لبها
بخشش برای چشمها
نیکوکاری برای دستها
لبخند برای صورت
و عشق برای قلب
از آنها خوب استفاده کردن
و به زندگی زیبایی بخشیدن ...
👏3❤1
در یک سالن تئاتر، اتاقک پشت صحنه آتش گرفت. دلقک روی صحنه آمد تا دیگران را خبر کند. تماشاچیان خیال کردند که این یک شوخی ست و دلقک را تشویق کردند. دلقک دوباره هشدار داد؛ تشویق بالاتر گرفت.
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همگانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
این همان پایانی ست که من برای جهان تصور می کنم؛ یک تشویق ِ همگانی از سوی رندانی که ایمان دارند، این جهان یک شوخی ست...
#سورن_کی_یرکگورد
👍3
❤2
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
SCHINDLER'S LIST 1993-فیلم سینمایی فهرست شیندلر با دوبله فارسی (FULL HD)
https://www.aparat.com/v/vZLny
فیلم بسیار دیدنی ، از جنگ جهانی دوم ، با هنر نمایی لیام نیسون ،
با سکانس پایانی فوق العاده زیبا
https://www.aparat.com/v/vZLny
فیلم بسیار دیدنی ، از جنگ جهانی دوم ، با هنر نمایی لیام نیسون ،
با سکانس پایانی فوق العاده زیبا
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
SCHINDLER'S LIST 1993-فیلم سینمایی فهرست شیندلر با دوبله فارسی (FULL HD)
نام: فهرست شیندلر Schindlers List
ژانر: بیوگرافی، درام، تاریخی
تاریخ انتشار: 1993
مدت زمان: 03:15:12
امتیاز: 8.9 از 10
خلاصه داستان:
داستان این فیلم در مورد یک صنعتگر به نام اسکار شیندلر است که در طول جنگ جهانی دوم در لهستان، پس از مشاهده ی آزار و…
ژانر: بیوگرافی، درام، تاریخی
تاریخ انتشار: 1993
مدت زمان: 03:15:12
امتیاز: 8.9 از 10
خلاصه داستان:
داستان این فیلم در مورد یک صنعتگر به نام اسکار شیندلر است که در طول جنگ جهانی دوم در لهستان، پس از مشاهده ی آزار و…
👌1
❤3👏1
اﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﻋﺸﻖ
نگاﻩ ﻣﻬﺮباﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺍﺳﺖ!
ﺯﻧدﮔﯽ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺑﺴـﭙﺎﺭ
ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺖ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ
ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﺍﺱﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿا ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ اﺳﺖ
نگاﻩ ﻣﻬﺮباﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺍﺳﺖ!
ﺯﻧدﮔﯽ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺑﺴـﭙﺎﺭ
ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺖ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ
ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﺍﺱﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿا ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ اﺳﺖ
👌3
شعر يک کودک سياه پوست:
When I born, I black When I grow up, I black When I born, I black When I grow up, I black When I go in Sun, I black When I scared, I black When I sick, I black And when I die, I still black And you white fellow When you born, you pink When you grow up, you white When you go in sun, you red When you cold, you blue When you scared, you yellow When you sick, you green And when you die, you grey And you calling me colored
وقتی به دنيا ميام، سياهم
وقتی بزرگ ميشم، سياهم
وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتی می ترسم، سياهم
وقتی مريض ميشم، سياهم
وقتی می ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد:
وقتی به دنيا ميای، صورتی ای
وقتی بزرگ می شی، سفيدی
وقتی میری زير آفتاب، قرمزی
وقتی سردت می شه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مريض می شی، سبزی
و وقتی می ميری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگين پوست...
برای این شعر در سازمان ملل
پنج دقیقه دست زدند.
When I born, I black When I grow up, I black When I born, I black When I grow up, I black When I go in Sun, I black When I scared, I black When I sick, I black And when I die, I still black And you white fellow When you born, you pink When you grow up, you white When you go in sun, you red When you cold, you blue When you scared, you yellow When you sick, you green And when you die, you grey And you calling me colored
وقتی به دنيا ميام، سياهم
وقتی بزرگ ميشم، سياهم
وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتی می ترسم، سياهم
وقتی مريض ميشم، سياهم
وقتی می ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد:
وقتی به دنيا ميای، صورتی ای
وقتی بزرگ می شی، سفيدی
وقتی میری زير آفتاب، قرمزی
وقتی سردت می شه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی
وقتی مريض می شی، سبزی
و وقتی می ميری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگين پوست...
برای این شعر در سازمان ملل
پنج دقیقه دست زدند.
👏6
عزیز من ! خوشبختی، نامهای نیست که یک روز، نامهرسانی، زنگ در خانهات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...!
خوشبختی را در چنان هالهای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیدهی ادراکناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم. خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
نادر ابراهیمی
📗چهل نامه کوتاه به همسرم
خوشبختی را در چنان هالهای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیدهی ادراکناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم. خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
نادر ابراهیمی
📗چهل نامه کوتاه به همسرم
👏3💯1