بابایِ خوبم، دلم برای کودکیهایی که تویِ آغوشِ مردانهات مچاله میشدم تنگ شده...
برای روزهایِ بیغصهای که "تو" خدایِ زمینیام بودی و بیمنت هوایِ بیقراری ام را داشتی...
با تو از هیچ چیز نمیترسیدم، انگار دنیا تویِ دستهایِ تو بود
این روزها، ولی
دنیا به من سخت گرفته و من آنقدر بزرگ شدهام که دیگر پشتِ مردانگیات جا نمیشوم...
تو هنوز هم امنترین تکیهگاهِ منی
مهربان ترینم...
همیشه باش
بدونِ تو، دنیا جایِ ترسناکیست
من زیرِ سایهی محکمِ مردانهات
قدرت میگیرم
برایم دعا کن بابا
شنیدهام دعایِ پدر، زود مستجاب میشود
هر روز روزِ توست
هر روزت مبارک.
برای روزهایِ بیغصهای که "تو" خدایِ زمینیام بودی و بیمنت هوایِ بیقراری ام را داشتی...
با تو از هیچ چیز نمیترسیدم، انگار دنیا تویِ دستهایِ تو بود
این روزها، ولی
دنیا به من سخت گرفته و من آنقدر بزرگ شدهام که دیگر پشتِ مردانگیات جا نمیشوم...
تو هنوز هم امنترین تکیهگاهِ منی
مهربان ترینم...
همیشه باش
بدونِ تو، دنیا جایِ ترسناکیست
من زیرِ سایهی محکمِ مردانهات
قدرت میگیرم
برایم دعا کن بابا
شنیدهام دعایِ پدر، زود مستجاب میشود
هر روز روزِ توست
هر روزت مبارک.
❤1
Audio
پدر
با پ اش
پناه من در بی پناهی ها
پا به پای من در سخت راه ها
پشتوانه ام در شیب زندگی ها
با د اش
دوست دار من در واقعیت ها
دست گیر من در سخت روز ها
دادخواه من در بی عدالتی ها
دل دار من در غمگین روزها
دست مهربان من بر شانه ها
با ر اش
راهنمای من در گذر گاه ها
روشنی بخش من در تاریکی ها
رمان من در تمام زندگی ....
آری
تا پدر هست
رود نیرومند عشق جاریست
باید به رود زد
غرق عشقش شد
چون شاید روزی نباشد
ولی باز
آن عشق جاریست
زنده باشی پدر
یادت بخیر پدر
#ع_دباغ
با پ اش
پناه من در بی پناهی ها
پا به پای من در سخت راه ها
پشتوانه ام در شیب زندگی ها
با د اش
دوست دار من در واقعیت ها
دست گیر من در سخت روز ها
دادخواه من در بی عدالتی ها
دل دار من در غمگین روزها
دست مهربان من بر شانه ها
با ر اش
راهنمای من در گذر گاه ها
روشنی بخش من در تاریکی ها
رمان من در تمام زندگی ....
آری
تا پدر هست
رود نیرومند عشق جاریست
باید به رود زد
غرق عشقش شد
چون شاید روزی نباشد
ولی باز
آن عشق جاریست
زنده باشی پدر
یادت بخیر پدر
#ع_دباغ
❤2👏2
Forwarded from بوکان آنلاین= موکریان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
◼️به یاد هنرمند شادروان استاد عثمان رحمانزاده
💢 فیلم مستند «فردا نزدیک است» با زندگی استاد عثمان رحمانزاده (پدر ژپتوی ایران)
🆔 @Boukanonline
instagram.com/boukanonline.ir
💢 فیلم مستند «فردا نزدیک است» با زندگی استاد عثمان رحمانزاده (پدر ژپتوی ایران)
🆔 @Boukanonline
instagram.com/boukanonline.ir
❤1
غم چشمان پدر را نه تو دیدی ونه من
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من
#زهراضیایی
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من
#زهراضیایی
😢1
دختران شهر به روستا فکر می کنند!
دختران روستا در آرزوی شهر می میرند…
مردان کوچک به آسایش
مردان بزرگ فکر می کنند!
مردان بزرگ در آرزوی آرامش
مردان کوچک می میرند…
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است...
که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟!
دختران روستا در آرزوی شهر می میرند…
مردان کوچک به آسایش
مردان بزرگ فکر می کنند!
مردان بزرگ در آرزوی آرامش
مردان کوچک می میرند…
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است...
که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟!
👏2❤1
Be Man Fekr Kon
Dariush
@sokhen_nab
دوست بدارید و بگذارید که
دوست داشته شوید آدم بدونِ این بساط ها
زندگی از گلویَش پایین نمیرود ...!
#مریم_قهرمانلو
دوست بدارید و بگذارید که
دوست داشته شوید آدم بدونِ این بساط ها
زندگی از گلویَش پایین نمیرود ...!
#مریم_قهرمانلو
آرزوهای بزرگ داشته باشید و از آنها دست نکشید؛ همه ی امور مهم به دستِ کسانی انجام پذیرفته است که از آرزوهای بزرگ خود دست نکشیده اند.
#فلورانس_اسکاول_شین
#فلورانس_اسکاول_شین
👍2
ما در منطقههای مختلف زندگی نمیكنيم، حتی روی كرهی خاكی هم زندگی نمیكنيم. مكان حقيقی زندگی ما، قلب كسانیست كه دوستشان میداريم.
#کریستین_بوبن
📚 فراتر از بودن
#کریستین_بوبن
📚 فراتر از بودن
👌2
روزی که به شایستگی بگذرد، خوابی خوش در پی دارد.
عمری هم که به شایستگی صرف شود، به مرگی خوش میانجامد.
#لئوناردو_داوینچی
عمری هم که به شایستگی صرف شود، به مرگی خوش میانجامد.
#لئوناردو_داوینچی
👏3
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
hr_ja_eshgh_hst_khda_hst.pdf
717.6 KB
Unutamam - نواز موزیک
Mustafa Ceceli - سایت نواز موزیک
Unutamam
این چه رازی است که آنچه را که میخواهیم فراموش کنیم، دائما به یاد میآوریم!
# کورمک مک کارتی
این چه رازی است که آنچه را که میخواهیم فراموش کنیم، دائما به یاد میآوریم!
# کورمک مک کارتی
😢1
Bedel - نواز موزیک
Mustafa Ceceli - سایت نواز موزیک
Bedel(navazmusic).mp3
#احترام به مداد
از هر کسی پرسیدم مثالی زد ، گفت نگاه کن به مداد و الماس هر دو از یک جنس ولی یکی سخت ترین، براق ترین، برنده ترین و گرانبها ترین و دیگری سیاه ، نرم و کم بها ...
امروز مداد روی میز ، گویی میخواست با من سخن بگوید ، در دستانم گرفتمش !
گفت میخواهم بنویسم
با تعجب گفتم چه را ؟
گفت حرف دلم
و نوشت :
میدانی من و الماس هر دو از یک جنس ایم
او زیبا و گرانبها و من سیاه و کم بها ..
خانه او در باکسی شیشه ای و محکم در داخل موزه هاست و مردم از دور مبهوت زیبایی ش ، ولی می دانی رفیق "خانه من کنار دفتر مشق روی میز تحریر کودکی خفته در رویاها ست"..
الماس را بر نوک حلقه طلا نشسته بر انگشتان دستی دیدم که پر از غرور ، شهرت و برتری بود ولی من میخواهم
" لای انگشتان نرم کودکی باشم " که بنویسد و همگی بخوانند :
مادر عشق است
پدر زندگی ست
من سیاه و نرم ام
وجودم را به صفحه سفید کاغذی پیوند میزنم تا کلمات و جملات خلق شوند و شاید شعری شوم پر از عشق و امید یا رمانی شوم پر از احساس و رنج
من براق و سخت نیستم ولی به نرمی به رقص دستان هنر ، نقشی ، تصویری ، تابلویی شوم بر پرده بی رنگ ، برای نوازش چشمان مردمان خسته از زشتی ها
من گران بها نیستم ولی دوست دارم انشای بچه محرومی شوم که حقیقت را به سیاهی من مینویسد ..
آری در این دنیای پر از زرق و برق ، الماس را به قیراط میسنجند و مداد را به تراش
من یک مدادم ، سیاهی ام پر از معنی ، نرمی ام پر از احساس ، نه می برم و نه سخت م ..
کسی را به امید داشتنم در وسوسه ثروت غرق نمیکنم ، من یک مدادم ، به اندک بهایی دوست شب های زمستانی ت میشوم تا به نت ها آهنگی سرایم که اشک هایش دلی را سبک میکند
تو الماس باش ، سخت و گران
من نیز به نرمی و سیاهی می مانم تا وجودم نقش بر صفحات سفید مانده در تاریخ به وصف زیبایی و زشتی ها ، خوبی و بدی ها بدل شود ،
تو الماس بمان و گران بها
ولی من با عظمت م
چون
مینویسم
بخشی از داستان کوتاه : احترام به مداد
نویسنده : ع_دباغ
از هر کسی پرسیدم مثالی زد ، گفت نگاه کن به مداد و الماس هر دو از یک جنس ولی یکی سخت ترین، براق ترین، برنده ترین و گرانبها ترین و دیگری سیاه ، نرم و کم بها ...
امروز مداد روی میز ، گویی میخواست با من سخن بگوید ، در دستانم گرفتمش !
گفت میخواهم بنویسم
با تعجب گفتم چه را ؟
گفت حرف دلم
و نوشت :
میدانی من و الماس هر دو از یک جنس ایم
او زیبا و گرانبها و من سیاه و کم بها ..
خانه او در باکسی شیشه ای و محکم در داخل موزه هاست و مردم از دور مبهوت زیبایی ش ، ولی می دانی رفیق "خانه من کنار دفتر مشق روی میز تحریر کودکی خفته در رویاها ست"..
الماس را بر نوک حلقه طلا نشسته بر انگشتان دستی دیدم که پر از غرور ، شهرت و برتری بود ولی من میخواهم
" لای انگشتان نرم کودکی باشم " که بنویسد و همگی بخوانند :
مادر عشق است
پدر زندگی ست
من سیاه و نرم ام
وجودم را به صفحه سفید کاغذی پیوند میزنم تا کلمات و جملات خلق شوند و شاید شعری شوم پر از عشق و امید یا رمانی شوم پر از احساس و رنج
من براق و سخت نیستم ولی به نرمی به رقص دستان هنر ، نقشی ، تصویری ، تابلویی شوم بر پرده بی رنگ ، برای نوازش چشمان مردمان خسته از زشتی ها
من گران بها نیستم ولی دوست دارم انشای بچه محرومی شوم که حقیقت را به سیاهی من مینویسد ..
آری در این دنیای پر از زرق و برق ، الماس را به قیراط میسنجند و مداد را به تراش
من یک مدادم ، سیاهی ام پر از معنی ، نرمی ام پر از احساس ، نه می برم و نه سخت م ..
کسی را به امید داشتنم در وسوسه ثروت غرق نمیکنم ، من یک مدادم ، به اندک بهایی دوست شب های زمستانی ت میشوم تا به نت ها آهنگی سرایم که اشک هایش دلی را سبک میکند
تو الماس باش ، سخت و گران
من نیز به نرمی و سیاهی می مانم تا وجودم نقش بر صفحات سفید مانده در تاریخ به وصف زیبایی و زشتی ها ، خوبی و بدی ها بدل شود ،
تو الماس بمان و گران بها
ولی من با عظمت م
چون
مینویسم
بخشی از داستان کوتاه : احترام به مداد
نویسنده : ع_دباغ
❤5💯4
زندگی بار گرانی ست که بر پشت پریشانی تست
کار آساني نیست
نان در آوردن و غم خوردن و عاشق بودن
#مجتبی کاشانی
کار آساني نیست
نان در آوردن و غم خوردن و عاشق بودن
#مجتبی کاشانی
😢1
#داستانک
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
❤2👌1💯1