وقتی چیزی در حال
تمام شدن باشد عزیز میشود ...!
یک لحظه آفتاب در هوای سرد،
غنیمت میشود ...
خدا در مواقع سختی ها،
تنها پناه میشود ...!
یک قطره نور در دریای تاریکی،
همۀ دنیا میشود …
یک عزیز وقتی که از دست رفت،
همه کس میشود …
پاییز وقتی که تمام شد،
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود ...!
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !
قدر داشتههایمان را بدانیم …
چرا که خیلی زود، دیر میشود ...
تمام شدن باشد عزیز میشود ...!
یک لحظه آفتاب در هوای سرد،
غنیمت میشود ...
خدا در مواقع سختی ها،
تنها پناه میشود ...!
یک قطره نور در دریای تاریکی،
همۀ دنیا میشود …
یک عزیز وقتی که از دست رفت،
همه کس میشود …
پاییز وقتی که تمام شد،
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود ...!
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !
قدر داشتههایمان را بدانیم …
چرا که خیلی زود، دیر میشود ...
👍3🙏1
#یلدا
طولانی شبی ست یلدا !
آری یادگاری ست یلدا !
طولانی شبی ست خستگی ها
طولانی مدتی ست دلتنگی ها
طولانی شبی ست انتظار ها
طولانی مدتی ست تنهایی ها
طولانی زمانی ست بغض ها
یلدا
به بلندی شب های ش نه
به بلندی
رؤیاهای ش
امید های ش
شور های ش
برق چشم ها در تاریکی ش
دست ٍ یار بر سینه ا ش
دلٍ بی تاب بر دیدار ش
شوق اشک ها بر دامان ش
آغوش گرم بر بالین ش
یلدا ست
یلدا
به سرخی عشق ش در دل ها
خداحافظی پاییزش از رنگ ها
یلدا ست !!
بسان یلدا بمان ...
#ع_دباغ
طولانی شبی ست یلدا !
آری یادگاری ست یلدا !
طولانی شبی ست خستگی ها
طولانی مدتی ست دلتنگی ها
طولانی شبی ست انتظار ها
طولانی مدتی ست تنهایی ها
طولانی زمانی ست بغض ها
یلدا
به بلندی شب های ش نه
به بلندی
رؤیاهای ش
امید های ش
شور های ش
برق چشم ها در تاریکی ش
دست ٍ یار بر سینه ا ش
دلٍ بی تاب بر دیدار ش
شوق اشک ها بر دامان ش
آغوش گرم بر بالین ش
یلدا ست
یلدا
به سرخی عشق ش در دل ها
خداحافظی پاییزش از رنگ ها
یلدا ست !!
بسان یلدا بمان ...
#ع_دباغ
❤3🙏2
اگر قرار است
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
#شكسپير
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
#شكسپير
👍2❤1👌1
نمیدانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشمهایت، به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گِلی میشوم که نقش چشمهایت روی آن کشیده شده. میروم زیر خاک که هزار سالِ دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید: دوستت دارم.
#شرق_بنفشه
#شهریار_مندنیپور
#شرق_بنفشه
#شهریار_مندنیپور
👏1😢1
پاراگراف پایانی کتاب
#چشمهایش
#بزرگ علوی
آقای ناظم خواهشمندم کوتاهی نکنید. دیگر سوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام. آنچه درون مرا می کاود و می خورد هنوز هم گفته نشده. اگر من می توانستم آنچه را که درون مرا می سوزاند بیان کنم ، آنوقت شاعر می شدم ، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم.
شما زندگی استاد را از من خواستید، برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگی شان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده ، فراوان هستند.
از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه ی شما به زندگی استاد نبود ، شنیدید. تابلوتان را ببرید دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است...
این چشم ها مال من نیست...
#چشمهایش
#بزرگ علوی
آقای ناظم خواهشمندم کوتاهی نکنید. دیگر سوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام. آنچه درون مرا می کاود و می خورد هنوز هم گفته نشده. اگر من می توانستم آنچه را که درون مرا می سوزاند بیان کنم ، آنوقت شاعر می شدم ، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم.
شما زندگی استاد را از من خواستید، برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگی شان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده ، فراوان هستند.
از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه ی شما به زندگی استاد نبود ، شنیدید. تابلوتان را ببرید دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است...
این چشم ها مال من نیست...
❤2👍1
Gel Be Gok Yuzum[@TRmp3]
Ilyas Yalcintas[TurkMp3Bot]
باورت بشود یا نه، روزی میرسد که دلت برای هیچکس به اندازهی من تنگ نخواهد شد.
برای نگاه کردنم، خندیدنم و حتی اذیت کردنم، برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی.
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود.
میدانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد.
#تنهایی_پر_هیاهو
#بهومیل_هرابال
برای نگاه کردنم، خندیدنم و حتی اذیت کردنم، برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی.
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود.
میدانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد.
#تنهایی_پر_هیاهو
#بهومیل_هرابال
😍1
کاش میشد تمامِ آدمهای غمگین و
تنهایِ جهان را در آغوش کشید
برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و
با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان
رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد
کاش میشد این را قاطعانه و آرام در
گوشِ تمامِ آدمها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راهند
که حالِ همهمان خوب خواهد شد
تنهایِ جهان را در آغوش کشید
برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و
با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان
رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد
کاش میشد این را قاطعانه و آرام در
گوشِ تمامِ آدمها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راهند
که حالِ همهمان خوب خواهد شد
❤2💯1
👌4
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.
#سمانه
@hamkam42
❤4👏2
👌2
فکر خوب، تصمیم درست ، کار مفید
تعدادی از دوستان مان در خارج از کشور تصمیم گرفتند به جای هزینه خرید سوغاتی مهمانی آخر هفته بین خودشان ، پول آن را جمع و صرف درمان کودکان سرطانی در کشورمان نمایند،
هزینه ای که شاید آنجا چندان قابل توجه نبود ولی اینجا مبلغ قابل ملاحظه و مفیدی شده است ..و تا بحال در چند مورد ، بخشی از درد خانواده ها را مرحم گذارده است..
برای همه دوستان آرزوی سلامتی و به روزی داریم ..
شاید بتوان بخشی از هزینههای گزافی که صرف موارد مشابه در شهرمان میشود و نتیجه مفیدی ندارد را با یک فکر خوب به تصمیم درست و کار مفید تبدیل کرد .. انشا.
#ع_دباغ
تعدادی از دوستان مان در خارج از کشور تصمیم گرفتند به جای هزینه خرید سوغاتی مهمانی آخر هفته بین خودشان ، پول آن را جمع و صرف درمان کودکان سرطانی در کشورمان نمایند،
هزینه ای که شاید آنجا چندان قابل توجه نبود ولی اینجا مبلغ قابل ملاحظه و مفیدی شده است ..و تا بحال در چند مورد ، بخشی از درد خانواده ها را مرحم گذارده است..
برای همه دوستان آرزوی سلامتی و به روزی داریم ..
شاید بتوان بخشی از هزینههای گزافی که صرف موارد مشابه در شهرمان میشود و نتیجه مفیدی ندارد را با یک فکر خوب به تصمیم درست و کار مفید تبدیل کرد .. انشا.
#ع_دباغ
🙏2
امشب شب آرزوهاست
شب پر از ستاره خواستن
شب پر از امید،امید به رسیدن
امشب هرکسی از خدا چیزی میخواهد
منتظری لحظهی انتظار را بهانه کرده است
عاشقی امید به عشقش بسته است
مادری فرزندش را دعا میکند
و شاید فرزندی پدر مادرش را
امشب شب شیرین آرزوهاست...
شب پر از ستاره خواستن
شب پر از امید،امید به رسیدن
امشب هرکسی از خدا چیزی میخواهد
منتظری لحظهی انتظار را بهانه کرده است
عاشقی امید به عشقش بسته است
مادری فرزندش را دعا میکند
و شاید فرزندی پدر مادرش را
امشب شب شیرین آرزوهاست...
❤1
گوشهی ابرو که با چشمت تبانی میکند
این دلِ خاموش را آتش فشانی میکند
گاه میخواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی میکند
روی زردی دارم اما کس نمیداند درست
آنچه با من عطرِ شالی ارغوانی میکند
عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی میکند، نامهربانی میکند
ماه من ! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو، یک روز ما را آسمانی میکند
#قاسم_صرافان
این دلِ خاموش را آتش فشانی میکند
گاه میخواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی میکند
روی زردی دارم اما کس نمیداند درست
آنچه با من عطرِ شالی ارغوانی میکند
عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی میکند، نامهربانی میکند
ماه من ! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو، یک روز ما را آسمانی میکند
#قاسم_صرافان
❤1
از کسانی که
شما را دوست دارند
قدردانی کنید
به کسانی که به شما نیاز دارند کمک کنید
کسانی را که شما را آزار دادهاند ببخشید
و کسانی که شما را ترک میکنند
فراموش کنید...!
شما را دوست دارند
قدردانی کنید
به کسانی که به شما نیاز دارند کمک کنید
کسانی را که شما را آزار دادهاند ببخشید
و کسانی که شما را ترک میکنند
فراموش کنید...!
👌2
قطر ه روح پاک از آسمانها بر بطن مادر عشق خانه کرد،
صدای قلب او ملودی عشق و خون پاکش قدرتی به او داد،
تا وقتی چشم بر خاک باز کرد زبان بر پاکی گشود،
مسیح بدنیا آمد ،
تا نشان دهد مهربانی را ،
دمی شد بر احیای انسانیت ،
نوری بر جهان خفته در تاریکی ،
روحی تازه بر جسم های مرده در گمراهی،
او آمد تا مظهری باشد
بر عشق الهي،
تمثالی بر پاک زیستن ،
عیسی آمد تا
بشوید خود پرستی را،
امیدی باشد بر نا امیدان،
و روح جاودان بر آسمانها ،
مبارک باد
نخستین دم مهر عیسی بر جهان،
که
عطرش تا ابد ماندگارست.
#ع_دباغ
صدای قلب او ملودی عشق و خون پاکش قدرتی به او داد،
تا وقتی چشم بر خاک باز کرد زبان بر پاکی گشود،
مسیح بدنیا آمد ،
تا نشان دهد مهربانی را ،
دمی شد بر احیای انسانیت ،
نوری بر جهان خفته در تاریکی ،
روحی تازه بر جسم های مرده در گمراهی،
او آمد تا مظهری باشد
بر عشق الهي،
تمثالی بر پاک زیستن ،
عیسی آمد تا
بشوید خود پرستی را،
امیدی باشد بر نا امیدان،
و روح جاودان بر آسمانها ،
مبارک باد
نخستین دم مهر عیسی بر جهان،
که
عطرش تا ابد ماندگارست.
#ع_دباغ
❤1
یک کشیش، خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی خانمان با لباسهای ژولیده در می آورد
و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا می رود.
خودش ماجرا را این طور تعریف می کند:
نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط ۳ نفر از این همه جمعیت جواب سلام من را دادند...
به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم
اما هیچ کس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند...
سپس وقتی رفتم در ردیف جلو بنشینم، انتظامات کلیسا از من خواست
که از آن جا بلند شوم و به عقب برگردم...
به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند،
تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند
و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود
و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود...
مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند
و این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل آغاز می کند:
گرسنه بودم، غذا دادید...
تشنه بودم، آب دادید...
مریض بودم به عیادتم آمدید...
خیلی ها به کلیسا می روند،
اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند...
خدا به دنبال جمعیت نیست،
خدا به دنبال دستیست که کمک می کند،
قلبی که محبت می کند،
چشمی که برای دیگران نگران است
و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود...
و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا می رود.
خودش ماجرا را این طور تعریف می کند:
نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط ۳ نفر از این همه جمعیت جواب سلام من را دادند...
به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم
اما هیچ کس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند...
سپس وقتی رفتم در ردیف جلو بنشینم، انتظامات کلیسا از من خواست
که از آن جا بلند شوم و به عقب برگردم...
به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند،
تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند
و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود
و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود...
مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند
و این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل آغاز می کند:
گرسنه بودم، غذا دادید...
تشنه بودم، آب دادید...
مریض بودم به عیادتم آمدید...
خیلی ها به کلیسا می روند،
اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند...
خدا به دنبال جمعیت نیست،
خدا به دنبال دستیست که کمک می کند،
قلبی که محبت می کند،
چشمی که برای دیگران نگران است
و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود...
❤2👏2
Cheshme Jadoo
Mostafa Abedini - نیک موزیک
Mostafa Abedini - Cheshme Jadoo.mp3
گاهی یک نگاه
آنقدر مهربان است که
چشم هرگز رهایش نمی کند،...
گاهی یک رفاقت
آنقدر ماندگار است که
زمان حریفش نمی شود....
و
گاهی یک نفر
آنقدر عزیز است که
قلب رهایش نمی کند....
گاهی یک نگاه
آنقدر مهربان است که
چشم هرگز رهایش نمی کند،...
گاهی یک رفاقت
آنقدر ماندگار است که
زمان حریفش نمی شود....
و
گاهی یک نفر
آنقدر عزیز است که
قلب رهایش نمی کند....
❤5
Man Namiram Ki Bemire
Mostafa Abedini @RozMusic.com
میدانی رفیق
روزی که دارم از اون بالا بالاها نگاه میکنم ،
شاید آرزو کنم دوباره به این جهان برگردم ..
میدانی برای چه ؟
برای زندگی کردن !
آره
روزی که ببینم این پایین کشورها و ملت ها
ثروتی که برای خود میخواهند را برای همه مردم دنیا بخواهند
امکاناتی که برای خود میخواهند را برای همه مردم دنیا بخواهند
روزی که
همه برای همه آرامش بیاورند
همه برای همه دوستی آرزو کنند
همه برای همه خوبی دعا کنند
همه برای همه آشنایی سلام کنند ..
می آیم تا چند صباحی زندگی کنم
فقط ...
#ع_دباغ
روزی که دارم از اون بالا بالاها نگاه میکنم ،
شاید آرزو کنم دوباره به این جهان برگردم ..
میدانی برای چه ؟
برای زندگی کردن !
آره
روزی که ببینم این پایین کشورها و ملت ها
ثروتی که برای خود میخواهند را برای همه مردم دنیا بخواهند
امکاناتی که برای خود میخواهند را برای همه مردم دنیا بخواهند
روزی که
همه برای همه آرامش بیاورند
همه برای همه دوستی آرزو کنند
همه برای همه خوبی دعا کنند
همه برای همه آشنایی سلام کنند ..
می آیم تا چند صباحی زندگی کنم
فقط ...
#ع_دباغ
❤5