کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
موقع شادی...ستایش خدا
موقع سختی...یافتن خدا
موقع آرامش...عبادت خدا
موقع درد...اعتماد بـه خدا

و در تمامی مواقع

تشکر از” خدا ”را فراموش نکنید
💯32
 زیرلب گفت فیلیس !  این کیست؟
_این کودک را از خیابان برداشته ام .
مجروح و گرسنه است؛
می خواهم هرچه زودتر او را به خانه برسانم.
اینجا کالسکه ای نمی توان پیدا کرد .
بنابراین می خواهم از کالسکه ی تو استفاده کنم.
_فیلیس!  نباید یک بچه ی  ولگرد و نفرت انگیز را به اتاق ببری!  پلیس را خبر کن تا او را به نوانخانه یا هرجائی که برایش مناسب است ببرد.
تو نمی توانی از همه گداهای شهر...
خرمگس تکرار کرد:  مجروح است،
باید از او مراقبت کنم و غذایش بدهم.
زیتا حالتی از نفرت به خود گرفت وگفت: سرش را درست روی پیراهنت گذارده ای!
چطور می توانی این کار را بکنی؟ کثیف است.
خرمگس، خشمی ناگهانی سر برداشت و به تندی گفت: گرسنه است، تو نمی دانی گرسنگی یعنی چه؛
می دانی؟ ...

#خرمگس
#اتل_لیتان_وینیچ
 
👍1💯1
Divoonegi Nakon
🆔 @Ahang1001 - Moein
به من حق بده

دوست داشتنت تنها راز زندگی ام باشد

من همیشه هرچه را که دوست داشته ام

از دست داده ام!

#منیره_حسینی
3😢2
تا به حال برای دلت مادری کرده‌ای؟

در آغوشش بگیری و دست نوازشی
به سر و رویش بکشی
بگویی:جان دلم، بی تاب نشو این قدر
روزهای بی حوصلگی‌ات تمام می‌شود

پدری چه؟ پدری کرده‌ای؟
غیرتی شوی از این همه بی تابی‌اش!
صدایت را خش‌دار کنی و بلندتر،
جوری که از ابهت صدایت بترسد
سرش فریاد بزنی:
که ای دل بی مروت، بس است به خودت
رحم نداری، به من پدر رحم کن

باید برای دلتان پدری و مادری کنید ...
هوایش را داشته باشید .
این دل را تنها و بی کس نکنید
که مبادا میان آن همه بغض، بی دل شوید ...
👏1🙏1
دووم میارم
حتی بدون تکیه گاه ...
بدون همراه
بدون دلگرمی ...
حتی بدون آدم هایی که
آخرین امید من بودن ...!

دووم میارم؛
حتی اگه پای اعتمادم بشکنه ...
حتی اگر زانوی باورم خم بشه ..
حتی اگه شیشه ی احساسم ترک برداره !

من اما ادامه میدم ..
من اما پیروز میشم ...
اگر چه پشت هر بهار،
هزار زمستون دفن کردم  ...
و پشت هر لبخند هزارو یک بی تابی ...
اما دووم میارم ...
دنیا به آدم های قوی نیاز داره ..

#مائده حیدری"
😢1
یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که"فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"


#فریبا_وفی
📗 رویای تبت
👌3
شرم می‌کنم با ترازوی کودکِ گرسنه کنارِ پیاده رو، وزنِ سیری‌ام را بکشم.

#حسین_پناهی
😢4
Mehrabane Mani
Hojat Ashrafzadeh
در هوای بارانی پاییزها
کنار پنجره شوق
روی شیشه بخار گرفته از عشق
قلبی می کشم
و از درونش
خیره می شوم

چه زیباست
منظره کوچه
وقتی
هوا بارانی ست
خانه زندگی گرم است
گویی
تصویر قلب شیشه ای
به گرمی نفس ها باقی ست ..

هوای سرد اتاق
نفس های بی بخار
و
آب شدن قلب
را می نگری !

بدان
قدر نفس ها را !

وقتی پنجره خیس آرزوهاست
قلبی بکش
و درونش باز قلبی
و بنگر

زمان آب شدن قلبی

آب شدن قلبم را !!

#ع_دباغ
4
شعر در سبک زلال ( به زبان ترکی )
👏3👌1
« غیر ممکن، کمی دیرتر ممکن است »

در حقیقت، شانس پیروزی شما همین جاست، همین حالاست، نه در گذشته و نه در آینده.
فیلسوفی قدیمی می گوید: " امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست."

هیچ وقت فراموش نکنید که خداوند به هر یک از ما حیرت انگیزترین یکتایی را داده است؛ هیچ کس در دنیا نمی تواند کاری را انجام دهد که شما می توانید انجامش دهید؛ چه کسی می تواند مثل شما فکر کند و ببیند؟ چه کسی می تواند آنچه را شما می توانید خلق کنید، خلق کند؟

شما شبکه ای پیچیده از ویژگی های خوب تنیده شده، نقطه نظرها، توانایی ها، ذوق ها و سلیقه ها و استعدادها هستید. اگر عنان زندگی خود را به دست نگیرید، گنجی عظیم را از دست داده اید.


| کتاب: #غیرممکن_کمی_دیرتر_ممکن_است | #آرت_برگ | ترجمه: #سهیلا_موسوی_رضوی | انتشارات: #درسا - چاپ ششم، 1395 | صفحه: 280
3👍1
اى كاش از آنِ من بودى
در روزگارى كه نه بر شعر گزندى بود!
نه گل
نه ناى
نه مادينگى...
افسوس!
دير رسيده ايم وبه جست وجوى گلِ سرخ رفته ايم
در زمانه اى كه عشق را نمى شناسد!

#نزار_قباني
3👌1
Nimeye Penhan ~ Music-Fa.Com
Sina Sarlak ~ Music-Fa.Com
عزیز کودکی م یادته، یادش بخیر

عزیز: اره ، اون موقع کوچک بودی

راست میگی عزیز،  ولی
کودکی کوچکی نیست
کودکی ساده بودنه
کودکی آرامیدن در آغوش مادره
کودکی گرفتن دست پدره
کودکی سبک پریدن به آسمونه
کودکی نگاه بی آلا یشه
کودکی حس محبتهای واقعیه
کودکی آسودگی از غمه
کودکی حرف زدن از دله
کودکی بازی با زندگیه ...

کودکی خوابیدن بدون غصه هاست

کودکی آرامش قبل از طوفانهاست. ..

#ع_دباغ
4
اعتبار آدمها
به حضورشان نیست...

به دلهره ای است که
در نبودنشان احساس میشود.

بعضی از نبودن ها را هیچ بودنی
پر نمیکند...

حواسمان باشد !
👍4😢1
آدمی هر آنچه که می‌دهد
باز پس می‌گیرد !

پندار ، گفتار و کردار انسان 
دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز
به خود او باز می‌گردد !
👌4
وقتی یه "همسفرِ خوب" داشته باشی
دیگه دنبالِ رسیدن به مقصد نیستی !

دنبالِ طولانی‌ترین
جاده‌های دنیا می‌گردی

جاده‌هایی که تموم شدن رو
بهشون یاد نداده باشن..
👌5
درس زندگی ، گروه ۹۹

پادشاهی خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم...

پادشاه موضوع را به وزیر گفت . وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است. پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟! وزیر گفت قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید. پادشاه چنین کرد...

خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه و سکه ها بسیار شاد شد و شروع به شمردن کرد. ۹۹ سکه ؟! و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا ۱۰۰  تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود.

او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد، و دیگر خوشحال نبود.
وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت: قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانی اند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.
👏5
Shalat - NasleMusic.Com
Ragheb - NasleMusic.Com
روزی

حرف ها و کلمات خواهم شد
مانده در لای ورق ها
گویی
شاید
کودکی سرٍ بازی کاغذها
بازم کند
پروازم دهد
و
ورق ها
سوار بر باد ها
به دستت برسد

بخوانی

دوستت دارم !

#ع_دباغ
4😢1
وصیت ‌نامه آلبرت_انیشتین:

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آن چه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم
انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند…


#آلبرت_انیشتین
👏3👍1
داستان واقعی

سال ها قبل در یکی از محله های قدیمی شهر تبریز ، یک دختر (س ه )  و پسر ( بابک)  هم محله ای دل به هم می دهند و روزها را به عشق بودن ها کنار هم سپری میکنند،
خانواده این دختر و پسر  تفاوت هایی داشتند و همین امر موجب مخالفت در وصال دل داده ها میگردد،
بعد از سال ها انتظار و امید در جلب رضایت خانواده ها ، نتیجه ای حاصل نمیشه و دختر برای تحمل دوری عشق ، به دورها ( کشور سوئد ) سفر می‌کنه و به رانندگی مترو مشغول میشه ،
در دو گوشه دنیا دو قلب به عشق هم می تپند واین را فقط خورشید وقت غروب در دو گوشه دنیا می داند و بس،

و در یک روز کاری،  دختر پشت فرمان کنترل مترو در حالیکه در مسیر وارد منطقه جنگلی می‌شده ، در یک لحظه گویی دنیا را فراموش و تصادف میکند ..

علت حادثه را می‌پرسند ؟

دختر میگوید : وقتی داشتم از تونل وارد جنگل میشدم ناگهان تمام وجودم را باختم !

" بوی ادکلن بابک  همه جا را گرفت "

و درست در همان لحظه بود که
روح بابک در یک حادثه در این گوشه دنیا جسم زخم خورده از دوری معشوق را تنها رها کرد .. و قبل از پیوستن به آسمان ها خود را به مشام دلداده اش چشاند و رفت ....

مگر می‌شود دوست داشتن ها را به دوری ها شست !
مگر می‌شود عشق و دلدادگی را به وزن ها سنجید ! 

#ع_دباغ
7😢3
چــــــــــوب...
همیشه سوختنی نیست

خـــــــوردنی هم هست

مـــا گاهی اوقات
چوبِ ســادگی‌مان را میخوریم.
👍2👌2
Forwarded from Arsess Vakilpour
زری خانم داستان
زری خانم داستانی واقعی از یک دختر یزدی که الان رئیس یکی از دانشگاه های آمریکاست برگرفته از کتاب شازده حمام دکتر محمد حسین پاپلی یزدی
حتما بخونید بسیار جالبه :

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود ۱۴ سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری باردار است! آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.
نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم.گفت: حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم: همه میدانند. گریه کرد و گفت: به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت: دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر ۱۸ ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیقش می کشم. باید بگویی که این نامرد کیست. آن بی پدر، پدر سوخته کیست. عباس نعره می زد: مادر، من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم، نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم، بعد فاسق پدر سوخته اش را، بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.
زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان بارداری زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان – مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی اینطور نمیشد من نمی بایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است.
ننه سلطان به رسول گفت: ننه حالا تو به ده برو، من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این کار را کرده.
معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت: نمی دانم کیست، چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالاً این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.
کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی ۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که د ختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت: در خانه را باز کن، پای دخترت سوخته، باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که او را به دکتر ببریم. حتماً دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند.
گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان می خواستم معامله کنم امروز از م
😢1