Panah ~ Musics-Fa.Com
Salar Aghili ~ Musics-Fa.Com
میدونی ! شاید !
هرکسی قبل اومدن به این دنیا
فرشته زیبایی داشته !
و
عاشق شدن
چیزی نیست جز دیدن
اونی که شبیه اونه !!
#ع_دباغ
هرکسی قبل اومدن به این دنیا
فرشته زیبایی داشته !
و
عاشق شدن
چیزی نیست جز دیدن
اونی که شبیه اونه !!
#ع_دباغ
❤3👌1
هوای دل همدیگر را داشته باشیم
باور کنید هرکس درد خودش را دارد ،
دغدغه و مشغله خودش را دارد ،
برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را...
یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود.
آدمها آرام آرام پیر نمیشوند...!
آدمها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک تمام کنیم؛ پیر می شوند.
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند.
آدم را آدم ها پیر میکنند.
سعی کنیم هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم زندگی کوتاه است
هوای دل همدیگر را داشته باشیم
باور کنید هرکس درد خودش را دارد ،
دغدغه و مشغله خودش را دارد ،
برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را...
یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود.
آدمها آرام آرام پیر نمیشوند...!
آدمها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک تمام کنیم؛ پیر می شوند.
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند.
آدم را آدم ها پیر میکنند.
سعی کنیم هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم زندگی کوتاه است
👌4❤1👍1
دوتادستاشو مشت کرد
جلوم گرفت و گفت،
اگه بگی گل کدو
گل کدومه میمونم
برای ازدست ندادنش
محکم زدم پشت دست چپش
دستشو باز کرد
گل بود...!!
اشکام جاری شد روی گونههام . . .!
حواسش نبود،
وقتی با دست راستش
اشکامو پاک کرد،
دیدم توی دست راستش
هم گل بود!
انکه تو را میخواهد
به هر بهانهای میماند . . .!
#حسین پناهی
جلوم گرفت و گفت،
اگه بگی گل کدو
گل کدومه میمونم
برای ازدست ندادنش
محکم زدم پشت دست چپش
دستشو باز کرد
گل بود...!!
اشکام جاری شد روی گونههام . . .!
حواسش نبود،
وقتی با دست راستش
اشکامو پاک کرد،
دیدم توی دست راستش
هم گل بود!
انکه تو را میخواهد
به هر بهانهای میماند . . .!
#حسین پناهی
💯5👌1
Ghalbe Man ~ Musics-Fa.Com
Sina Shabankhani ~ Musics-Fa.Com
#آویز
سنگ یاقوتی از عشق م را
به حلقه های خاطره هامان
آویز گردنت کن
می خواهم همیشه
کنار قلب ت
آرام بخوابم
#ع_دباغ
سنگ یاقوتی از عشق م را
به حلقه های خاطره هامان
آویز گردنت کن
می خواهم همیشه
کنار قلب ت
آرام بخوابم
#ع_دباغ
👏3❤1
دفتر نقاشی خدا همیشه زیباست
اما
"فصل پاییز را برای خودت
آرامتر ورق بزن "
و تمامی رنگها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین رنگهای زیباست
اما
"فصل پاییز را برای خودت
آرامتر ورق بزن "
و تمامی رنگها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین رنگهای زیباست
👌5
عادتهایى كه معجزه میکند:
با ملايمت سخن بگویيد
عــمــيـــق نفس بكشيد
شــــــيــك لباس بپوشيد
صـبـورانه كار كنيد
نـجـيـبـانه رفتار كنيد
عــاقــلانـه بخوريد
كــــافـــى بخوابيد
بى باكانه عمل كنيد
خـلاقـانـه بينديشيد
صـادقانه عشق بورزید
هوشمندانه خرج كنيد
خوشبختی یک سفراست،
نه یک مقصد !
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه
برای شاد بودن وجود ندارد؛
زندگی کنید و از حال لذت ببرید ...
با ملايمت سخن بگویيد
عــمــيـــق نفس بكشيد
شــــــيــك لباس بپوشيد
صـبـورانه كار كنيد
نـجـيـبـانه رفتار كنيد
عــاقــلانـه بخوريد
كــــافـــى بخوابيد
بى باكانه عمل كنيد
خـلاقـانـه بينديشيد
صـادقانه عشق بورزید
هوشمندانه خرج كنيد
خوشبختی یک سفراست،
نه یک مقصد !
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه
برای شاد بودن وجود ندارد؛
زندگی کنید و از حال لذت ببرید ...
👌6
کمک کردن به
یک انسان
ممکن است تمام
دنیا را تغییر ندهد،
اما میتواند
"دنیا" را برای یک
انسان تغییر دهد.
یک انسان
ممکن است تمام
دنیا را تغییر ندهد،
اما میتواند
"دنیا" را برای یک
انسان تغییر دهد.
👏6
[Royaye Man] ~[SevilMusic.Com]~
[Salar Aghili]
Salar Aghili - Royaye Man [SevilMusic].mp3"
#پاییز
همه جا رنگارنگ، زرد و قرمز،
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر، از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خٍش خٍش
چه غم انگیز صدایی دارد !
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
ب ح چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها !
سرخی ظاهر ببینم
یا
" بشنوم آوایٍ دل سوز خًشه آن برگها "
#ع_دباغ
#پاییز
همه جا رنگارنگ، زرد و قرمز،
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر، از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خٍش خٍش
چه غم انگیز صدایی دارد !
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
ب ح چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها !
سرخی ظاهر ببینم
یا
" بشنوم آوایٍ دل سوز خًشه آن برگها "
#ع_دباغ
❤2💯2
زندگی همهی مردم آن چیزی
نیست که خودشان ساختهاند
زندگی بعضی افراد چیزی است
که دیگران برای آنها ساختهاند !
#آلیس واکر
نیست که خودشان ساختهاند
زندگی بعضی افراد چیزی است
که دیگران برای آنها ساختهاند !
#آلیس واکر
👌2❤1👏1
سهراب سپهری
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری ست"
مرگ برای آدم های خوب توقف نیست
آدم های خوب همیشه جریان دارند
چه در زندگی دنیایی
و چه در زندگی پس از مرگ
ای کاش خوب بودن را یاد بگیریم
و خوب بمانیم
در دنیایی که بود و نبودمان به نفسی بند است
ای کاش خوب شویم
تا دیر نشده
تا فرصت هست....
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری ست"
مرگ برای آدم های خوب توقف نیست
آدم های خوب همیشه جریان دارند
چه در زندگی دنیایی
و چه در زندگی پس از مرگ
ای کاش خوب بودن را یاد بگیریم
و خوب بمانیم
در دنیایی که بود و نبودمان به نفسی بند است
ای کاش خوب شویم
تا دیر نشده
تا فرصت هست....
💯4
و در نهایت فقط کسانی با تو میمانند
که زیبایی را در روحت دیدند
اما
مدهوش شدگانِ به ظاهر
یکییکی خواهند رفت...
که زیبایی را در روحت دیدند
اما
مدهوش شدگانِ به ظاهر
یکییکی خواهند رفت...
👌4
خداست که بی منت می بخشد،
اوست که بی انتها عطا میکند
و اوست که عاشقانه و بی توقع
حمایتت می کند ...!
هر زمان چشم امید به دستهای
دیگران داری، جهان بواسطه همان
افراد به تو ثابت می کند،
کسی که منشاء عشق، منبع اجابت
و مقصد آرامش است را
فراموش کرده ای و او خداست،
او همانیست که محبتش بی دریغ است،
او همانیست که نه کینه ای دارد و نه
منتی میگذارد و محبتش بی پایان است.
اوست که بی انتها عطا میکند
و اوست که عاشقانه و بی توقع
حمایتت می کند ...!
هر زمان چشم امید به دستهای
دیگران داری، جهان بواسطه همان
افراد به تو ثابت می کند،
کسی که منشاء عشق، منبع اجابت
و مقصد آرامش است را
فراموش کرده ای و او خداست،
او همانیست که محبتش بی دریغ است،
او همانیست که نه کینه ای دارد و نه
منتی میگذارد و محبتش بی پایان است.
👌6🙏1
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
https://www.aparat.com/v/bek1x8j
https://www.aparat.com/v/bek1x8j
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم زندگی زیباست
فیلم زندگی زیباست
Life Is Beautiful 1997
درام ، رمانتیک | 1997 | بالای 13 سال | 116 دقیقه
در طی جنگ جهانی دوم می گذرد که یک یهودی روشنفکر در ایتالیا با خانواده اش اسیر نیروهای متحدین میشود و به اردوگاه کار اجباری نازی فرستاده میشود و او با نقش بازی کردن…
Life Is Beautiful 1997
درام ، رمانتیک | 1997 | بالای 13 سال | 116 دقیقه
در طی جنگ جهانی دوم می گذرد که یک یهودی روشنفکر در ایتالیا با خانواده اش اسیر نیروهای متحدین میشود و به اردوگاه کار اجباری نازی فرستاده میشود و او با نقش بازی کردن…
👍2
از : تهمینه میلانی
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
داستانی خواندنی و واقعی از زندگی روزمره
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم
👍4😢2👏1
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- خودشون اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست میگی؟
- آره ، از ته قلبم
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
"امید به زندگی رو از هیچ كس نگیرید حتی اگر خوبیهاش رو نمی بینید
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- خودشون اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست میگی؟
- آره ، از ته قلبم
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
"امید به زندگی رو از هیچ كس نگیرید حتی اگر خوبیهاش رو نمی بینید
❤8👌2
بعدازاینکه میلیونر شدید، میتوانید تمام پول خود را ببخشید.
زیرا آنچه مهم است میلیونها پول نیست؛
بلکه شخصی است که شما در فرآیند میلیونر شدن به آن تبدیل میشوید.
#جیم ران
زیرا آنچه مهم است میلیونها پول نیست؛
بلکه شخصی است که شما در فرآیند میلیونر شدن به آن تبدیل میشوید.
#جیم ران
👌5👏1