مردی تفاوت بهشت و جهنم را از فرشتهای پرسید. فرشته به او گفت: بیا تا جهنم را به تو نشان دهم.
سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در
آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا
نشسته بودند، گرسنه و تشنه، ناامید و درمانده...
هر کدام از آنها قاشقی در دست داشت
با دستهای بسیار بلند، بلندتر از
دستهایشان، آنقدر بلند که هیچ
کدام نمیتوانستند با آن قاشقها غذا در
دهانشان بگذارند. شکنجهی وحشتناکی بود.
پس از چند لحظه فرشته گفت: حال بیا تا
بهشت را به تو نشان بدهم. سپس هر دو
وارد اتاق دیگری شدند. کاملاً شبیه اتاق
اول، همان ظرف بزرگ غذا و و عدهای
به دور آن، و همان قاشقهای دسته بلند؛
اما آن جا همه شاد و سیر بودند...
مرد گفت: من نمیفهمم، آخر چطور ممکن
است در این اتاق همه خوشحال باشند
و در آن اتاق همه ناراحت و غمگین، در
حالی که شرایط هر دو اتاق کاملاً یکسان است؟
فرشته لبخندی زد و گفت: ساده است،
این جا مردمی هستند که یاد گرفته اند
به یکدیگر غذا بدهند ...
سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در
آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا
نشسته بودند، گرسنه و تشنه، ناامید و درمانده...
هر کدام از آنها قاشقی در دست داشت
با دستهای بسیار بلند، بلندتر از
دستهایشان، آنقدر بلند که هیچ
کدام نمیتوانستند با آن قاشقها غذا در
دهانشان بگذارند. شکنجهی وحشتناکی بود.
پس از چند لحظه فرشته گفت: حال بیا تا
بهشت را به تو نشان بدهم. سپس هر دو
وارد اتاق دیگری شدند. کاملاً شبیه اتاق
اول، همان ظرف بزرگ غذا و و عدهای
به دور آن، و همان قاشقهای دسته بلند؛
اما آن جا همه شاد و سیر بودند...
مرد گفت: من نمیفهمم، آخر چطور ممکن
است در این اتاق همه خوشحال باشند
و در آن اتاق همه ناراحت و غمگین، در
حالی که شرایط هر دو اتاق کاملاً یکسان است؟
فرشته لبخندی زد و گفت: ساده است،
این جا مردمی هستند که یاد گرفته اند
به یکدیگر غذا بدهند ...
👍1👏1
کدامیک در تاریخ بشر شخصیت مهمتری است: آنکه برای نخستین بار لشکرش را از کوههای آلپ عبور داد...
یا آن برزگر بینام و نشانی که نخستین بار برای خودش از آهن بیلچه ساخت؟
#تاریخ_مختصر_مفید
#جان_ایچ_آرنولد
یا آن برزگر بینام و نشانی که نخستین بار برای خودش از آهن بیلچه ساخت؟
#تاریخ_مختصر_مفید
#جان_ایچ_آرنولد
👍1
یه همکار داشتم سر ماه که حقوق میگرفت
تا 15 روز ماه سیگار برگ میکشید،
بهترین غذای رستوران رو میخورد
اما نیمی از ماه رو غذای ساده از خونه
می آورد.
موقعی که از اونجا منتقل شدم،
کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
باتعجب گفت: کدوم وضع ؟
گفتم زندگی نیمی اشرافی و نیمی گدایی
به چشمام خیره شد وگفت:تاحالا سیگار برگ کشیدی؟گفتم نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست رفتی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا غذای فرانسوی خورده ای؟گفتم نه!
گفت: تاحالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تاخوشحالش کنی؟ گفتم نه!
گفت: اصلا عاشق بوده ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟ گفتم نه!
گفت اصلا زندگی کرده ای؟ با درماندگی گفتم اره...نه...نمی دونم...!!
همین طور نگاهم میکرد نگاهی تحقیر آمیز...!!
اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه کیک خامه ای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد،
او پرسید: میدونی تا کی زنده ای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی...
نویسنده متن چارلز لمبرت
تا 15 روز ماه سیگار برگ میکشید،
بهترین غذای رستوران رو میخورد
اما نیمی از ماه رو غذای ساده از خونه
می آورد.
موقعی که از اونجا منتقل شدم،
کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
باتعجب گفت: کدوم وضع ؟
گفتم زندگی نیمی اشرافی و نیمی گدایی
به چشمام خیره شد وگفت:تاحالا سیگار برگ کشیدی؟گفتم نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست رفتی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا غذای فرانسوی خورده ای؟گفتم نه!
گفت: تاحالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تاخوشحالش کنی؟ گفتم نه!
گفت: اصلا عاشق بوده ای؟ گفتم نه!
گفت: تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟ گفتم نه!
گفت اصلا زندگی کرده ای؟ با درماندگی گفتم اره...نه...نمی دونم...!!
همین طور نگاهم میکرد نگاهی تحقیر آمیز...!!
اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه کیک خامه ای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد،
او پرسید: میدونی تا کی زنده ای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی...
نویسنده متن چارلز لمبرت
❤3
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محله های شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگش ت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر...
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
❤2
اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد ؛
ﭼﻪ در درﯾﺎ ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ ، چه در دروغ ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ ، چه در خوشی ، چه در قدرت ، چه در جهل ، چه در انکار ، چه در حسد ، چه در بخل ، چه در کینه ، چه در انتقام ...
مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ !
انسان بودن ، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد …
#گاندی
ﭼﻪ در درﯾﺎ ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ ، چه در دروغ ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ ، چه در خوشی ، چه در قدرت ، چه در جهل ، چه در انکار ، چه در حسد ، چه در بخل ، چه در کینه ، چه در انتقام ...
مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ !
انسان بودن ، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد …
#گاندی
👌3❤1
آدمها مثل کتابند....
از روی بعضی ها باید مشق نوشت و آموخت...
از روی بعضی ها باید جریمه نوشت و عبرت گرفت....
بعضی ها رو باید نخوانده کنار گذاشت...!!
و بعضی ها را باید چند بار خواند تا معنی شان
را فهمید!!
از روی بعضی ها باید مشق نوشت و آموخت...
از روی بعضی ها باید جریمه نوشت و عبرت گرفت....
بعضی ها رو باید نخوانده کنار گذاشت...!!
و بعضی ها را باید چند بار خواند تا معنی شان
را فهمید!!
❤3
روانشناسی می گوید : افرادی که واقعا شاد هستند، این 9 عادت روزانه را تمرین می کنند! https://share.google/XLlTY0jlEXmaUwB0e
کوکا
روانشناسی می گوید : افرادی که واقعا شاد هستند، این 9 عادت روزانه را تمرین می کنند!
خوشبختی، چیزی است که همه برای آن تلاش می کنند، اما همه به آن نمی رسند.
❤2
پدرمیگفت:
محبتت را به برگ ها سنجاق مزن
که باد با خود می بَرد...
محبتت را به آب جویی بریز
که با ریشه ها عجین شود...
ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...
مادر میگفت:
پروانه ی محبتت را
به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...
محبتت را به خانه ی دلی بنشان
که خیال بیرون شدن ندارد...
و یاد معلمم بخیر...
هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:
نقطه سر خط...
مهربان تر از خودت با دیگران باش
محبتت را به برگ ها سنجاق مزن
که باد با خود می بَرد...
محبتت را به آب جویی بریز
که با ریشه ها عجین شود...
ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...
مادر میگفت:
پروانه ی محبتت را
به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...
محبتت را به خانه ی دلی بنشان
که خیال بیرون شدن ندارد...
و یاد معلمم بخیر...
هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:
نقطه سر خط...
مهربان تر از خودت با دیگران باش
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قوی بودن اصلا سخت نیست
نه آنقدر ها که فکر می کنیم
و نه آنقدر ها که به نظر می رسد ...
آدم هایِ قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند
جنسشان هم با بقیه فرق ندارد ...
هم مشکلاتِ خودشان را دارند ،
هم محدودیت هایِ معمولی و حتی غیر معمولی ... !
تفاوت اینجاست
آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند ،
آن ها خودشان را باور کرده اند ... !
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم هایِ قوی در کمالِ خودباوری
انتخاب کرده اند قوی باشند ... !
قوی بودن ؛
در "مغز" اتفاق می افتد ،
نه در شرایط و مکان و نوعِ خاصی از آدم ها ...
پس هر آدمی می تواند قوی ترین باشد ،
اگرخودش را ؛
و توانمندی هایِ خودش را
بی هیچ کوتاهی و تحقیری
باور داشته باشد ...
شرایط و اقبال ، بهانه است ...
خودت را با خودت مقایسه کن ،
و سعی کن قوی ترینِ خودت باشی !
قوی بودن ؛
همت می خواهد ،
نه جایگاه و موقعیت ...
نه آنقدر ها که فکر می کنیم
و نه آنقدر ها که به نظر می رسد ...
آدم هایِ قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند
جنسشان هم با بقیه فرق ندارد ...
هم مشکلاتِ خودشان را دارند ،
هم محدودیت هایِ معمولی و حتی غیر معمولی ... !
تفاوت اینجاست
آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند ،
آن ها خودشان را باور کرده اند ... !
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم هایِ قوی در کمالِ خودباوری
انتخاب کرده اند قوی باشند ... !
قوی بودن ؛
در "مغز" اتفاق می افتد ،
نه در شرایط و مکان و نوعِ خاصی از آدم ها ...
پس هر آدمی می تواند قوی ترین باشد ،
اگرخودش را ؛
و توانمندی هایِ خودش را
بی هیچ کوتاهی و تحقیری
باور داشته باشد ...
شرایط و اقبال ، بهانه است ...
خودت را با خودت مقایسه کن ،
و سعی کن قوی ترینِ خودت باشی !
قوی بودن ؛
همت می خواهد ،
نه جایگاه و موقعیت ...
👍3
دو کس رنج بیهوده بردند
و سعی بی فایده کردند ...
یکی آن که اندوخت و نخورد
و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
و سعی بی فایده کردند ...
یکی آن که اندوخت و نخورد
و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
👍3
پند شاهنامه
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
زبان را مگردان به گِرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانروا
سخنچین و بیدانش و چارهگر
نباید که یابد به پیشت گذر ...
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
زبان را مگردان به گِرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانروا
سخنچین و بیدانش و چارهگر
نباید که یابد به پیشت گذر ...
👌2
هر کس به طریقی بالا می آید !
یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد
یکی دستش را در جیب دیگری .
دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد
یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات یا وجدانش
در آخر کسی در جای خود نمی ماند
همه بالا می روند
مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم
دریابیم چهچیزی به دست آوردیم
روی چه چیزی پا گذاشته ایم و
چه چیز را به چه قیمت از دست دادیم
یادتون نره ترازوی عدالتی هم هست!!
یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد
یکی دستش را در جیب دیگری .
دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد
یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات یا وجدانش
در آخر کسی در جای خود نمی ماند
همه بالا می روند
مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم
دریابیم چهچیزی به دست آوردیم
روی چه چیزی پا گذاشته ایم و
چه چیز را به چه قیمت از دست دادیم
یادتون نره ترازوی عدالتی هم هست!!
💯3👍2
چایت را بنوش نگران فردا مباش،
دکتر نیستم ،
اما برایت ده دقیقه راه رفتن،
روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط
خیابان را تجویز میکنم،
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید هر روز صبح، بخاطر
زنده بودن ما طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
نگران نباش . چایت را بنوش و همیشه شاد باش.
دکتر نیستم ،
اما برایت ده دقیقه راه رفتن،
روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط
خیابان را تجویز میکنم،
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید هر روز صبح، بخاطر
زنده بودن ما طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
نگران نباش . چایت را بنوش و همیشه شاد باش.
❤6👌3
«هر چه بیشتر پیش میروم،
بیشتر به این نتیجه میرسم
که دنیا پر شده از دروغ و ریا
و آدمیزاد در این بین تنها و بیپناه است.
#صادق هدایت
بیشتر به این نتیجه میرسم
که دنیا پر شده از دروغ و ریا
و آدمیزاد در این بین تنها و بیپناه است.
#صادق هدایت
👍3❤1
فیلم هیجان انگیز شیرزن 2025 / دوبله فارسی / دانلود فیلم درام جدید
https://www.aparat.com/v/eavw1j8
https://www.aparat.com/v/eavw1j8
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم هیجان انگیز شیرزن 2025 / دوبله فارسی / دانلود فیلم درام جدید
در فیلم شیرزن هلنا، امدادگرِ ۴۸ ساله، وقتی میفهمد دختر پانزدهسالهاش، استفی، درگیرِ گروهی خطرناک شده، با برنامهای محرمانه تلاش میکند او را نجات دهد. تصمیماتِ هلنا مرزِ عشق و تسلط را محو میکند، و یک رخداد غیرمنتظره همهچیز را به هم میریزد.... فیلم Lioness…
👌1
در زندڪَی وقتی
ڪاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انڪَیزهای برای امیدوار بودن داشتی
بدان ڪه فرد خوشبختی خواهی بود...
ڪاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انڪَیزهای برای امیدوار بودن داشتی
بدان ڪه فرد خوشبختی خواهی بود...
👍3👌3
برج ساعت دانشگاه تبریز
یکی از مهمترین نمادهای دانشگاه و شهر تبریز ،
طراحی و ساخت توسط استاد دکتر سیمونیان ،
که هر طبقه معرف یک دانشکده در زمان وقت ( حدود شصت سال قبل) بوده و بدلیل اینکه آنزمان دو وزارتخانه علوم و پزشکی یکی بودند، دانشکده پزشکی هم جزو یکی از طبقات میباشد ، از ویژگیهای فنی این برج استفاده از قالبهای متحرک برای اولین بار در طراحی سازه های عمرانی بوده که تا به حال بعد از گذشت بیش از پنج یا شش دهه هیچ خسارت و یا جداشدگی سنگ نما نداشته است. آرزوی سلامتی برای استاد عزیز
#ع_دباغ
یکی از مهمترین نمادهای دانشگاه و شهر تبریز ،
طراحی و ساخت توسط استاد دکتر سیمونیان ،
که هر طبقه معرف یک دانشکده در زمان وقت ( حدود شصت سال قبل) بوده و بدلیل اینکه آنزمان دو وزارتخانه علوم و پزشکی یکی بودند، دانشکده پزشکی هم جزو یکی از طبقات میباشد ، از ویژگیهای فنی این برج استفاده از قالبهای متحرک برای اولین بار در طراحی سازه های عمرانی بوده که تا به حال بعد از گذشت بیش از پنج یا شش دهه هیچ خسارت و یا جداشدگی سنگ نما نداشته است. آرزوی سلامتی برای استاد عزیز
#ع_دباغ
❤6
برج خلعت پوشان که حدود دو سوم بالایی آن تخریب شده و وجود نداشت، آقای دکتر سیمونیان استاد بازنشسته و مشهور دانشکده عمران دانشگاه تبریز حدود شش دهه قبل برج را با توجه به بخش باقیمانده پایینی ، طراحی و اقدام به ساخت برج کردند. از ویژگیهای فنی این برج که استاد در ساخت آن اولین بار استفاده کرده اند ، حلقههای دایره ای بتنی است که در طبقات برج بکار برده شده تا در برابر زلزله های شدید مقاومت کرده و عمر بالایی داشته باشد، استاد سیمونیان هم اکنون در شهر لندن زندگی میکنند و هنوز هم با شوق و شور جوانی و علاقه وافر در پروژههای عمرانی فعالیت میکنند، برای ایشان آرزوی سلامتی و شادکامی داریم و از بابت زحمات گرانقدر ایشان کمال تشکر را داریم .
#ع_دباغ
#ع_دباغ
❤4
گابریل_گارسیا_مارکز
یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشهای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانهای مرا از جایم تکان داد:
➕ آقا شما پول خرد دارید؟
➖ ندارم، بچه...
➕ من فقط میخواهم یک نان بخرم.
➖ باشه خودم یک نان برای تو میخرم.
در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:
➕ آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.
➖ باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه
غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:
➕ آقا دارید چه کار می کنید؟
➖ نامه های الکترونیکیم را چک میکنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.
میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرفهایی که من میزنم نمیفهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند
➕ آقا شما شبکه اینترنت دارید؟
➖ بله در دنیای امروز اینترنت مهم است
➕ شبکه اینترنت چیست؟
➖ جایی است که در آنجا میتوانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!
➕ مجازی یعنی چه؟؟
سعی می کردم با سادهترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم
➖ چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمیتوانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی میتوانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم
➕ چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم
➖ ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟
➕ آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم
➖ مگر تو هم کامپیوتر داری؟
➕ نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد میبینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟
رایانهام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:
➕ ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.
احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقتهای بیرحم اطراف توجهی نمیکنیم !!
یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشهای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانهای مرا از جایم تکان داد:
➕ آقا شما پول خرد دارید؟
➖ ندارم، بچه...
➕ من فقط میخواهم یک نان بخرم.
➖ باشه خودم یک نان برای تو میخرم.
در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:
➕ آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.
➖ باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه
غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:
➕ آقا دارید چه کار می کنید؟
➖ نامه های الکترونیکیم را چک میکنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.
میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرفهایی که من میزنم نمیفهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند
➕ آقا شما شبکه اینترنت دارید؟
➖ بله در دنیای امروز اینترنت مهم است
➕ شبکه اینترنت چیست؟
➖ جایی است که در آنجا میتوانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!
➕ مجازی یعنی چه؟؟
سعی می کردم با سادهترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم
➖ چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمیتوانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی میتوانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم
➕ چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم
➖ ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟
➕ آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم
➖ مگر تو هم کامپیوتر داری؟
➕ نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد میبینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟
رایانهام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:
➕ ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.
احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقتهای بیرحم اطراف توجهی نمیکنیم !!
👏3👍2