کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
سخت نگیر
آرام‌ باش
رویاهای روشن خود را مرور کن،
و نزدیک‌تر بیا

آدمی ادامه آرام آدمی‌ست،
و همین خوب است که آدمی
آدمی را دوست می‌دارد...

#علی_صالحی
3👍1
خدا روزی رسانِ توست

دیروز، امروز، فردا و همیشه
او تو را دوست دارد

همه دلواپسی‌هایت را
به او بسپار و
ایمان داشته باش در پناه
او که باشی،

آرامش سهم قلب توست
💯42
زَن ها میمانند تا پای مرگ
حاضرند رنگ خوشبختی نبینند،
امّا کنار مَردی باشند که عاشقش هستند..
گاهی در کنارش بنشین
لازم نیست که چیزی بگویی
فقط باش و تکیه گاهش شو
قوی ترین زنان هم گاهی نیاز به تکیه گاهی دارند
تکیه گاهی امن که ته دلشان را قرص کند
ارزش زن خوب بسیار بیشتر از این حرف هاست که او را به حال خود وا گذاری و از کنارش بگذری
3
نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کردو گفت:من می خواهم بازیگر شوم.
کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟

نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.

کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.

نوجوان پرسید:شرطش چیست؟

کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.

نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من دیگر برای بازیگری در سینما   علاقه ای ندارم.
یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم

زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،

  می خواهم در بقیه عمرم

نقش خوش بخت ها را بازی کنم.
3
نقطه گذاری

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد.
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خواهر او که موافق نبود، آن را اینگونه نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادرزاده ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادر زاده ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.
هر روز سیبی در دستانش، کنار رود می‌نشیند و قبل از آمدنِ من گیسوانش را به آب می‌سپارد و انگار هر روز انتظار می کشد دل را به دریا بزنم و از او تقاضای سیب کنم؛
درست است که از میان درختان سیب آمده‌ام

اما هیچ سیبی در جهان سیبِ دستان لیلی نمی‌شود...

#آخرین_صعود
نویسنده: #حمید_رحمانی
👍21
معلمم گفت:
زندگي را تعريف كن
گفتم زندگي
"تعريف كردني نيست"
ناراحت شد
و نمره ام را صفر داد..

سالها بعد كه او را ديدم،
"پير" شده بود
و عصا به دست راه مي رفت
جلو رفتم و گفتم:
زندگي را تعريف كن
آرام خنديد و گفت:

نمره ات بيست

زندگي را بايد زيست...
👌1
Salar.Aghili-Bahara
اگر زمین
روزی بتواند
ادمها را عاشق
#گلها
#کوه ها
#درخت ها
پروانه ها
دریا ها
ماهی ها ی ش
کند !!
و
اگر روزی آدم ها
در این کره خاکی
#عاشق آدم ها
و انسانیت شوند !

در آن صبحدم
#لبخند زمین
خورشید خفته بر خواب شب را
بیدار خواهد کرد

و انسان ها به #عشق
بر خاک و آب
زندگی خواهند کرد

و
دیگر نخواهد بود
اثری از
بدی ها
زشتی ها
ظلم ها
خشونت ها..

آنگاه
زمین شوری خواهد داشت
برای چرخ زدن ها
زیر خورشید ها ...!!

#ع_دباغ
3


‌‌‌ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ

ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥﮔﺮﻓﺖ .

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ

ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ

ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ
ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!

ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ،
ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ،
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ..
👌42
زنبور هیچ گاه تخریب نمی‌کند
آنچه را که نیاز دارد جمع آوری می‌کند
اما به روشی استادانه و
با چنان مهارتی که شکل گل
کاملا دست نخورده باقی بماند.

بگونه‌اي  زندگی کن که
به هیچ کس ،آسیب نرساني
سازنده،ملاحظه‌گر و هنرمندانه زندگی کن
با حساسیت و ظرافت زندگی کن
و هیچ گاه دلبسته نشو.
از تجارب زندگی لذت ببر
از تمام گل‌های زندگی لذت ببر
اما روان باش و در هیچ جایی توقف نکن
تا به خدا برسی

#اشو
3👏1
کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می‌برد. کفاش با نگاهی می‌گوید این کفش سه کوک می‌خواهد و هر کوک ده تومان و خرج کفش می‌شود سی تومان.
مشتری هم قبول می‌کند. پول را می‌دهد و
می‌رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
کفاش دست به کار می‌شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام ...
اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...

او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است. 
یک دو راهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده.
اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده است... 

دنیا پر از فرصت کوک چهارم است
و من و تو کفاش‌های دو دل.. 
👍3
🧡سخاوتمندی دنیا
به اندازه باور شما وسعت می گیرد

دنیا نه از خود ثروتی دارد نه فقری
این ذهن شماست که انتخابگر است!

همیشه دست روی بهترین ها بگذارید
کلید انتخاب در باور شماست.

👍3
پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم....

#دوست خدا بودن سخت نيست"
👌3
Gar To Nayaei (ahaang.com)
Salar Aghili
برای یاد در صفحه ها
به چند سطر خاطره
بس است 
به داستان ها زندگی را مرور کردیم
یادمان بود
آبی دریا
تنهایی برکه
غربت ماهی
صافی آسمان
وسعت دشت ها
گرمی آفتاب



بمان
به آبی ش نگاه
به صافی اش دل
به وسعتش مهر
بخوان سرود هستی را
به شوق زندگی کن
به رنگ ها زیبا کن
به دست ها یاری کن
به امید وفا کن
زندگی را
دنیا را
به خوبی هایت
به شادی هایت
خیره کن..

از ما یک کلمه بر کتاب ها می ماند

" مهربانی "

#ع_دباغ
1👏1
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند.
«یعنی آدم‌ها، مشاغل، عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه می‌داشت را کنار گذاشتم»
قبلا فکر می‌کردم این کار به معنی بی وفایی است ولی در واقع معنای آن دوست داشتن خود است.
کشتی ها به خاطر آب
اطرافشان غرق نمیشوند
بلکه آنها به دلیل آبی
که داخلشان جمع میشود
غرق میشوند
هیچگاه اجازه ندهید
که حرفهای منفی آدمهای پیرامون شما
به داخلتان نفوذ کند

#کیم_مک_میلن
👍2
داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، از جک کنفیلد

......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم.  یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.  من قداّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.  او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.   درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.  به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.  راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.  تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم.  شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود.  او ۵ هفته پیش درگذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است.  او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.  خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همه‌ی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ
👏3
ذهن های کوچک در محکوم کردن عقاید بزرگ پیش گام اند.

📚 چوپان دروغگوی زندگی خویشتنیم
#مسعود لعلی
👍4