آدم هایے ڪه روح بزرگے دارند،
عقده هاے ڪمترے دارند،
شعور بیشترے دارند و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید،
آدم هاے ڪوچک و حقیر
با عقده هاے بزرگ ترسناڪترند...
چون از صدمه زدن
به دیگران هراسے ندارند ...!!
چقدر این جمله دلنشینه:
افڪار هر انسان میانگین
افڪار پنج نفرے است ڪه
بیشتر وقت خود را با آنها میگذراند.
خود را در محاصره افرادِ
موفق و مهربان قرار دهيد
عقده هاے ڪمترے دارند،
شعور بیشترے دارند و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید،
آدم هاے ڪوچک و حقیر
با عقده هاے بزرگ ترسناڪترند...
چون از صدمه زدن
به دیگران هراسے ندارند ...!!
چقدر این جمله دلنشینه:
افڪار هر انسان میانگین
افڪار پنج نفرے است ڪه
بیشتر وقت خود را با آنها میگذراند.
خود را در محاصره افرادِ
موفق و مهربان قرار دهيد
👍5❤3👏1
عصرها باید کنار یک
فنجان گرم و شیرین نشست
وخاطرات خوب زندگی را مرور کرد
بی هیچ قضاوت و حسرتی
همینکه خوبیها
یادمان مانده ،نعمت بزرگیست
فنجان گرم و شیرین نشست
وخاطرات خوب زندگی را مرور کرد
بی هیچ قضاوت و حسرتی
همینکه خوبیها
یادمان مانده ،نعمت بزرگیست
👍4👌2
در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را خیر ...
ملا سوار خرش شد و پسرش پیاده در کنار آن ها به راه افتاد.
در راه به چند نفر برخورد کردند که پسر ملا را با انگشت نشان داده و می گفتند:
این مرد خجالت نمی کشد خودش سوار خر شده و پسر کوچکش پیاده می رود.
پس از این حرف، پسر سوار خر شد و ملا پیاده همراه آن ها به راه افتاد.
همان افراد این بار گفتند:
پیر مردی با این سن و سال پیاده و بچه فسقلی سوار خر است، پس احترام بزرگتر چه؟ بچه خجالت نمی کشد!
بعد از این حرف، هر دو سوار خر شدند.
باز همان مردم گفتند:
بیچاره خر، دو نفر سوار یک خرِ نحیف شده اند، چه آدم های پستی!
ملا خجالت کشید و از خر پیاده شد، پسرش را نیز پیاده کرد و پیاده به راه افتادند.
این بار مردم با دیدنشان به خنده افتادند و گفتند:
آن دو احمق را ببین! خر دارند ولی هر دو پیاده اند.
#دکتر_هلاکویی
ملا سوار خرش شد و پسرش پیاده در کنار آن ها به راه افتاد.
در راه به چند نفر برخورد کردند که پسر ملا را با انگشت نشان داده و می گفتند:
این مرد خجالت نمی کشد خودش سوار خر شده و پسر کوچکش پیاده می رود.
پس از این حرف، پسر سوار خر شد و ملا پیاده همراه آن ها به راه افتاد.
همان افراد این بار گفتند:
پیر مردی با این سن و سال پیاده و بچه فسقلی سوار خر است، پس احترام بزرگتر چه؟ بچه خجالت نمی کشد!
بعد از این حرف، هر دو سوار خر شدند.
باز همان مردم گفتند:
بیچاره خر، دو نفر سوار یک خرِ نحیف شده اند، چه آدم های پستی!
ملا خجالت کشید و از خر پیاده شد، پسرش را نیز پیاده کرد و پیاده به راه افتادند.
این بار مردم با دیدنشان به خنده افتادند و گفتند:
آن دو احمق را ببین! خر دارند ولی هر دو پیاده اند.
#دکتر_هلاکویی
👏3❤1
برای خنديدن وقت بگذاريد
زيرا موسيقی قلب شماست.
برای گريه کردن وقت بگذاريد
زيرا نشانه يک قلب بزرگ است.
برای خواندن وقت بگذاريد
زيرا منبع کسب دانش است.
برای رؤيا پردازی وقت بگذاريد
زيرا سرچشمه شادی است.
برای فکر کردن وقت بگذاريد،
زيرا کليد موفقيت است.
برای کودکانه بازی کردن وقت بگذاريد.
زيرا ياد آور شادابی دوران کودکی است.
برای گوش کردن وقت بگذاريد
زيرا نيروی هوش است.
برای زندگی کردن وقت بگذاريد، زيرا زمان به سرعت میگذرد و هرگز باز نمیگردد.
مأموريت ما در زندگی بدون مشکل
زيستن نيست با انگيزه زيستن است.
#دکتر_الهی_قمشهای
زيرا موسيقی قلب شماست.
برای گريه کردن وقت بگذاريد
زيرا نشانه يک قلب بزرگ است.
برای خواندن وقت بگذاريد
زيرا منبع کسب دانش است.
برای رؤيا پردازی وقت بگذاريد
زيرا سرچشمه شادی است.
برای فکر کردن وقت بگذاريد،
زيرا کليد موفقيت است.
برای کودکانه بازی کردن وقت بگذاريد.
زيرا ياد آور شادابی دوران کودکی است.
برای گوش کردن وقت بگذاريد
زيرا نيروی هوش است.
برای زندگی کردن وقت بگذاريد، زيرا زمان به سرعت میگذرد و هرگز باز نمیگردد.
مأموريت ما در زندگی بدون مشکل
زيستن نيست با انگيزه زيستن است.
#دکتر_الهی_قمشهای
❤2👍2
گاهی به عکس ها و خاطرات نگاه میکنم
چه زود دیر میشود
چه زود چهره ها پیر میشود
ولی مانده ام
چرا اکثر آدم ها
نمیخواهند تغییری به خود دهند
میتوان نوع دیگر و بهتری از زندگی را نیز تجربه کرد
تا یک جایی به یک سبکی زندگی میکنی و شاید میدانی چه ایراداتی داشت ..
چرا باقی عمر را نمیخواهیم با کمی تغییر زندگی کنیم !
#ع_دباغ
چه زود دیر میشود
چه زود چهره ها پیر میشود
ولی مانده ام
چرا اکثر آدم ها
نمیخواهند تغییری به خود دهند
میتوان نوع دیگر و بهتری از زندگی را نیز تجربه کرد
تا یک جایی به یک سبکی زندگی میکنی و شاید میدانی چه ایراداتی داشت ..
چرا باقی عمر را نمیخواهیم با کمی تغییر زندگی کنیم !
#ع_دباغ
👏5❤1
دنیا خیلی جای عجیبیه
یکی داره وحشتناکترین روزای زندگیشو میگذرونه
یکی دیگه داره بهترین روزای زندگیشو میگذرونه
یکی نمیدونه چجوری با غم از دست دادن خانوادهاش کنار بیاد
یکی نمیدونه خانواده چیه اصلا !
یکی نفساش بنده به یه دستگاه..
یکی نفساش بنده به یه انسان
زندگی هر آدمی متفاوتتر از دیگری ست
آدمی که باهاش حرف میزنیم
چه تو کوچه چه خیابون، یا هرجا
نمیدونیم داره چه روزایی رو میگذرونه
و
با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه
کاش انقدر به هم سخت نگیریم
یکی داره وحشتناکترین روزای زندگیشو میگذرونه
یکی دیگه داره بهترین روزای زندگیشو میگذرونه
یکی نمیدونه چجوری با غم از دست دادن خانوادهاش کنار بیاد
یکی نمیدونه خانواده چیه اصلا !
یکی نفساش بنده به یه دستگاه..
یکی نفساش بنده به یه انسان
زندگی هر آدمی متفاوتتر از دیگری ست
آدمی که باهاش حرف میزنیم
چه تو کوچه چه خیابون، یا هرجا
نمیدونیم داره چه روزایی رو میگذرونه
و
با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه
کاش انقدر به هم سخت نگیریم
❤5👍1
Forwarded from Kam Hirad Nozhen
پارتی و «دیجی» در دل جنگلهای هیرکانی/ حیوانات هم از دست این تورها در امان نیستند https://share.google/uqLxH30eWyr98qxSW
Fararu | فرارو
پارتی و «دیجی» در دل جنگلهای هیرکانی/ حیوانات هم از دست این تورها در امان نیستند
سالها پیش، طبیعتگردان برای فرار از هیاهوی شهر و دستیابی به آرامش، راهی جنگلهای شمال میشدند. کمپهای کوچک با رعایت آداب و قواعد نانوشته در دل جنگل برپا میشد و گردشگران تلاش میکردند کمترین ردپای خود را بر طبیعت باقی بگذارند. اما امروز این سنت جای خود…
👍2
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
👏2
👏2❤1
سخت نگیر
آرام باش
رویاهای روشن خود را مرور کن،
و نزدیکتر بیا
آدمی ادامه آرام آدمیست،
و همین خوب است که آدمی
آدمی را دوست میدارد...
#علی_صالحی
آرام باش
رویاهای روشن خود را مرور کن،
و نزدیکتر بیا
آدمی ادامه آرام آدمیست،
و همین خوب است که آدمی
آدمی را دوست میدارد...
#علی_صالحی
❤3👍1
خدا روزی رسانِ توست
دیروز، امروز، فردا و همیشه
او تو را دوست دارد
همه دلواپسیهایت را
به او بسپار و
ایمان داشته باش در پناه
او که باشی،
آرامش سهم قلب توست
دیروز، امروز، فردا و همیشه
او تو را دوست دارد
همه دلواپسیهایت را
به او بسپار و
ایمان داشته باش در پناه
او که باشی،
آرامش سهم قلب توست
💯4❤2
زَن ها میمانند تا پای مرگ
حاضرند رنگ خوشبختی نبینند،
امّا کنار مَردی باشند که عاشقش هستند..
گاهی در کنارش بنشین
لازم نیست که چیزی بگویی
فقط باش و تکیه گاهش شو
قوی ترین زنان هم گاهی نیاز به تکیه گاهی دارند
تکیه گاهی امن که ته دلشان را قرص کند
ارزش زن خوب بسیار بیشتر از این حرف هاست که او را به حال خود وا گذاری و از کنارش بگذری
حاضرند رنگ خوشبختی نبینند،
امّا کنار مَردی باشند که عاشقش هستند..
گاهی در کنارش بنشین
لازم نیست که چیزی بگویی
فقط باش و تکیه گاهش شو
قوی ترین زنان هم گاهی نیاز به تکیه گاهی دارند
تکیه گاهی امن که ته دلشان را قرص کند
ارزش زن خوب بسیار بیشتر از این حرف هاست که او را به حال خود وا گذاری و از کنارش بگذری
❤3
نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کردو گفت:من می خواهم بازیگر شوم.
کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟
نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.
کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.
نوجوان پرسید:شرطش چیست؟
کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.
نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من دیگر برای بازیگری در سینما علاقه ای ندارم.
یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم
زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،
می خواهم در بقیه عمرم
نقش خوش بخت ها را بازی کنم.
کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟
نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.
کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.
نوجوان پرسید:شرطش چیست؟
کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.
نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من دیگر برای بازیگری در سینما علاقه ای ندارم.
یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم
زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،
می خواهم در بقیه عمرم
نقش خوش بخت ها را بازی کنم.
❤3
نقطه گذاری
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد.
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خواهر او که موافق نبود، آن را اینگونه نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادرزاده ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادر زاده ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد.
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خواهر او که موافق نبود، آن را اینگونه نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه گذاری کرد:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادرزاده ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادر زاده ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.
هر روز سیبی در دستانش، کنار رود مینشیند و قبل از آمدنِ من گیسوانش را به آب میسپارد و انگار هر روز انتظار می کشد دل را به دریا بزنم و از او تقاضای سیب کنم؛
درست است که از میان درختان سیب آمدهام
اما هیچ سیبی در جهان سیبِ دستان لیلی نمیشود...
#آخرین_صعود
نویسنده: #حمید_رحمانی
درست است که از میان درختان سیب آمدهام
اما هیچ سیبی در جهان سیبِ دستان لیلی نمیشود...
#آخرین_صعود
نویسنده: #حمید_رحمانی
👍2❤1