#تا_انتها_بخوان
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " مینامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " مینامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
👏3❤2
کارهای سخت را وقتی آسان هستند
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
👍2❤1
بازيهای کودکی حکمت داشت
لي لی : تمرین تعادل درزندگی
سرسره : سخت بالارفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ : تمرین نشانه گرفتن به هدف
آلاكلنگ : ديدن بالا و پايين زندگي
گل يا پوچ : دقت در انتخاب
خاله بازي : آيين مهمانداري
آسيا بچرخ : حمايت از همديگر و متحد شدن
يادش بخير، اون روزا.....
ياد گرفتن زندگي چه ساده بود.....
لي لی : تمرین تعادل درزندگی
سرسره : سخت بالارفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ : تمرین نشانه گرفتن به هدف
آلاكلنگ : ديدن بالا و پايين زندگي
گل يا پوچ : دقت در انتخاب
خاله بازي : آيين مهمانداري
آسيا بچرخ : حمايت از همديگر و متحد شدن
يادش بخير، اون روزا.....
ياد گرفتن زندگي چه ساده بود.....
❤4👍1
سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "
#امیرناصرکاتوزیان
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "
#امیرناصرکاتوزیان
💯3
داسـتـانک آمـوزنـده
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم، می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید!
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را بدست آوری
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکنی دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنج مداد می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می بري از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاکن استفاده کنی ، پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست ،مهم مغز مداد است که درون چوب است،پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد،پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنی ،ردی از آن به جا میماند،پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم، می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید!
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را بدست آوری
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکنی دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنج مداد می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می بري از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاکن استفاده کنی ، پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست ،مهم مغز مداد است که درون چوب است،پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد،پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنی ،ردی از آن به جا میماند،پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
👏4
پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت:
من عمرم را وقف ادبیات ایرانی کردم و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است:
(فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا!)
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد!
اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ، او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست ، بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید!
من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین شعر برای همیشه کافی است:
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران! تو که از پيش خدا مى آیی !
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى، خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست!
مهربانی هیچ هزینه ای ندارد و رساندن دانش عبادت است
من عمرم را وقف ادبیات ایرانی کردم و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است:
(فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا!)
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد!
اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ، او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست ، بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید!
من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین شعر برای همیشه کافی است:
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران! تو که از پيش خدا مى آیی !
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى، خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست!
مهربانی هیچ هزینه ای ندارد و رساندن دانش عبادت است
❤9👍2
🔴 *ربع پایانی عمر*
ربع پایانی عمر
نوشته :
بیر یوهانسون
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم، و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من جدا شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری چیزی دور از من است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور بهنظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا، ربع چهارم در را کوبیده، از آستانهام گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند...
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم حمام کردن خودش به هدف روز تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت بهیاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردانت باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهایست برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کاری مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیست، نه طلا و نقره...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همهچیز حرفهای باشی، مثل گلف
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند، و اینکه اهمیتی هم نمیدهی که دیگر علاقهای نداری
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
دلت برای روزهایی که فقط با کلید «روشن» و «خاموش» همهچیز کار میکرد تنگ شده
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..
🌸
ربع پایانی عمر
نوشته :
بیر یوهانسون
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم، و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من جدا شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری چیزی دور از من است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور بهنظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا، ربع چهارم در را کوبیده، از آستانهام گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند...
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم حمام کردن خودش به هدف روز تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت بهیاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردانت باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهایست برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کاری مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیست، نه طلا و نقره...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همهچیز حرفهای باشی، مثل گلف
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند، و اینکه اهمیتی هم نمیدهی که دیگر علاقهای نداری
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
دلت برای روزهایی که فقط با کلید «روشن» و «خاموش» همهچیز کار میکرد تنگ شده
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..
🌸
❤2👏2
Forwarded from Hossein Navid
به نام خدا
🔸 هم دانشکدهای عزیز، همکار ارجمند، دانشجوی گرامی
با کمال افتخار به اطلاع میرساند هفتادمین سال تاسیس دانشکده کشاورزی دانشگاه تبریز را در نیمه دوم 1404 جشن خواهیم گرفت. هفتاد سال بالندگی و اثرگذاری در ایران عزیز و جهان.
مشتاقیم در این جشن به یاد ماندنی از حضور و حمایت فارغ التحصیلان و علاقمندان این دانشکده بهرهمند شویم. لطفا هرگونه ایده، خاطره، عکس، سند و هر موضوع دیگری که می تواند بخشی هر چند جزیی از تاریخ هفتاد ساله دانشکده باشد را با ما در میان بگذارید.
با آدرسهای زیر با من در تماس باشید و آنها را در گروه های مختلف به اشتراک بگذارید.
دکتر حسین نوید- رئیس دانشکده کشاورزی
ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/1547371800C4f939763d0
تلگرام:
https://t.me/+9b7Q0d4__NRlNTFk
واتساپ:
https://chat.whatsapp.com/D9YLDplODPMEivjie3eg8W?mode=ac_t
لینکدین:
Faculty of Agriculture, University of Tabriz
🔸 هم دانشکدهای عزیز، همکار ارجمند، دانشجوی گرامی
با کمال افتخار به اطلاع میرساند هفتادمین سال تاسیس دانشکده کشاورزی دانشگاه تبریز را در نیمه دوم 1404 جشن خواهیم گرفت. هفتاد سال بالندگی و اثرگذاری در ایران عزیز و جهان.
مشتاقیم در این جشن به یاد ماندنی از حضور و حمایت فارغ التحصیلان و علاقمندان این دانشکده بهرهمند شویم. لطفا هرگونه ایده، خاطره، عکس، سند و هر موضوع دیگری که می تواند بخشی هر چند جزیی از تاریخ هفتاد ساله دانشکده باشد را با ما در میان بگذارید.
با آدرسهای زیر با من در تماس باشید و آنها را در گروه های مختلف به اشتراک بگذارید.
دکتر حسین نوید- رئیس دانشکده کشاورزی
ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/1547371800C4f939763d0
تلگرام:
https://t.me/+9b7Q0d4__NRlNTFk
واتساپ:
https://chat.whatsapp.com/D9YLDplODPMEivjie3eg8W?mode=ac_t
لینکدین:
Faculty of Agriculture, University of Tabriz
Eitaa
ایتا - پیوستن به " هفتادمین سال تأسیس دانشکده کشاورزی "
پیام رسان ایرانی ایتا Eitaa
جای گیاهِ بامبو را که
عوض کنی دیگر رشد نمیکند؛
پژمرده میشود
میدانی چرا؟
چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد...
دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از
گیاه نیست جانم...
گاهی ریشه اش جا میماند در
دلی
لبخندی
بوسه ای...
عوض کنی دیگر رشد نمیکند؛
پژمرده میشود
میدانی چرا؟
چون ریشه اش را همانجا، جا میگذارد...
دلِ آدمیزاد که دیگر کمتر از
گیاه نیست جانم...
گاهی ریشه اش جا میماند در
دلی
لبخندی
بوسه ای...
👍3👏2
چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم ،
نه تو آنے كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم ،
نه تو آنے كه گدا را ننوازے به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایے
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی...
كس به غیر از تو نخواهم ،
چه بخواهے چه نخواهی...
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهے ...
مولانا🌹
چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم ،
نه تو آنے كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم ،
نه تو آنے كه گدا را ننوازے به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایے
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی...
كس به غیر از تو نخواهم ،
چه بخواهے چه نخواهی...
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهے ...
مولانا🌹
❤4👌3
این زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که به
خصومت بگذره
و قلبها نیز ارزشمندتر از اونـه که بخوان شکسته بشن پس، لبخند بزن و زیبا و ساده و
«صمیمانه زندگی کن و لذت ببر
#فتحعلی_اویسی
خصومت بگذره
و قلبها نیز ارزشمندتر از اونـه که بخوان شکسته بشن پس، لبخند بزن و زیبا و ساده و
«صمیمانه زندگی کن و لذت ببر
#فتحعلی_اویسی
❤3💯2
عصر بود و هوای بارانی
داشتم زیر باران خیس می شدم
به سایه بان یکی از مغازه ها پناه بردم
به زیبایی صدای باران و مردمی که با سرعت عبور میکردند ، خیره بودم !
ناگهان صدای پسر نو جوانی مرا برگرداند:
آقا ببخشید ، کیک یا کوکی میخواستید؟
چند ثانیه مکث کردم
ویترین اوپن مغازه ، کیک و کوکی های چیده شده
گفتم : تازه ست ؟
گفت : اره ، ما از صبح داریم میپزیم و فروش میکنیم
گفتم دونه ای یا کیلویی ؟ قیمت چنده ؟
توضیح داد و قیمت رو هم گفت ،
دیدم خسته ست
کمی باهاش گپ زدم
اومد نزدیک ، دستانش رو گذاشت روی ویترین ، به چشماش نگاه کردم غمناک بود!
آهی کشید و چند تا جمله رو پشت سر هم بهم گفت :
« همه چیز داره آپدیت و بروز میشه ، قیمت ها هر روز تغییر میکنن، بروز میشن ، تکنولوژی ، لوازم و تجهیزات و ...بروز و تازه میشن، ولی تنها ما هستیم که بروز نمیشیم ، زندگی میگذره ، عمر قدیمی میشه و زندگی مون دیگه تازه و بروز نمیشه !
و برای افرادی مثل من هیچ چیز بکام نیست! »
من بدون اینکه بتونم حرفی بزنم داشتم گوش میدادم ، نه فقط به حرفاش بلکه به احساسش هم داشتم گوش میکردم ،
سکوت کرد
به فکر رفتم ، پسری نوجوان در اوایل مسیر زندگی ، که داره از صبح تا شب کار میکنه ، چقدر نگاه عمیقی داره !
گفتم پسر جان ، زندگی در طول تاریخ برای اکثر انسان ها با زحمت و سختی همراه بوده ولی مهم اینه که امیدوار باشی و فکر و اندیشه خودت رو تازه نگه داری ،
میدونی آدم ها به اندازه مفید بودنشان زنده اند ،
تو که با کار کردنت ، کام آدم ها رو شیرین میکنی،
این یعنی زندگی
این یعنی تو هستی
#ع_دباغ
داشتم زیر باران خیس می شدم
به سایه بان یکی از مغازه ها پناه بردم
به زیبایی صدای باران و مردمی که با سرعت عبور میکردند ، خیره بودم !
ناگهان صدای پسر نو جوانی مرا برگرداند:
آقا ببخشید ، کیک یا کوکی میخواستید؟
چند ثانیه مکث کردم
ویترین اوپن مغازه ، کیک و کوکی های چیده شده
گفتم : تازه ست ؟
گفت : اره ، ما از صبح داریم میپزیم و فروش میکنیم
گفتم دونه ای یا کیلویی ؟ قیمت چنده ؟
توضیح داد و قیمت رو هم گفت ،
دیدم خسته ست
کمی باهاش گپ زدم
اومد نزدیک ، دستانش رو گذاشت روی ویترین ، به چشماش نگاه کردم غمناک بود!
آهی کشید و چند تا جمله رو پشت سر هم بهم گفت :
« همه چیز داره آپدیت و بروز میشه ، قیمت ها هر روز تغییر میکنن، بروز میشن ، تکنولوژی ، لوازم و تجهیزات و ...بروز و تازه میشن، ولی تنها ما هستیم که بروز نمیشیم ، زندگی میگذره ، عمر قدیمی میشه و زندگی مون دیگه تازه و بروز نمیشه !
و برای افرادی مثل من هیچ چیز بکام نیست! »
من بدون اینکه بتونم حرفی بزنم داشتم گوش میدادم ، نه فقط به حرفاش بلکه به احساسش هم داشتم گوش میکردم ،
سکوت کرد
به فکر رفتم ، پسری نوجوان در اوایل مسیر زندگی ، که داره از صبح تا شب کار میکنه ، چقدر نگاه عمیقی داره !
گفتم پسر جان ، زندگی در طول تاریخ برای اکثر انسان ها با زحمت و سختی همراه بوده ولی مهم اینه که امیدوار باشی و فکر و اندیشه خودت رو تازه نگه داری ،
میدونی آدم ها به اندازه مفید بودنشان زنده اند ،
تو که با کار کردنت ، کام آدم ها رو شیرین میکنی،
این یعنی زندگی
این یعنی تو هستی
#ع_دباغ
❤2👌2
Front of the Class (Full Movie) - Tourette Syndrome
https://youtube.com/watch?v=EsPTGIW_hGQ&si=Ip5bw4UTgVgJv9PM
فیلمی بسیار دیدنی
https://youtube.com/watch?v=EsPTGIW_hGQ&si=Ip5bw4UTgVgJv9PM
فیلمی بسیار دیدنی
YouTube
Front of the Class (Full Movie) - Tourette Syndrome
#BradCohen #TouretteSyndrome #InspirationalMovie #DisabilityAwareness
This movie is all about a boy (Brad Cohen) who has been diagnosed with a Tourette syndrome but is able to overcome criticism and discrimination to achieve his dream of becoming a teacher.…
This movie is all about a boy (Brad Cohen) who has been diagnosed with a Tourette syndrome but is able to overcome criticism and discrimination to achieve his dream of becoming a teacher.…
💯2
سراغم را بگیر
که دلم برای شنیدنِ صدای تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو
تنگ شده
با من حرف بزن
از حالت
از روزمرِگی هایت
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو
اما باش...
که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛
تویِ گلویم گیر می کند
#نرگس_صرافیان_طوفان
که دلم برای شنیدنِ صدای تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو
تنگ شده
با من حرف بزن
از حالت
از روزمرِگی هایت
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو
اما باش...
که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛
تویِ گلویم گیر می کند
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤5
پرسید: وقتی غمگینی
چطور میخندی؟
گفتم: به کسانی که
دوستشان دارم فکر میکنم
به لبخندشان، به نگاهشان،
به صدایشان...!
چطور میخندی؟
گفتم: به کسانی که
دوستشان دارم فکر میکنم
به لبخندشان، به نگاهشان،
به صدایشان...!
❤3
سکوت...
در جایی که پیشتر فریاد میکشیدی
نه از ضعف است، نه از تسلیم،
بلکه نشانیست از بلوغ
نشانی از آن لحظهای که دیگر نیاز نداری ثابت کنی، نیاز نداری بجنگی،نیاز نداری شنیده شوی
چون فهمیدهای که صدای بلند
همیشه صدای حقیقت نیست
در جایی که پیشتر فریاد میکشیدی
نه از ضعف است، نه از تسلیم،
بلکه نشانیست از بلوغ
نشانی از آن لحظهای که دیگر نیاز نداری ثابت کنی، نیاز نداری بجنگی،نیاز نداری شنیده شوی
چون فهمیدهای که صدای بلند
همیشه صدای حقیقت نیست
👍3❤2
اگر طوری زندگی کنی
که
آدمها بعد از معاشرت با تو
حس میکنند هنوز هم انسان
خوب و قابل اعتماد در این جهان
وجود دارد..
تو یک آدم امن و حسابی هستی
که
آدمها بعد از معاشرت با تو
حس میکنند هنوز هم انسان
خوب و قابل اعتماد در این جهان
وجود دارد..
تو یک آدم امن و حسابی هستی
👍4❤1
مغز نمیتواند چند کار را با هم انجام دهد، حتی اگر به این توهمِ رایج باور داشته باشیم https://share.google/EDT0ki7v1c1nCfBuk
ترجمان
مغز نمیتواند چند کار را با هم انجام دهد، حتی اگر به این توهمِ رایج باور داشته باشیم
ریچارد سایتوئیک، امآیتی پرس ریدر— اصطلاح «چندوظیفگی»، چه برای ماشین چه برای مغز انسان، اصطلاح بیمسمایی است. بهرغم ادعاهای بازاریابها، رایانهٔ شما چند کار را با هم انجام نمیدهد، مغزتان هم همینطور. مغز شما اصلاً نمیتواند این کار را بکند، اما پردازندههای…
👌1
انقلاب پاکیزگی در ایندور؛ شهری که تمیزیاش جاذبه گردشگری شد (فیلم) https://share.google/kvkijQ5XVTFwAzQ1m
عصر ایران
انقلاب پاکیزگی در ایندور؛ شهری که تمیزیاش جاذبه گردشگری شد (فیلم)
سالها پیش، تصاویر خیابانهای آلوده و سطلهای زباله پر با حضور حیوانات ولگرد، واقعیتی انکارناپذیر بود؛ اما امروز ایندور با خیابانهایی تمیز و پر جنبوجوش، در کنار کاخها، معابد، بازارهای محلی و طبیعت زیبایش، به یکی از مقاصد گردشگری محبوب بدل شده است.
چه فرقی میکند که امروز
طولانیترین روزِ سال باشد ،
یا کوتاهترینش ؟!
گرمترینش باشد ،
یا سردترینش ؟!
عید باشد ،
یا یک روزِ معمولی ؟!
آدمی که بخواهد شاد باشد ؛
دنبالِ بهانه نمیگردد ،
و کاری به تقویم و مناسبتها ندارد ...
بی دلیل و بی مناسبت ،
میخندد و با درخششِ چشمانش ؛
امید را به دلهایِ خسته و نا امید ،
تزریق میکند ...
آدمهایِ مثبت را دوست دارم ،
آدمهایی که غصههایشان را برایِ
خودشان نگه میدارند ،
و لبخندشان را تویِ خیابانهایِ شهر ؛
حراج میکنند ،
آدمهایی امن و آرام و خواستنی ؛
که دریچهی نگاهشان ؛
به بالاترین قسمتِ کائنات ؛
راه دارد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
طولانیترین روزِ سال باشد ،
یا کوتاهترینش ؟!
گرمترینش باشد ،
یا سردترینش ؟!
عید باشد ،
یا یک روزِ معمولی ؟!
آدمی که بخواهد شاد باشد ؛
دنبالِ بهانه نمیگردد ،
و کاری به تقویم و مناسبتها ندارد ...
بی دلیل و بی مناسبت ،
میخندد و با درخششِ چشمانش ؛
امید را به دلهایِ خسته و نا امید ،
تزریق میکند ...
آدمهایِ مثبت را دوست دارم ،
آدمهایی که غصههایشان را برایِ
خودشان نگه میدارند ،
و لبخندشان را تویِ خیابانهایِ شهر ؛
حراج میکنند ،
آدمهایی امن و آرام و خواستنی ؛
که دریچهی نگاهشان ؛
به بالاترین قسمتِ کائنات ؛
راه دارد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤4👍4