Havaye Eshgh ~ Music-Fa.Com
Ragheb ~ Music-Fa.Com
Ragheb - Havaye Eshgh (320).mp3
#بورس
می دانی ?
همگی
سرمایه هاشون رو میذارن تو بورس
تا با جمع شدن سرمایه ها
درامدها بیشتر بشه
جامعه ها پیشرفت کنند !!
ولی دوست من
می دانی
کاش بورسی هم بود
تا مهربانی ها
دوستی ها
انسانیت ها
نیکی ها
همدلی ها
صداقتها
رو میذاشتن توش
جمع میشد !!
بعد سهم هر کس می رفت بالا و بالاتر !
#ع_دباغ
#بورس
می دانی ?
همگی
سرمایه هاشون رو میذارن تو بورس
تا با جمع شدن سرمایه ها
درامدها بیشتر بشه
جامعه ها پیشرفت کنند !!
ولی دوست من
می دانی
کاش بورسی هم بود
تا مهربانی ها
دوستی ها
انسانیت ها
نیکی ها
همدلی ها
صداقتها
رو میذاشتن توش
جمع میشد !!
بعد سهم هر کس می رفت بالا و بالاتر !
#ع_دباغ
👏6
اندوهت را بتکان
جهان منتظرت نمی ماند،
تا حالت خوب شود!
جهان می رود...
چه تو
شادمان باشی چه غمگین...!
جهان منتظرت نمی ماند،
تا حالت خوب شود!
جهان می رود...
چه تو
شادمان باشی چه غمگین...!
👍6👏2
تا جایی که میدانم
موتورهایی که در دنیا به انواع مختلف ساخته میشوند ، برای رانندگی در محل های خاص طراحی شدند ، مثل شهری، جاده، مسابقه، کوهنوردی و ...
که قدرت #موتور، سایز، سیستم اگزوز و مخصوصاً صدای تولید شده از موتور و اگزوز آنها متناسب با نوع موتور میباشد.
در کشور ما و شهرمان #تبریز ، خبری از این تقسیم بندی ها نیست و هر نوع موتوری در داخل شهر در حال حرکت است ، که متاسفانه اکثر آنها دارای صدای موتور خیلی بالا و آلودگی صوتی شدید هستند،
چیزی که آلودگی را تشدید میکند، دستکاری اگزوز و موتورسواری در شب هنگام در #ترافیک پایین خیابان هاست ،
نتیجه وقوع #استرس #عصبی و بیماری های ناشی از تنش ، کاهش آرامش دوران استراحت ، بهم خوردن تعادل متابولیکی و هورمونی بدن ، بهم خوردن خواب ، آسیب سیستم شنوایی ، .... میباشد.
بهتر نیست رعایت کنیم
بهتر نیست فرهنگ سازی کنیم
بهتر نیست مدیریت کنیم
تا همگی آرامش اجتماعی و فردی، اعصاب آرام تر، بدن سالم تر و محیط زیست استاندارد ی داشته باشیم !!
#ع_دباغ
موتورهایی که در دنیا به انواع مختلف ساخته میشوند ، برای رانندگی در محل های خاص طراحی شدند ، مثل شهری، جاده، مسابقه، کوهنوردی و ...
که قدرت #موتور، سایز، سیستم اگزوز و مخصوصاً صدای تولید شده از موتور و اگزوز آنها متناسب با نوع موتور میباشد.
در کشور ما و شهرمان #تبریز ، خبری از این تقسیم بندی ها نیست و هر نوع موتوری در داخل شهر در حال حرکت است ، که متاسفانه اکثر آنها دارای صدای موتور خیلی بالا و آلودگی صوتی شدید هستند،
چیزی که آلودگی را تشدید میکند، دستکاری اگزوز و موتورسواری در شب هنگام در #ترافیک پایین خیابان هاست ،
نتیجه وقوع #استرس #عصبی و بیماری های ناشی از تنش ، کاهش آرامش دوران استراحت ، بهم خوردن تعادل متابولیکی و هورمونی بدن ، بهم خوردن خواب ، آسیب سیستم شنوایی ، .... میباشد.
بهتر نیست رعایت کنیم
بهتر نیست فرهنگ سازی کنیم
بهتر نیست مدیریت کنیم
تا همگی آرامش اجتماعی و فردی، اعصاب آرام تر، بدن سالم تر و محیط زیست استاندارد ی داشته باشیم !!
#ع_دباغ
👌3👏2❤1
A Powerful True Story Of Love And Hope In The Darkest Of Times | Drama |...
https://youtube.com/watch?v=YoxB4Lxv1UA&si=XaZ_w6pmP_jv2GSk
فیلم سینمایی ، داستان واقعی
https://youtube.com/watch?v=YoxB4Lxv1UA&si=XaZ_w6pmP_jv2GSk
فیلم سینمایی ، داستان واقعی
YouTube
A Powerful True Story Of Love And Hope In The Darkest Of Times | Drama | Based On A True Story | 4K
A Powerful True Story Of Love And Hope In The Darkest Of Times | Drama | Based On A True Story | 4K
Name: "Eternal Winter" (Örök tél)
Christmas, 1944. As Soviet forces push into Hungary, a small village faces a grim fate. Young women of German descent are…
Name: "Eternal Winter" (Örök tél)
Christmas, 1944. As Soviet forces push into Hungary, a small village faces a grim fate. Young women of German descent are…
👌1
کاش میشد تمام آدمهای غمگین و تنهای جهان را در آغوش کشید، برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد.
کاش میشد این را قاطعانه و آرام در گوش تمامِ آدم ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهای خوب در راهند....
#نرگس_صرافیان_طوفان
کاش میشد این را قاطعانه و آرام در گوش تمامِ آدم ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهای خوب در راهند....
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤7
بعضی چیزها خیلی جالب هستند
در #شهر #تبریز برای انجام کارهام به خیابان های مناطق مختلف در مرکز ، حاشیه و بالای شهر رفتم .
با تصویری متمایز و مشابه از شهر برخورد کردم، چند دقیقه با مکث نگاه کردم ، به فکر فرو رفتم ..!
خودم رو جای یک مسافر از شهرهای دیگر کشورمان و یک ذره بیشتر خودم را جای یک #توریست خارجی گذاشتم ،
شهر هایی که در داخل کشور و همچنین شهرهای مختلف در کشورهای اروپایی، آسیایی و.. که دیده بودم رو مرور میکردم..!
واقعیت ، چنین تصویری ندیدم ،
این بلوکها و این چهره عمومی شهر !!
تصویر و نمادی از رابطه مسولین شهر با مردم !
قانونی یا غیرقانونی بودن این کار در حیطه قانون دان ها ست.
در همین گشتن ها
تابلو اداره زیبا سازی منظر را دیدم ؟ !
جایی دیگر بنر ، تبریز پایتخت محیط زیست کشورهای آسیایی در سال ۲۰۲۵ ، را دیدم !
با خودم گفتم ، هر فرد چه داخلی یا خارجی ، که با این صحنه مواجه میشود حداقل دو نتیجه عمومی را متصور خواهد شد.
یک تصور در مورد مردم شهر :
- مردم این شهر چقدر خلاف و غیر قانونی عمل میکنند ؟ !
دوم در مورد زیبایی شهر :
این شهر با نام های بسیار در #اولین ها#
و پایتخت ها .... و شهر خواهرخوانده ها ...
چرا این #تصویر زشت را میآفریند
و چرا مسیر پیاده روی را مشکل و غیر متعارف میکند ؟
شاید بهتر باشد مسولین محترم شهر و مردم با همکاری متقابل دست به دست هم داده و با الگو از شهرهای توسعه یافته ،
به خلق تصویری زیباتر از شهرمان بپردازند .
#ع_دباغ
در #شهر #تبریز برای انجام کارهام به خیابان های مناطق مختلف در مرکز ، حاشیه و بالای شهر رفتم .
با تصویری متمایز و مشابه از شهر برخورد کردم، چند دقیقه با مکث نگاه کردم ، به فکر فرو رفتم ..!
خودم رو جای یک مسافر از شهرهای دیگر کشورمان و یک ذره بیشتر خودم را جای یک #توریست خارجی گذاشتم ،
شهر هایی که در داخل کشور و همچنین شهرهای مختلف در کشورهای اروپایی، آسیایی و.. که دیده بودم رو مرور میکردم..!
واقعیت ، چنین تصویری ندیدم ،
این بلوکها و این چهره عمومی شهر !!
تصویر و نمادی از رابطه مسولین شهر با مردم !
قانونی یا غیرقانونی بودن این کار در حیطه قانون دان ها ست.
در همین گشتن ها
تابلو اداره زیبا سازی منظر را دیدم ؟ !
جایی دیگر بنر ، تبریز پایتخت محیط زیست کشورهای آسیایی در سال ۲۰۲۵ ، را دیدم !
با خودم گفتم ، هر فرد چه داخلی یا خارجی ، که با این صحنه مواجه میشود حداقل دو نتیجه عمومی را متصور خواهد شد.
یک تصور در مورد مردم شهر :
- مردم این شهر چقدر خلاف و غیر قانونی عمل میکنند ؟ !
دوم در مورد زیبایی شهر :
این شهر با نام های بسیار در #اولین ها#
و پایتخت ها .... و شهر خواهرخوانده ها ...
چرا این #تصویر زشت را میآفریند
و چرا مسیر پیاده روی را مشکل و غیر متعارف میکند ؟
شاید بهتر باشد مسولین محترم شهر و مردم با همکاری متقابل دست به دست هم داده و با الگو از شهرهای توسعه یافته ،
به خلق تصویری زیباتر از شهرمان بپردازند .
#ع_دباغ
👍6❤2
فرق بین روزهای خوب و بد
میدونی چیه؟
روزهای بد رو همون موقع میفهمی
ولی روزهای خوب رو بعدا میفهمی ...
میدونی چیه؟
روزهای بد رو همون موقع میفهمی
ولی روزهای خوب رو بعدا میفهمی ...
👌4
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
"فروغ فرخزاد"
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
"فروغ فرخزاد"
👌1
سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم
داستان خواندنی از
سخنان و سرگذشت استادی در روزهای اخر زندگی درشرایط بیماری
داستان خواندنی از
سخنان و سرگذشت استادی در روزهای اخر زندگی درشرایط بیماری
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
4_5940582340425155470.pdf
1.2 MB
Movie Based on a TRUE STORY 🎬 The Children of Huang Shi 🎬 Drama, War
https://youtube.com/watch?v=Eg7ybk6-Wi8&si=xpZYCPhDfQYTNbMi
https://youtube.com/watch?v=Eg7ybk6-Wi8&si=xpZYCPhDfQYTNbMi
YouTube
Movie Based on a TRUE STORY 🎬 The Children of Huang Shi 🎬 Drama, War
Mission of a lifetime: save children from war-torn China
Name: The Children of Huang Shi
Director: Roger Spottiswoode
Cast: Chow Yun-Fat, Michelle Yeoh, Jonathan Rhys Meyers, Shane Briant
Amid the chaos and devastation of 1937 China, a young foreign journalist…
Name: The Children of Huang Shi
Director: Roger Spottiswoode
Cast: Chow Yun-Fat, Michelle Yeoh, Jonathan Rhys Meyers, Shane Briant
Amid the chaos and devastation of 1937 China, a young foreign journalist…
👌1
#تا_انتها_بخوان
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " مینامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " مینامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
👏3❤2
کارهای سخت را وقتی آسان هستند
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
و کارهای بزرگ را وقتی کوچک هستند انجام دهید.
سفر هزاران فرسخی تنها با اولین قدم آغاز می شود.
#لائوتسه
👍2❤1
بازيهای کودکی حکمت داشت
لي لی : تمرین تعادل درزندگی
سرسره : سخت بالارفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ : تمرین نشانه گرفتن به هدف
آلاكلنگ : ديدن بالا و پايين زندگي
گل يا پوچ : دقت در انتخاب
خاله بازي : آيين مهمانداري
آسيا بچرخ : حمايت از همديگر و متحد شدن
يادش بخير، اون روزا.....
ياد گرفتن زندگي چه ساده بود.....
لي لی : تمرین تعادل درزندگی
سرسره : سخت بالارفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ : تمرین نشانه گرفتن به هدف
آلاكلنگ : ديدن بالا و پايين زندگي
گل يا پوچ : دقت در انتخاب
خاله بازي : آيين مهمانداري
آسيا بچرخ : حمايت از همديگر و متحد شدن
يادش بخير، اون روزا.....
ياد گرفتن زندگي چه ساده بود.....
❤4👍1
سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "
#امیرناصرکاتوزیان
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "
#امیرناصرکاتوزیان
💯3
داسـتـانک آمـوزنـده
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم، می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید!
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را بدست آوری
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکنی دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنج مداد می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می بري از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاکن استفاده کنی ، پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست ،مهم مغز مداد است که درون چوب است،پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد،پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنی ،ردی از آن به جا میماند،پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم، می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید!
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را بدست آوری
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکنی دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنج مداد می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می بري از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاکن استفاده کنی ، پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست ،مهم مغز مداد است که درون چوب است،پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد،پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنی ،ردی از آن به جا میماند،پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
👏4
پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت:
من عمرم را وقف ادبیات ایرانی کردم و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است:
(فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا!)
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد!
اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ، او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست ، بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید!
من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین شعر برای همیشه کافی است:
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران! تو که از پيش خدا مى آیی !
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى، خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست!
مهربانی هیچ هزینه ای ندارد و رساندن دانش عبادت است
من عمرم را وقف ادبیات ایرانی کردم و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است:
(فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا!)
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد!
اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ، او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست ، بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید!
من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین شعر برای همیشه کافی است:
باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران! تو که از پيش خدا مى آیی !
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى، خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست!
مهربانی هیچ هزینه ای ندارد و رساندن دانش عبادت است
❤9👍2
🔴 *ربع پایانی عمر*
ربع پایانی عمر
نوشته :
بیر یوهانسون
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم، و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من جدا شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری چیزی دور از من است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور بهنظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا، ربع چهارم در را کوبیده، از آستانهام گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند...
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم حمام کردن خودش به هدف روز تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت بهیاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردانت باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهایست برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کاری مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیست، نه طلا و نقره...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همهچیز حرفهای باشی، مثل گلف
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند، و اینکه اهمیتی هم نمیدهی که دیگر علاقهای نداری
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
دلت برای روزهایی که فقط با کلید «روشن» و «خاموش» همهچیز کار میکرد تنگ شده
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..
🌸
ربع پایانی عمر
نوشته :
بیر یوهانسون
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم، و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من جدا شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری چیزی دور از من است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور بهنظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا، ربع چهارم در را کوبیده، از آستانهام گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند...
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم حمام کردن خودش به هدف روز تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت بهیاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردانت باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهایست برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کاری مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیست، نه طلا و نقره...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همهچیز حرفهای باشی، مثل گلف
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند، و اینکه اهمیتی هم نمیدهی که دیگر علاقهای نداری
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
دلت برای روزهایی که فقط با کلید «روشن» و «خاموش» همهچیز کار میکرد تنگ شده
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..
🌸
❤2👏2