تنهایی
وقتی کسی سراغت را نمیگیرد،
تنهایی
وقتی کسی همپای راه دشوارت نیست
تنهایی
وقتی قلبی برایت نمی تپد
تنهایی
وقتی نگاهت را کسی نمی فهمد
ولی هستی
وقتی سراغ بی سراغان میروی
وقتی همپای در راه ماندگان میشوی
وقتی قلبت برای انسانی می تپد
وقتی نگاه دردمندانه را می فهمی
#ع_دباغ
وقتی کسی سراغت را نمیگیرد،
تنهایی
وقتی کسی همپای راه دشوارت نیست
تنهایی
وقتی قلبی برایت نمی تپد
تنهایی
وقتی نگاهت را کسی نمی فهمد
ولی هستی
وقتی سراغ بی سراغان میروی
وقتی همپای در راه ماندگان میشوی
وقتی قلبت برای انسانی می تپد
وقتی نگاه دردمندانه را می فهمی
#ع_دباغ
📖 دختر پرتقالی
✍ یوستین گردر
🔃 مهوش خرمی پور
186 صفحه
در این داستان پسر پانزدهسالهای به طور اتفاقی به دستنوشتهای از پدرش دست مییابد. در حالی که پدرش ۱۱ سال پیش به دلیل ابتلا به بیماری صعبالعلاجی از دنیا رفته و در آستانه مرگ، نامهٔ دور و درازی برای پسرش از خود به جا گذاشتهاست. به گفته مادرش، بیشترین غم و اندوه پدر در آستانه مرگ این بودهاست که پیش از آن که بتواند پسرش را بشناسد باید بمیرد. دختر پرتقال گفتگوی فلسفی و شاعرانه بین پدر و پسری است که در دو زمان مختلف زیستهاند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوهای جذاب برای پسرش بازگو میکند. پسر با خواندن یادداشتهای پدرش دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا میکند.
#دختر_پرتقالی
#یوستین_گردر
✍ یوستین گردر
🔃 مهوش خرمی پور
186 صفحه
در این داستان پسر پانزدهسالهای به طور اتفاقی به دستنوشتهای از پدرش دست مییابد. در حالی که پدرش ۱۱ سال پیش به دلیل ابتلا به بیماری صعبالعلاجی از دنیا رفته و در آستانه مرگ، نامهٔ دور و درازی برای پسرش از خود به جا گذاشتهاست. به گفته مادرش، بیشترین غم و اندوه پدر در آستانه مرگ این بودهاست که پیش از آن که بتواند پسرش را بشناسد باید بمیرد. دختر پرتقال گفتگوی فلسفی و شاعرانه بین پدر و پسری است که در دو زمان مختلف زیستهاند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوهای جذاب برای پسرش بازگو میکند. پسر با خواندن یادداشتهای پدرش دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا میکند.
#دختر_پرتقالی
#یوستین_گردر
امکان ندارد که کسی
چراغی برای دیگران روشن کند
و خودش در تاریکی بماند
چراغی برای دیگران روشن کند
و خودش در تاریکی بماند
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما ...
کو دلی که به دریا بزنم یا نزنم !?
قیصر امین پور
کو دلی که به دریا بزنم یا نزنم !?
قیصر امین پور
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
شهریار
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
شهریار
#قطعه_ای_کتاب
امروز میدانیم که اگر فرزند من و شما "درسخوان" شود احتمالا در اولین فرصت از درس خواندن باز می ایستد درحالیکه اگر "کتابخوان" شود تا آخر عمر کتاب را به عنوان دوست و رفیق بسیار با ارزش با خود خواهد داشت.
#فرهنگ_هلاکویی
تربیت فرزند
امروز میدانیم که اگر فرزند من و شما "درسخوان" شود احتمالا در اولین فرصت از درس خواندن باز می ایستد درحالیکه اگر "کتابخوان" شود تا آخر عمر کتاب را به عنوان دوست و رفیق بسیار با ارزش با خود خواهد داشت.
#فرهنگ_هلاکویی
تربیت فرزند
#داستانک
#ﺑﻬﺸﺖ_ﻭ_ﺟﻬﻨﻢ
ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ حضرت ﻣﺴﻴﺢ(ع) ﻧﻘﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ. ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ حضرت عیسی(ع) ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﻤﻜﻦ و ثروتمند. ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﺶ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﭘﻴﺸﻜﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺸﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ میدان ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻧﺪ. ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ساعت ﺑﻌﺪ ﻭ ساعت های ﺑﻌﺪ ﻧﻴﺰ ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩوارد، ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻛﺮﺩ.
ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﺑﺪﻳﻬﻲ اﺳﺖ ﺁﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
«ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺍﻧﺼﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﺁﻗﺎ؟ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﺻﻼً ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ»
ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺁﻳﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟» ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻳﻜﺼﺪﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻧﻪ، ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺍﻳﺪ، ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ، ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﻢ»
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ، ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻐﻨﺎﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ. ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ. ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﻗﻊ ﺗﺎﻥ ﻣﺰﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﭘﺲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﻱ ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ».
ﻣﺴﻴﺢ(ع) فرمود: «ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﻴﺪﺍیشاﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﭼﺘﺮ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺮﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ». ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺘﺤﻘﺎﻕ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﻧﮕﺮﺩ، ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺎ. ﺍﺯ ﻏﻨﺎﻱ ﺫﺍﺕ ﺍﻟﻬﻲ، ﺟﺰ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻜﻔﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻬﺸﺖ، ﻇﻬﻮﺭ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻭ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺸﻜﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺨﻴﻞ ﻭ ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ.
#ﺑﻬﺸﺖ_ﻭ_ﺟﻬﻨﻢ
ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ حضرت ﻣﺴﻴﺢ(ع) ﻧﻘﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ. ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ حضرت عیسی(ع) ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﻤﻜﻦ و ثروتمند. ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﺶ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﭘﻴﺸﻜﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺸﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ میدان ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻧﺪ. ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ساعت ﺑﻌﺪ ﻭ ساعت های ﺑﻌﺪ ﻧﻴﺰ ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩوارد، ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻛﺮﺩ.
ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﺑﺪﻳﻬﻲ اﺳﺖ ﺁﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
«ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺍﻧﺼﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﺁﻗﺎ؟ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﺻﻼً ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ»
ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺁﻳﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟» ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻳﻜﺼﺪﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻧﻪ، ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺍﻳﺪ، ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ، ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﻢ»
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ، ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻐﻨﺎﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ. ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ. ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﻗﻊ ﺗﺎﻥ ﻣﺰﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﭘﺲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﻱ ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ».
ﻣﺴﻴﺢ(ع) فرمود: «ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﻴﺪﺍیشاﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﭼﺘﺮ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺮﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ». ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺘﺤﻘﺎﻕ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﻧﮕﺮﺩ، ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺎ. ﺍﺯ ﻏﻨﺎﻱ ﺫﺍﺕ ﺍﻟﻬﻲ، ﺟﺰ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻜﻔﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻬﺸﺖ، ﻇﻬﻮﺭ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻭ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺸﻜﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺨﻴﻞ ﻭ ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ.
#شکر_نعمت
خداوند متعال سه نفر را که یکی، بیماری پیسی داشت و دیگری، کچَل بود و سومی نابینا، مورد آزمایش قرار داد. پس فرشته ای را بسوی آنان فرستاد. فرشته نزد فرد پیس آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: رنگ زیبا و پوست زیبا، چرا که مردم از من نفرت دارند. فرشته، دستی بر او کشید و بیماری اش برطرف شد و رنگ و پوستی زیبایی به او عطا گردید. سپس، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: شتر. پس به او شتری آبستن، عنایت کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند».
سپس، فرشته نزد مرد کَچل آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: موی زیبا تا این حالتم بر طرف شود چرا که مردم از من، نفرت دارند. فرشته، دستی به سرش کشید. در نتیجه، آن حالت، بر طرف شد و مویی زیبا به او عطا گردید. آنگاه، فرشته پرسید: کدام مال نزد تو محبوبتر است؟ گفت: گاو. پس گاوی آبستن به او عطا کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند.
سرانجام، نزد فرد نابینا آمد و گفت: محبوترین چیز نزد تو چیست؟ گفت: اینکه خداوند، روشنایی چشمانم را به من باز گرداند تا مردم را ببینم. فرشته، دستی بر چشمانش کشید و خداوند، بینای اش را به او باز گردانید. آنگاه، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: گوسفند. پس گوسفندی آبستن به او عطا کرد.
آنگاه آن شتر وگاو وگوسفند، زاد و ولد کردند طوریکه نفر اول، صاحب یک دره پر از شتر، و دومی، یک دره پر از گاو، و سومی، یک دره پر از گوسفند، شد.
سپس، فرشته به شکل همان مرد پیس، نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم. تمام ریسمانها قطع شده است و هیچ امیدی ندارم. امروز، بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که به تو رنگ و پوست زیبا و مال، عنایت کرده است به من شتری بده تا بوسیله ی آن به مقصد برسم. آن مرد، گفت: من تعهدات زیادی دارم. فرشته گفت: گویا تو را می شناسم. آیا تو همان فرد پیس و فقیر نیستی که مردم از تو متنفر بودند پس خداوند همه چیز به تو عنایت کرد؟ گفت: این اموال را از نیاکانم به ارث برده ام. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به همان حال اول بر گرداند.
آنگاه، فرشته به شکل فرد کَچل، نزد او رفت و سخنانی را که به فرد اول گفته بود، به او نیز گفت. او هم مانند همان شخص اول، به او جواب داد. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به حال اول بر گرداند.
سر انجام، فرشته به شکل مرد نابینا نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم و تمام ریسمانها قطع شده است (هیچ امیدی ندارم). امروز بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که چشمانت را به تو برگرداند، گوسفندی به من بده تا با آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: من نابینا بودم. خداوند، بینائی ام را به من باز گردانید و فقیر بودم. خداوند مرا غنی ساخت. هر چقدر می خواهی، بردار. سوگند به خدا که امروز، هر چه بخاطر رضای خدا برداری، از تو دریغ نخواهم کرد. فرشته گفت: مالت را نگهدار. شما مورد آزمایش، قرار گرفتید. خداوند از تو خشنود و از دوستانت، ناراضی.
خداوند متعال سه نفر را که یکی، بیماری پیسی داشت و دیگری، کچَل بود و سومی نابینا، مورد آزمایش قرار داد. پس فرشته ای را بسوی آنان فرستاد. فرشته نزد فرد پیس آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: رنگ زیبا و پوست زیبا، چرا که مردم از من نفرت دارند. فرشته، دستی بر او کشید و بیماری اش برطرف شد و رنگ و پوستی زیبایی به او عطا گردید. سپس، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: شتر. پس به او شتری آبستن، عنایت کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند».
سپس، فرشته نزد مرد کَچل آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: موی زیبا تا این حالتم بر طرف شود چرا که مردم از من، نفرت دارند. فرشته، دستی به سرش کشید. در نتیجه، آن حالت، بر طرف شد و مویی زیبا به او عطا گردید. آنگاه، فرشته پرسید: کدام مال نزد تو محبوبتر است؟ گفت: گاو. پس گاوی آبستن به او عطا کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند.
سرانجام، نزد فرد نابینا آمد و گفت: محبوترین چیز نزد تو چیست؟ گفت: اینکه خداوند، روشنایی چشمانم را به من باز گرداند تا مردم را ببینم. فرشته، دستی بر چشمانش کشید و خداوند، بینای اش را به او باز گردانید. آنگاه، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: گوسفند. پس گوسفندی آبستن به او عطا کرد.
آنگاه آن شتر وگاو وگوسفند، زاد و ولد کردند طوریکه نفر اول، صاحب یک دره پر از شتر، و دومی، یک دره پر از گاو، و سومی، یک دره پر از گوسفند، شد.
سپس، فرشته به شکل همان مرد پیس، نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم. تمام ریسمانها قطع شده است و هیچ امیدی ندارم. امروز، بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که به تو رنگ و پوست زیبا و مال، عنایت کرده است به من شتری بده تا بوسیله ی آن به مقصد برسم. آن مرد، گفت: من تعهدات زیادی دارم. فرشته گفت: گویا تو را می شناسم. آیا تو همان فرد پیس و فقیر نیستی که مردم از تو متنفر بودند پس خداوند همه چیز به تو عنایت کرد؟ گفت: این اموال را از نیاکانم به ارث برده ام. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به همان حال اول بر گرداند.
آنگاه، فرشته به شکل فرد کَچل، نزد او رفت و سخنانی را که به فرد اول گفته بود، به او نیز گفت. او هم مانند همان شخص اول، به او جواب داد. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به حال اول بر گرداند.
سر انجام، فرشته به شکل مرد نابینا نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم و تمام ریسمانها قطع شده است (هیچ امیدی ندارم). امروز بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که چشمانت را به تو برگرداند، گوسفندی به من بده تا با آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: من نابینا بودم. خداوند، بینائی ام را به من باز گردانید و فقیر بودم. خداوند مرا غنی ساخت. هر چقدر می خواهی، بردار. سوگند به خدا که امروز، هر چه بخاطر رضای خدا برداری، از تو دریغ نخواهم کرد. فرشته گفت: مالت را نگهدار. شما مورد آزمایش، قرار گرفتید. خداوند از تو خشنود و از دوستانت، ناراضی.
#داستانک
#قدرت_بخشش
پیری فرزانه در کوهستان سفر مى کرد. سنگ گران قیمتى را در جوى آبى یافت. روز بعد به گرسنه ای رسید؛ کیسه اش را گشود تا در طعام با او شریک شود. مرد گرسنه، سنگ قیمتى را دید. از آن خوشش آمد و خواست که آن سنگ، از آنِ وی باشد. مسافر پیر، بى درنگ، سنگ را به او داد. مرد بسیار شادمان گشت و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پای نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر، به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، به دنبال پیر فرزانه می گشت. هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «بسیار اندیشیدم. من مى دانم این سنگ چقدر گرانبهاست، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به چون منی ببخشى!!!
#قدرت_بخشش
پیری فرزانه در کوهستان سفر مى کرد. سنگ گران قیمتى را در جوى آبى یافت. روز بعد به گرسنه ای رسید؛ کیسه اش را گشود تا در طعام با او شریک شود. مرد گرسنه، سنگ قیمتى را دید. از آن خوشش آمد و خواست که آن سنگ، از آنِ وی باشد. مسافر پیر، بى درنگ، سنگ را به او داد. مرد بسیار شادمان گشت و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پای نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر، به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، به دنبال پیر فرزانه می گشت. هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «بسیار اندیشیدم. من مى دانم این سنگ چقدر گرانبهاست، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به چون منی ببخشى!!!
#جامعه_شناسی_خودمانی
#حسن_نراقی
#جامعه_شناسی
این کتاب همچنانکه از عنوانش هم بر می آید حکایتگر دردهای خودمان با خودمان است ... ما ایرانیان را ویژگیهای شخصیتی و فرهنگی و اجتماعی خاصی است که پیش از آنکه در مسیر تعالی و پیشرفت دستگیرمان باشد بیشتر دست و پا گیرمان بوده است ... نتیجه آنکه تا می توانستیم خواسته و ناخواسته همدیگر را آزرده ایم و تا آنجایی هم که می شد از قافلة بشریت عقب مانده ایم ... متأسفانه این روند هنوز هم به قوت خود باقی است و حتی با توجه به شرایط زمان و افزایش ارتباطات اجتماعی بمراتب حادتر هم شده است ... پس هنوز جا دارد کتابهایی از این قبیل با قدرت شناخت و تجزیه و تحلیل هرچه تمامتر پا به عرصة دانش و فرهنگ ایران زمین بگذارند تا شاید روزی بتوانند همچون آیینه ای تمام قد در برابر چشمان ایران و ایرانی قد راست کنند و خوبیها و بدیهای او را آینه وار به رویتش برسانند ... این کتاب پیرامون برخی از این ویژگیها مانند بیگانگی با تاریخ، حقیقت گریزی و پنهانکاری، ظاهر سازی، قهرمان پروری و استبدادزدگی، خودمحوری و برتری جویی و ریاکاری و شعارزدگی و مسئولیت ناپذیری و ... با ما به گفتگو می نشیند ... اینها حرفهای آشنایی است برای ما ایرانیان، چون کار هر روز و شب مان است!
#حسن_نراقی
#جامعه_شناسی
این کتاب همچنانکه از عنوانش هم بر می آید حکایتگر دردهای خودمان با خودمان است ... ما ایرانیان را ویژگیهای شخصیتی و فرهنگی و اجتماعی خاصی است که پیش از آنکه در مسیر تعالی و پیشرفت دستگیرمان باشد بیشتر دست و پا گیرمان بوده است ... نتیجه آنکه تا می توانستیم خواسته و ناخواسته همدیگر را آزرده ایم و تا آنجایی هم که می شد از قافلة بشریت عقب مانده ایم ... متأسفانه این روند هنوز هم به قوت خود باقی است و حتی با توجه به شرایط زمان و افزایش ارتباطات اجتماعی بمراتب حادتر هم شده است ... پس هنوز جا دارد کتابهایی از این قبیل با قدرت شناخت و تجزیه و تحلیل هرچه تمامتر پا به عرصة دانش و فرهنگ ایران زمین بگذارند تا شاید روزی بتوانند همچون آیینه ای تمام قد در برابر چشمان ایران و ایرانی قد راست کنند و خوبیها و بدیهای او را آینه وار به رویتش برسانند ... این کتاب پیرامون برخی از این ویژگیها مانند بیگانگی با تاریخ، حقیقت گریزی و پنهانکاری، ظاهر سازی، قهرمان پروری و استبدادزدگی، خودمحوری و برتری جویی و ریاکاری و شعارزدگی و مسئولیت ناپذیری و ... با ما به گفتگو می نشیند ... اینها حرفهای آشنایی است برای ما ایرانیان، چون کار هر روز و شب مان است!
با یک نگاه و تپش قلب آغاز می شود
آشوبی در دل بر پاست
چهره جادویی تمام حواس را پر می کند
چشمها غیر اونمی بینند
ذهن و روح را قراری نیست
لحظه های انتظار چون شب یلدا سیاه و طولانیست
تنها امید زندگی ، نگاه گوشه چشمی می شود
زندگی میشود صدای او ، سیمای او، نگاه او ....
درد بی تابی می شود همراه هر لحظه دل
عمر ها در غم هجر و شوق وصل سپري می شود .....
سحرگاهی خورشید غمگین طلوع میکند
صدای بسته شدن در ، جای پایی باقیست
دیگر نه نگاهیست و نه صدای آمدنی
قلب پر از آه حسرتها ست
زندگی میماند و گذر خاطره ها
و هر یاد میشود سوزی بر دل
دیگر چراغ امید سو سو نمی زند
باید ساخت و سوخت
باید عمری با سوزها زیست
درمانی نیست ، دل بی هیجان می تپد
تا شاید بر دل بی جان خونی رسد
چاره ای نیست
فقط تو می مانی و رد پایش
اين است داستان عشق
داستانی که هیچوقت پایانی ندارد
#ع_دباغ
آشوبی در دل بر پاست
چهره جادویی تمام حواس را پر می کند
چشمها غیر اونمی بینند
ذهن و روح را قراری نیست
لحظه های انتظار چون شب یلدا سیاه و طولانیست
تنها امید زندگی ، نگاه گوشه چشمی می شود
زندگی میشود صدای او ، سیمای او، نگاه او ....
درد بی تابی می شود همراه هر لحظه دل
عمر ها در غم هجر و شوق وصل سپري می شود .....
سحرگاهی خورشید غمگین طلوع میکند
صدای بسته شدن در ، جای پایی باقیست
دیگر نه نگاهیست و نه صدای آمدنی
قلب پر از آه حسرتها ست
زندگی میماند و گذر خاطره ها
و هر یاد میشود سوزی بر دل
دیگر چراغ امید سو سو نمی زند
باید ساخت و سوخت
باید عمری با سوزها زیست
درمانی نیست ، دل بی هیجان می تپد
تا شاید بر دل بی جان خونی رسد
چاره ای نیست
فقط تو می مانی و رد پایش
اين است داستان عشق
داستانی که هیچوقت پایانی ندارد
#ع_دباغ
قطرات باران با آهنگ عشق از آسمان ابری میریزد، و من با ابری از ارزوها در پس کوچه های زندگی ، خیس قطرات شوق و امید، قدم بر آبها و نگاه بر درخشش قطره ها بر صورت آينده ها دارم.
#ع_دباغ
#ع_دباغ