وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون،
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
❤7
نیاز دارم مدتی نباشم..
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
👍11
از خدا پرسیدم..
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
👍11
ﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ؛
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
❤6
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
👏4
وقتی حرف از قدیما میشه
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
👌6👍1
Del
Mohammad Lotfi
Mohammad Lotfi - Del [128].mp3"
#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
👍5
فیلم دختری با سوزن با زیرنویس فارسی The Girl with the Needle 2024 - نماشا
فیلمی واقعی، دیدنی ، تلخی روزگار،
و با صحنه های بسیار هنری و زیبا
https://www.namasha.com/v/Vl5xIQmx/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C_The_Girl_with_the_Needle_2024
فیلمی واقعی، دیدنی ، تلخی روزگار،
و با صحنه های بسیار هنری و زیبا
https://www.namasha.com/v/Vl5xIQmx/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C_The_Girl_with_the_Needle_2024
نماشا - سرویس رایگان اشتراک ویدیو
فیلم دختری با سوزن با زیرنویس فارسی The Girl with the Needle 2024
در فیلم دختری با سوزن The Girl with the Needle 2024 براساس داستانی واقعی روایت شده و در مورد یک کارگر جوان به نام کارولین است که در سال 1919 وقتی ناخواسته باردار میشود، خود را رها شده میبیند. در این میان او با زنی به نام داگمار آشنا میشود که یک تشکیلات…
👍2
زندگی نمایشی است،
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی بپایان برسد…
#چارلی چاپلین
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی بپایان برسد…
#چارلی چاپلین
❤2
زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
👍5❤3
تو جان میکَنی تا حرمتها را نگه داری
و دیگرانی کمی آن طرفتر
به سادگیات میخندند...
تو را احمق فرض میکنند
و در دلشان هزار بار
خدا را شکر میکنند که شبیهِ تو نیستند
که کلاه سرشان نمیرود،
که خوب بلدند گلیمشان را
از آب بیرون بکشند
به اینها اهمیت نده
این بعضیها هیچ وقت
دلیلِ کوتاه آمدنهایت را نخواهند فهمید
تلاشی برای توضیحش نکن
همان طور که برای خاک
نمی توان زلال بودنِ آب را تفسیر کرد
تصمیم با توست ، خواستی باز هم حرمت
نگه دار یا نه!
این به انسانیتِ تو بر میگردد...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
و دیگرانی کمی آن طرفتر
به سادگیات میخندند...
تو را احمق فرض میکنند
و در دلشان هزار بار
خدا را شکر میکنند که شبیهِ تو نیستند
که کلاه سرشان نمیرود،
که خوب بلدند گلیمشان را
از آب بیرون بکشند
به اینها اهمیت نده
این بعضیها هیچ وقت
دلیلِ کوتاه آمدنهایت را نخواهند فهمید
تلاشی برای توضیحش نکن
همان طور که برای خاک
نمی توان زلال بودنِ آب را تفسیر کرد
تصمیم با توست ، خواستی باز هم حرمت
نگه دار یا نه!
این به انسانیتِ تو بر میگردد...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤4👌1
درس اول
بابا اب داد..ما سیراب شدیم.
بابا نان داد ما سیر شدیم..
اکرم و امین چه قدر سیب و انار داشتند
در سبد مهربانی شان و..
وکوکب خانم چه قدر مهمان نواز بود ..
و چه قدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به
سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ی که زمین درحال
گرم شدنه قلبمون یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته..
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم..
زرد شدیم..پژمردیم..
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد..
و سالهاست وقتی پشت سرمان را
نگاه میکنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان
جز همهمه ...
زنگ تفریح طنین صدایی نیست..!
و امروز چقدر دلتنگ ان روزها ییم
و هرگز نفهمیدیم..
چرا برای بزرگ شدن این همه
بی تاب بودیم ...
#مرتضی خدام
درس اول
بابا اب داد..ما سیراب شدیم.
بابا نان داد ما سیر شدیم..
اکرم و امین چه قدر سیب و انار داشتند
در سبد مهربانی شان و..
وکوکب خانم چه قدر مهمان نواز بود ..
و چه قدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به
سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ی که زمین درحال
گرم شدنه قلبمون یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته..
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم..
زرد شدیم..پژمردیم..
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد..
و سالهاست وقتی پشت سرمان را
نگاه میکنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان
جز همهمه ...
زنگ تفریح طنین صدایی نیست..!
و امروز چقدر دلتنگ ان روزها ییم
و هرگز نفهمیدیم..
چرا برای بزرگ شدن این همه
بی تاب بودیم ...
#مرتضی خدام
❤3👍3
آدمیان در راه کسبِ ثروت هزار بار بیشتر میکوشند
تا در کسبِ فرهنگ؛
آنچه هستیم بیشتر موجب سعادتمان میشود
تا آنچه داریم !
#آرتور شوپنهاور
📚در باب حکمت زندگی
تا در کسبِ فرهنگ؛
آنچه هستیم بیشتر موجب سعادتمان میشود
تا آنچه داریم !
#آرتور شوپنهاور
📚در باب حکمت زندگی
👍5
داستان برای کودکان
بنام خداوند بخشنده و مهربان . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . توی یک دشت سرسبز کنار یک کوه بلند ، روستای بزرگی بود که مردمش با شادی و خوشحالی کنار هم زندگی میکردند . دور تا دور این روستا دیوار کشی شده بود که از باغ های اهالی روستا فاصله ی کمی داشت . باغ های اهالی کمی آن طرف تر از دیوار روستا بود و اهالی هر روز صبح ، به امید دیدن باغ های زیبایشان از خواب بیدار میشدند و خود را به درختان پربارشان میرساندند و انگار با آن ها حرف میزدند . روزها گذشت و تابستان از راه رسید و هوا گرم شد . یک روز نزدیک عصر که اهالی داخل روستا بودند یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی شنیدند . صدا از بیرون روستا بود . همه ی اهالی به طرف بیرون روستا رفتند و ناگهان دیدند که از کنار کوه ، دیو بزرگی به طرف روستا می آید . همه هراسان و وحشت زده به طرف داخل روستا دویدند و دروازه چوبی و نسبتا بزرگ روستا را از داخل بستند و قفل کردند . همه آنقدر ترسیده بودند که تا چند روز هیچ کس جرأت نمیکرد از خانه اش بیرون بیاید . چند روز گذشت و کم کم اهالی مجبور بودند از خانه هایشان بیرون بیایند ولی چون هنوز میترسیدند هیچ کس به طرف دیوار روستا نمیرفت . مدتی به این وضع گذشت و کم کم بعضی بچه ها فراموش کردند که نباید به دیوار روستا نزدیک شوند چون هیچ سر و صدایی از آن طرف دیوار به گوش نمیرسید . یک روز بچه ها کنار دیوار بازی میکردند که ناگهان یکی از بچه ها ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ به آن طرف دیوار رفت . بچه ها یادشان آمد که چه کار خطرناکی انجام داده اند . در این فکر بودند که حالا چه بلایی بر سر توپشان می آید که ناگهان دیدند توپ از بالای دیوار به این طرف پرتاب شد . آنقدر خوشحال شدند که دوباره مشغول بازی شدند . تا تمام شدن بازی بچه ها ، چند بار توپ از بالای دیوار به آن طرف رفت و دوباره توپ به داخل روستا پرت شد . شب هنگام وقتی همه در خانه هایشان بودند ، بچه ها این اتفاق را به پدر و مادرهایشان تعریف کردند . از فردا این اتفاق بین همه ی اهالی زمزمه میشد و چون این اتفاق چند روز دیگر هم تکرار شد ، کمکم ترس اهالی از دیو بزرگ از بین میرفت . حتی یک روز مرغ یکی از روستاییان به آن طرف دیوار پرید و باز مثل ماجرای توپ ، مرغ هم به این طرف دیوار پرواز داده شد . اهالی دیگر از دیو نمیترسیدند و به همین خاطر جرأت پیدا کردند تا برای رسیدگی به باغ هایشان تصمیم بزرگی بگیرند . آنها تصمیم گرفتند تا فردا دروازه چوبی روستا را باز کنند تا ببینند چطور میتوانند به باغ هایشان بروند . صبح فردا از راه رسید و اهالی با هم دروازه را باز کردند و دیدند که دیو بزرگ کنار رودخانه نشسته و مشغول ماهیگیری است و به روستاییان نگاه میکند و میخندد . با دیدن خنده ی دیو بزرگ ، روستایی ها دل و جرآت پیدا کردند و نزدیک او رفتند و اجازه خواستند تا به باغ هایشان سر بزنند . دیو جواب داد : برای رفتن به باغ خودتان از من اجازه میخواهید ؟ با شنیدن این حرف ، همه سریع به طرف باغ هایشان به راه افتادند تا ببینند در طول این مدت چه بلایی بر سر درختان نازنینشان آمده است . در این فکر ها بودند که به باغ ها رسیدند و با کمال تعجب دیدند که درختان ، سرحال و شاداب با میوه های رسیده منتظر صاحبانشان هستند . یعنی چه کسی این همه مدت از آنهمه باغ و درخت مواظبت کرده ؟ مردم روستا همه متعجب بودند و میدانستند که فقط میتوانند از یک نفر این سوال را بپرسند . بله بچه ها ! همه ی اهالی پیش دیو بزرگ آمدند و ماجرا را پرسیدند . دیو بزرگ در حالیکه میخندید جواب داد : بله دوستان ،در این مدت من از باغ های شما مواظبت کرده ام و درختان شما را آبیاری کرده ام . من بالای ابرها که بودم باغچه ای داشتم خیلی بزرگتر از اینجا و همیشه مواظب درختانم بودم . ولی یک مرتبه نمیدانم چه اتفاقی افتاد و کف حیاط خانه ام خراب شد و چاه بزرگی باز شد و من داخل چاه افتادم و از ته چاه به بالای کوه روستای شما افتادم . حالا مطمئن هستم که دوستانم مواظب باغ من هستند ، چون من دیگر هیچ وقت نمیتوانم به خانه ی خودم در بالای ابرها برگردم . ولی به جای باغ خودم از باغ های شما مواظبت کردم تا هم حوصله ام سر نرود هم درختان از بین نروند . مردم روستا که مهربانی آن دیو را دیدند او را با خود به داخل روستا بردند و از او حسابی پذیرایی کردند . از آن به بعد اهالی روستا برای آبیاری باغ ها و مواظبت از آنها و چیدن میوه ها یک دوست خوب و کمک بزرگ داشتند و آن کمک ، دیو بزرگ مهربان بود . اهالی با کمک هم کنار روستا برای دیو بزرگ یک خانه ی بزرگ و زیبا ساختند و دیوار روستا را هم دوباره طوری ساختند تا خانه ی دیو مهربان آن طرف دیوار نباشد و دیو مهربان احساس تنهایی نکند .
بنام خداوند بخشنده و مهربان . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . توی یک دشت سرسبز کنار یک کوه بلند ، روستای بزرگی بود که مردمش با شادی و خوشحالی کنار هم زندگی میکردند . دور تا دور این روستا دیوار کشی شده بود که از باغ های اهالی روستا فاصله ی کمی داشت . باغ های اهالی کمی آن طرف تر از دیوار روستا بود و اهالی هر روز صبح ، به امید دیدن باغ های زیبایشان از خواب بیدار میشدند و خود را به درختان پربارشان میرساندند و انگار با آن ها حرف میزدند . روزها گذشت و تابستان از راه رسید و هوا گرم شد . یک روز نزدیک عصر که اهالی داخل روستا بودند یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی شنیدند . صدا از بیرون روستا بود . همه ی اهالی به طرف بیرون روستا رفتند و ناگهان دیدند که از کنار کوه ، دیو بزرگی به طرف روستا می آید . همه هراسان و وحشت زده به طرف داخل روستا دویدند و دروازه چوبی و نسبتا بزرگ روستا را از داخل بستند و قفل کردند . همه آنقدر ترسیده بودند که تا چند روز هیچ کس جرأت نمیکرد از خانه اش بیرون بیاید . چند روز گذشت و کم کم اهالی مجبور بودند از خانه هایشان بیرون بیایند ولی چون هنوز میترسیدند هیچ کس به طرف دیوار روستا نمیرفت . مدتی به این وضع گذشت و کم کم بعضی بچه ها فراموش کردند که نباید به دیوار روستا نزدیک شوند چون هیچ سر و صدایی از آن طرف دیوار به گوش نمیرسید . یک روز بچه ها کنار دیوار بازی میکردند که ناگهان یکی از بچه ها ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ به آن طرف دیوار رفت . بچه ها یادشان آمد که چه کار خطرناکی انجام داده اند . در این فکر بودند که حالا چه بلایی بر سر توپشان می آید که ناگهان دیدند توپ از بالای دیوار به این طرف پرتاب شد . آنقدر خوشحال شدند که دوباره مشغول بازی شدند . تا تمام شدن بازی بچه ها ، چند بار توپ از بالای دیوار به آن طرف رفت و دوباره توپ به داخل روستا پرت شد . شب هنگام وقتی همه در خانه هایشان بودند ، بچه ها این اتفاق را به پدر و مادرهایشان تعریف کردند . از فردا این اتفاق بین همه ی اهالی زمزمه میشد و چون این اتفاق چند روز دیگر هم تکرار شد ، کمکم ترس اهالی از دیو بزرگ از بین میرفت . حتی یک روز مرغ یکی از روستاییان به آن طرف دیوار پرید و باز مثل ماجرای توپ ، مرغ هم به این طرف دیوار پرواز داده شد . اهالی دیگر از دیو نمیترسیدند و به همین خاطر جرأت پیدا کردند تا برای رسیدگی به باغ هایشان تصمیم بزرگی بگیرند . آنها تصمیم گرفتند تا فردا دروازه چوبی روستا را باز کنند تا ببینند چطور میتوانند به باغ هایشان بروند . صبح فردا از راه رسید و اهالی با هم دروازه را باز کردند و دیدند که دیو بزرگ کنار رودخانه نشسته و مشغول ماهیگیری است و به روستاییان نگاه میکند و میخندد . با دیدن خنده ی دیو بزرگ ، روستایی ها دل و جرآت پیدا کردند و نزدیک او رفتند و اجازه خواستند تا به باغ هایشان سر بزنند . دیو جواب داد : برای رفتن به باغ خودتان از من اجازه میخواهید ؟ با شنیدن این حرف ، همه سریع به طرف باغ هایشان به راه افتادند تا ببینند در طول این مدت چه بلایی بر سر درختان نازنینشان آمده است . در این فکر ها بودند که به باغ ها رسیدند و با کمال تعجب دیدند که درختان ، سرحال و شاداب با میوه های رسیده منتظر صاحبانشان هستند . یعنی چه کسی این همه مدت از آنهمه باغ و درخت مواظبت کرده ؟ مردم روستا همه متعجب بودند و میدانستند که فقط میتوانند از یک نفر این سوال را بپرسند . بله بچه ها ! همه ی اهالی پیش دیو بزرگ آمدند و ماجرا را پرسیدند . دیو بزرگ در حالیکه میخندید جواب داد : بله دوستان ،در این مدت من از باغ های شما مواظبت کرده ام و درختان شما را آبیاری کرده ام . من بالای ابرها که بودم باغچه ای داشتم خیلی بزرگتر از اینجا و همیشه مواظب درختانم بودم . ولی یک مرتبه نمیدانم چه اتفاقی افتاد و کف حیاط خانه ام خراب شد و چاه بزرگی باز شد و من داخل چاه افتادم و از ته چاه به بالای کوه روستای شما افتادم . حالا مطمئن هستم که دوستانم مواظب باغ من هستند ، چون من دیگر هیچ وقت نمیتوانم به خانه ی خودم در بالای ابرها برگردم . ولی به جای باغ خودم از باغ های شما مواظبت کردم تا هم حوصله ام سر نرود هم درختان از بین نروند . مردم روستا که مهربانی آن دیو را دیدند او را با خود به داخل روستا بردند و از او حسابی پذیرایی کردند . از آن به بعد اهالی روستا برای آبیاری باغ ها و مواظبت از آنها و چیدن میوه ها یک دوست خوب و کمک بزرگ داشتند و آن کمک ، دیو بزرگ مهربان بود . اهالی با کمک هم کنار روستا برای دیو بزرگ یک خانه ی بزرگ و زیبا ساختند و دیوار روستا را هم دوباره طوری ساختند تا خانه ی دیو مهربان آن طرف دیوار نباشد و دیو مهربان احساس تنهایی نکند .
❤1
از آن به بعد هر وقت گرگی به گله ی اهالی حمله میکرد دیو بزرگ با دست های قدرتمند خود گرگ را برمیداشت و به جای خیلی دوری پرت میکرد . یک اتفاق خیلی قشنگ هم این بود که دیو مهربان هر روز مهمان یکی از اهالی بود و برایش غذاهای خوشمزه میپختند . گاهی وقتها هم دیو مهربان یکی از غذاهای آشپزخانه ی ابری اش را میپخت و مردم روستا چند روز از آن غذا استفاده میکردند و اینطور شد که هم دیو بزرگ مهربان و هم اهالی روستا تا آخر عمر شاد و خوشحال و خوشبخت کنار هم زندگی کردند .
#مهدیه ـ تقی زاد
#مهدیه ـ تقی زاد
🙏3❤2
DUNYADAN UZAK
ALMAXANIM
زندگی
دفتری از تصویرهاست
حتی ورقی با تصویری
شاد و زیبا
شوق ورق زدن این دفتر را به دستها
شوق دیدنش را بر چشمها
شوق خندیدنش را بر لب ها
و عشق زندگی را بر قلب ها
هدیه خواهد داد
زیبا زندگی کن
تا
ورق ها در دفترت
دیدنی تر
خواندنی تر
عاشقانه تر
و
به یاد ماندنی تر
باشد !!
از ما چیزی نمی ماند بر دنیا
جز
دفتری از خاطره ها !!
#ع_دباغ
دفتری از تصویرهاست
حتی ورقی با تصویری
شاد و زیبا
شوق ورق زدن این دفتر را به دستها
شوق دیدنش را بر چشمها
شوق خندیدنش را بر لب ها
و عشق زندگی را بر قلب ها
هدیه خواهد داد
زیبا زندگی کن
تا
ورق ها در دفترت
دیدنی تر
خواندنی تر
عاشقانه تر
و
به یاد ماندنی تر
باشد !!
از ما چیزی نمی ماند بر دنیا
جز
دفتری از خاطره ها !!
#ع_دباغ
👏4
آرزو کنیم حال همه خوب باشد
خیابان, پر باشد از عابران سر خوشی که
نه غصهای برای خوردن دارند،
نه مشکلی برای حل نشدن،
نه دلیلی برای گوشه گیری و تنها بودن.
عابرانی که سرخوش و آسوده
از کنار هم عبور میکنند و
میخندند از ته دلشان
آرزو کنیم حال همه خوب باشد
به خوبیِ عطر یاسِ کوچه باغهای قدیمی
به خوبی دو روز مانده به عیدِ زمان کودکی
و به خوبی همان روزی که آرامش و عشق؛
به خیابانهای این شهر، برگردد...
#نرگس_صرافیان_طوفان
خیابان, پر باشد از عابران سر خوشی که
نه غصهای برای خوردن دارند،
نه مشکلی برای حل نشدن،
نه دلیلی برای گوشه گیری و تنها بودن.
عابرانی که سرخوش و آسوده
از کنار هم عبور میکنند و
میخندند از ته دلشان
آرزو کنیم حال همه خوب باشد
به خوبیِ عطر یاسِ کوچه باغهای قدیمی
به خوبی دو روز مانده به عیدِ زمان کودکی
و به خوبی همان روزی که آرامش و عشق؛
به خیابانهای این شهر، برگردد...
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤7👍2
متنی پر معنی
♦️♦️از «رنج» بودا ،
تا «اضطراب درونی» هایدگر
اگر بخواهم با شما رو راست باشم، باید بگویم که زندگی به شکل گریز ناپذیری سخت است و این، ربطی به جایی که هستید و جوری که زندگی می کنید، ندارد. من به آن می گویم:
«اصل بقای سختی».
یعنی سختی از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود، ولی نابود نمی شود. برای همین هم، در يک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کسی به هیچ کسی به خاطر عقایدش شلیک نمی کند و همه چیز آرام است، آدم های زیادی هستند که مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورند تا بتوانند خودشان را هر روز صبح از داخل رختخواب بکشند بیرون. آدم های پف کرده، آدم های بد حال، آدم های روی لبه! خیلی ها معتقدند که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخود فرنگی غیر ارگانیک و گلوتن، ما را اینطوری کرده و «قدیمها، مردم خوشبخت تر بودند». شما بشنوید و باور نکنید! حتی هزارها سال پیش، شاهزادهای هندی به نام سیزارتا (یا همان بودا) گفته بود که: «زندگی رنج است». هایدگر به این میگوید: «اضطراب وجودی».
اینها را نگفتم که نا امیدتان کنم. چیزهای خوب و دلنشین هم در دنیا کم نیست. می توانید از آنها در راه بهتر شدن حال تان کمک بگیرید و هر وقت داشتید در چاه غم فرو می رفتید، مثل «طناب» به آن چنگ بیندازید و بیایید بیرون! یکی از این طناب ها، موسیقی است. اگر توانستید، نواختن یک ساز را بیاموزید، اگر نتوانستید، به موسیقی گوش کنید. وقت هایی که شاد هستید، موسیقی گوش کنید و وقت هایی که غمگین هستید، بیشتر موسیقی گوش کنید! آنجا که از هر حرکتی عاجز ماندید، برقصید. رقصیدن، بهترین و مفیدترین کاری است که میتوانید برای روح تان بکنید. هر جا ریتمی شنیدید که میشد با آن رقصید، خودتان را تکان بدهید، حتی اگر ریتم چکیدن قطرههای آب از شیروانی باشد. رقص از نظر علمی، هم ارتعاش شدن با جریان هستی است، بی مهار و بدون ترس از دیده شدن برقصید. راستی، اگر صدای خوبی داشتید، موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخوانید، اما اگر نداشتید هم مهم نیست. چیز دیگری که میتوانید بخوانید، کتاب است. خواندن کتاب به شما کمک میکند تا زندگیهای دیگری را که هیچ وقت نمیتوانستید تجربه کنید را، تجربه کنید. فیلم هم همین کار را در یک ابعاد دیگری میکند، اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلم است، چون قوهٔ تخیل تان را به کار میگیرد و روند ذهنیتر و عمیق تری است. تا میتوانید کتاب بخوانید. وسط خواندن کتاب ها، حتما چند صفحه هم برای مطالعه در مورد ستارهها و کهکشانها وقت بگذارید، چون کمک تان میکند تا ابعاد چیزها را بهتر درک کنید و یادتان نرود که در کل هستی کجا ایستاده اید. شاید برای همین بوده که قدیمها، بیشتر فیلسوفها، ستارهشناس هم بوده اند. شاید نخواهید یا نتوانید که منجم بشوید، ولی همیشه میتوانید وقت هایی که غمگین هستید، به آسمان نگاه کنید و ببینید که غمهایتان در برابر عظمت کهکشان، چقدر کوچک است.
طنابهای دیگری هم هست، چیزهایی مثل نقاشی کردن، عکاسی، کاشتن یک درخت، آشپزی کردن با ادویههای جدید، سفر کردن، حرکت، ما برای نشستن خلق نشده ایم. صندلی، یکی از خطرناکترین اختراعات بشری است. به جای نشستن، قدم بزنید، بدوید، شنا کنید. اگر مجبور شدید بنشینید، برای خودتان، همنشینهایی پیدا کنید و از مصاحبت شان لذت ببرید. پیدا کردن دوست خوب، خیلی هم آسان نیست، اما اگر دوست خوبی باشید، دیر یا زود، چند تا آدم خوب دورتان جمع خواهند شد. در ضمن، دایره دوست هایتان را به آدمها محدود نکنید. شما میتوانید تقریبا با همه موجودات زنده دنیا دوست باشید، گلها، علفها، ماهیها، پرندهها، و بله، حتی گربهها. حیوانها گاهی حتی از آدمها هم دوست های بهتری هستند.
در زندگی، چاه غم زیاد است، ولی طناب هم هست، سر طناب را ول نکنید، اما مراقب باشید که به طناب های پوسیده ای مثل الکل، دود، پول و حتی غرور و موفقیت آویزان نشوید، چون از داخل چاه بیرون تان نمی آورد و بدتر، ول تان می کند ته چاه . بگردید و طناب های خودتان را پیدا کنید و اگر نتوانستید پیدایش کنید، ببافیدش! آدم های انگشت شماری هستند که طناب بافی بلدند. دانشمندان، کاشفان، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستند و طناب هایی را می بافند که آدم های دیگر هم می توانند سرش را بگیرند و با آن، از داخل چاه بیرون بیایند. «سمفونی شماره پنج»، طنابی است که بتهوون با نت های خود آن را به هم پیوند زده است. رمان «صد سال تنهایی» هم طنابی است که گابریل گارسیا مارکز آن را با کلمه و خیال به هم بافته است. بیشتر طناب ها را، یک روزی، یک کسی که شاید ته چاهی زندانی بوده، بافته است.
مولانا در دفتر پنجم میگه:
آه کردم چون رسن شد آه من؛
گشت آویزان رسن در چاه من؛
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.
کسی چه می دونه؛ شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی ….
♦️♦️از «رنج» بودا ،
تا «اضطراب درونی» هایدگر
اگر بخواهم با شما رو راست باشم، باید بگویم که زندگی به شکل گریز ناپذیری سخت است و این، ربطی به جایی که هستید و جوری که زندگی می کنید، ندارد. من به آن می گویم:
«اصل بقای سختی».
یعنی سختی از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود، ولی نابود نمی شود. برای همین هم، در يک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کسی به هیچ کسی به خاطر عقایدش شلیک نمی کند و همه چیز آرام است، آدم های زیادی هستند که مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورند تا بتوانند خودشان را هر روز صبح از داخل رختخواب بکشند بیرون. آدم های پف کرده، آدم های بد حال، آدم های روی لبه! خیلی ها معتقدند که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخود فرنگی غیر ارگانیک و گلوتن، ما را اینطوری کرده و «قدیمها، مردم خوشبخت تر بودند». شما بشنوید و باور نکنید! حتی هزارها سال پیش، شاهزادهای هندی به نام سیزارتا (یا همان بودا) گفته بود که: «زندگی رنج است». هایدگر به این میگوید: «اضطراب وجودی».
اینها را نگفتم که نا امیدتان کنم. چیزهای خوب و دلنشین هم در دنیا کم نیست. می توانید از آنها در راه بهتر شدن حال تان کمک بگیرید و هر وقت داشتید در چاه غم فرو می رفتید، مثل «طناب» به آن چنگ بیندازید و بیایید بیرون! یکی از این طناب ها، موسیقی است. اگر توانستید، نواختن یک ساز را بیاموزید، اگر نتوانستید، به موسیقی گوش کنید. وقت هایی که شاد هستید، موسیقی گوش کنید و وقت هایی که غمگین هستید، بیشتر موسیقی گوش کنید! آنجا که از هر حرکتی عاجز ماندید، برقصید. رقصیدن، بهترین و مفیدترین کاری است که میتوانید برای روح تان بکنید. هر جا ریتمی شنیدید که میشد با آن رقصید، خودتان را تکان بدهید، حتی اگر ریتم چکیدن قطرههای آب از شیروانی باشد. رقص از نظر علمی، هم ارتعاش شدن با جریان هستی است، بی مهار و بدون ترس از دیده شدن برقصید. راستی، اگر صدای خوبی داشتید، موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخوانید، اما اگر نداشتید هم مهم نیست. چیز دیگری که میتوانید بخوانید، کتاب است. خواندن کتاب به شما کمک میکند تا زندگیهای دیگری را که هیچ وقت نمیتوانستید تجربه کنید را، تجربه کنید. فیلم هم همین کار را در یک ابعاد دیگری میکند، اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلم است، چون قوهٔ تخیل تان را به کار میگیرد و روند ذهنیتر و عمیق تری است. تا میتوانید کتاب بخوانید. وسط خواندن کتاب ها، حتما چند صفحه هم برای مطالعه در مورد ستارهها و کهکشانها وقت بگذارید، چون کمک تان میکند تا ابعاد چیزها را بهتر درک کنید و یادتان نرود که در کل هستی کجا ایستاده اید. شاید برای همین بوده که قدیمها، بیشتر فیلسوفها، ستارهشناس هم بوده اند. شاید نخواهید یا نتوانید که منجم بشوید، ولی همیشه میتوانید وقت هایی که غمگین هستید، به آسمان نگاه کنید و ببینید که غمهایتان در برابر عظمت کهکشان، چقدر کوچک است.
طنابهای دیگری هم هست، چیزهایی مثل نقاشی کردن، عکاسی، کاشتن یک درخت، آشپزی کردن با ادویههای جدید، سفر کردن، حرکت، ما برای نشستن خلق نشده ایم. صندلی، یکی از خطرناکترین اختراعات بشری است. به جای نشستن، قدم بزنید، بدوید، شنا کنید. اگر مجبور شدید بنشینید، برای خودتان، همنشینهایی پیدا کنید و از مصاحبت شان لذت ببرید. پیدا کردن دوست خوب، خیلی هم آسان نیست، اما اگر دوست خوبی باشید، دیر یا زود، چند تا آدم خوب دورتان جمع خواهند شد. در ضمن، دایره دوست هایتان را به آدمها محدود نکنید. شما میتوانید تقریبا با همه موجودات زنده دنیا دوست باشید، گلها، علفها، ماهیها، پرندهها، و بله، حتی گربهها. حیوانها گاهی حتی از آدمها هم دوست های بهتری هستند.
در زندگی، چاه غم زیاد است، ولی طناب هم هست، سر طناب را ول نکنید، اما مراقب باشید که به طناب های پوسیده ای مثل الکل، دود، پول و حتی غرور و موفقیت آویزان نشوید، چون از داخل چاه بیرون تان نمی آورد و بدتر، ول تان می کند ته چاه . بگردید و طناب های خودتان را پیدا کنید و اگر نتوانستید پیدایش کنید، ببافیدش! آدم های انگشت شماری هستند که طناب بافی بلدند. دانشمندان، کاشفان، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستند و طناب هایی را می بافند که آدم های دیگر هم می توانند سرش را بگیرند و با آن، از داخل چاه بیرون بیایند. «سمفونی شماره پنج»، طنابی است که بتهوون با نت های خود آن را به هم پیوند زده است. رمان «صد سال تنهایی» هم طنابی است که گابریل گارسیا مارکز آن را با کلمه و خیال به هم بافته است. بیشتر طناب ها را، یک روزی، یک کسی که شاید ته چاهی زندانی بوده، بافته است.
مولانا در دفتر پنجم میگه:
آه کردم چون رسن شد آه من؛
گشت آویزان رسن در چاه من؛
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.
کسی چه می دونه؛ شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی ….
❤3