اصلا غمگین و ناامید نیستم.
هرجا که باشی زندگی، زندگی است، زندگی درون ماست نه بیرون ما.
آن جا تنها نخواهم بود.
انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن، نومیدنشدن و سقوط نکردن در مصیبتهایی که ممکن است سرت بیاید،
زندگی یعنی همین،
کار زندگی همین است.
من این را درک کردهام...
#فئودور_داستایوفسکی
اصلا غمگین و ناامید نیستم.
هرجا که باشی زندگی، زندگی است، زندگی درون ماست نه بیرون ما.
آن جا تنها نخواهم بود.
انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن، نومیدنشدن و سقوط نکردن در مصیبتهایی که ممکن است سرت بیاید،
زندگی یعنی همین،
کار زندگی همین است.
من این را درک کردهام...
#فئودور_داستایوفسکی
👍5
بجاي اينکه آرزو کنيد کاش شخص دیگری بوديد
به آن چیزی که هستيد افتخار کنيد.
هرگز نمی دانيد چه کسی به شما می نگريسته
درحاليکه آرزويش اين بوده که کاش جای شما باشد..
# دکتر فرهنگ
به آن چیزی که هستيد افتخار کنيد.
هرگز نمی دانيد چه کسی به شما می نگريسته
درحاليکه آرزويش اين بوده که کاش جای شما باشد..
# دکتر فرهنگ
❤5
داستان کودکانه .
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
پلاک ۳۲
بنام خداوند بخشنده و مهربان.
در یکی از شهرهای زیبا و آباد ،دختری مهربان و تنها با پدر و مادرش زندگی میکرد. اسم دختر مهربان قصه ی ما ، سمانه بود. پدر و مادر سمانه هر دو در بیرون کار میکردند و پدربزرگ و مادربزرگ سمانه هم در شهر دیگری زندگی می کردند . به همین خاطر سمانه بیشتر وقتها در خانه تنها بود . سمانه از بچگی خجالتی بود و همیشه تنها بودنش هم بیشتر باعث خجالتی بودن او شده بود . او در مدرسه هیچ دوستی نداشت چون از حرف زدن با بقیه خجالت میکشید . سمانه در کلاس ششم مدرسه ی " دانش " درس میخواند و همیشه بچه ها را میدید که با هم دوست هستند و با هم به مدرسه می آیند و با هم به خانه برمیگردند و ته دلش غصه میخورد . یکی از بچه هایی که سمانه همیشه دلش میخواست با او دوست شود ، نسترن بود . نسترن ، شاگرد اول کلاس و دختری خوش اخلاق و مودب بود و همه با او دوست بودند . پدر نسترن هم معلم بود و در شهر دوری به بچه ها درس میداد ، به همین خاطر هر سه ماه یک بار میتوانست به دیدن نسترن و مادرش بیاید . خانه ی سمانه و نسترن نزدیک به هم و در یک محله بود . نسترن همیشه سمانه را در راه مدرسه میدید ولی چون متوجه میشد که او خجالتی است ، نمیخواست او را ناراحت کند .به همین خاطر هر دو تنها به مدرسه میرفتند . نسترن با پدرش قرار گذاشته بود که هر دو هفته یکبار ، پدر همه ی اتفاقات جدید را در نامه ای برایش بنویسد و بفرستد . نسترن نامه های پدرش را خیلی دوست و همیشه منتظر نامه ی جدید پدرش بود . اما یک بار اتفاق جالبی افتاد . پلاک خانه ی سمانه ۲۲ و پلاک خانه ی نسترن ۳۲ بود . آقای پستچی قبلی که به مسافرت رفته بود ، به جای او یک آقای پستچی جدید ، نامه ی پدر نسترن را آورد . پلاک روی نامه کمی ناخوانا بود و آقای پستچی به جای پلاک ۳۲، شماره پلاک را ۲۲ خواند و نامه را به در خانه ی سمانه برد . پدر و مادر سمانه مثل همیشه سر کار بودند و سمانه رفته بود برای خودش مداد و دفتر بخرد . آقای پستچی که دید کسی خانه نیست ، نامه را داخل صندوق پستی خانه ی سمانه انداخت و رفت . سمانه بیشتر روزها داخل صندوق پستی را نگاه میکرد تا قبض ها یا هر چیز داخل آن را به پدرش بدهد . اما این بار یک نامه داخل صندوق بود . آن را برداشت و روی پاکت را خواند . گیرنده : نسترن امیری ! سمانه به فکر فرو رفت . این نامه امانت نسترن بود که اشتباهی به خانه ی آنها آمده بود . باید آن را به دست صاحبش میرساند . اما او خجالت میکشید. یک لحظه فکر کرد : شاید تا موقعی که مادر بیاید ، نسترن بخوابد . پس باید همین الان نامه را ببرم . سمانه نامه را برداشت و به در خانه ی نسترن رفت . چند لحظه ایستاد ؛ خجالت میکشید در بزند ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت . او برای اولین بار زنگ در خانه نسترن را فشار داد . نسترن پشت در آمد و در را باز کرد . او از دیدن سمانه ی خجالتی خیلی خوشحال شده بود . سمانه یادش رفت سلام بدهد و شروع کرد در مورد نامه توضیح دادن . نسترن از دیدن نامه ی پدرش خیلی خوشحال شد و سمانه را بغل کرد . آن روز سمانه بهترین احساس را تجربه کرد که تا آن لحظه ، هیچ وقت این احساس را نداشت . فردای آن روز در مدرسه نسترن جلو آمد و سلام کرد و گفت " سمانه جان من از تو خیلی تشکر میکنم که نامه ی پدرم را به دست من رساندی . پدرم در نامه نوشته که هفته ی بعد برای تولد مادرم میخواهد بیاید و از من خواسته که این موضوع را به مادرم نگویم تا او در روز تولدش با دیدن پدرم شگفت زده شود . سمانه ، تو دختر خیلی خوبی هستی . "
آن کلمات زیبا بهترین هدیه ای بود که سمانه تا آن روز گرفته بود . هدیه ای به نام " دوستی "
از آن روز به بعد سمانه و نسترن بهترین دوستهای یکدیگر شدند و همیشه در درس و زندگی به هم کمک میکردند و هر دو دختر خوش اخلاق ِ داستان ما ، وقتی بزرگ شدند معلم های مهربانی برای بچه ها شدند و این خاطره را برای دانش آموزان خود تعریف میکردند تا بچه ها همیشه یار و یاور و دوست یکدیگر باشند .
#مهدیه - تقی زاد
❤5👏2
Khaneh - MusicDel.ir
Sina Sarlak | موزیکدل
Sina Sarlak - Khaneh (320).mp3
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
عشق
راهی ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد...
#رسول_یونان
👍6
وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون،
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
به سوی جنوب کوچ میکنند،
یه پرندهی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ...
در حالی که به خودش میلرزه
در سرما به سمت شمال پرواز میکنه!
و میگه: "اینطوری نیست که من،
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال میرم،
که بعضی وقتها دوست دارم که:
تنها پرندهی شهر باشم ...
#شل_سیلور_اشتاین
❤7
نیاز دارم مدتی نباشم..
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
👍11
از خدا پرسیدم..
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
اگر در سرنوشتِ ما
همه چیز را از قبل نوشتهای
آرزو کردن چه سودی دارد
خداوند گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه آرزو کرد
👍11
ﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ؛
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛
ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،
ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:
"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...
❤6
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
« به خاطر چه زندهای؟ »
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
# نیما یوشیج
👏4
وقتی حرف از قدیما میشه
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
میگن خیلی سرد بود
ولی من هرچی فکر میکنم
چیزی جز گرمای دل ها یادم نمیاد...
👌6👍1
Del
Mohammad Lotfi
Mohammad Lotfi - Del [128].mp3"
#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
#معنی ها"
با بودن ها ست
که تنهایی بی معنی ست
با حرف هاست
که سکوت بی معنی ست
با محبت هاست
که درد ها بی معنی ست
با شادی هاست
که غم ها بی معنی ست
با نوازش هاست
که زخم ها بی معنی ست
با گرمی نفس هاست
که سردی ها بی معنی ست
با نگاه زیباست
که تیرگی ها بی معنی ست
با عشق هاست
که دلتنگی بی معنی ست
آری بیا
بمان
سخن بگو
مهر بورز
لبخند بزن
نوازش کن
عاشق باش
تا زندگی ها !
بماند
#ع_دباغ
👍5
فیلم دختری با سوزن با زیرنویس فارسی The Girl with the Needle 2024 - نماشا
فیلمی واقعی، دیدنی ، تلخی روزگار،
و با صحنه های بسیار هنری و زیبا
https://www.namasha.com/v/Vl5xIQmx/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C_The_Girl_with_the_Needle_2024
فیلمی واقعی، دیدنی ، تلخی روزگار،
و با صحنه های بسیار هنری و زیبا
https://www.namasha.com/v/Vl5xIQmx/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C_The_Girl_with_the_Needle_2024
نماشا - سرویس رایگان اشتراک ویدیو
فیلم دختری با سوزن با زیرنویس فارسی The Girl with the Needle 2024
در فیلم دختری با سوزن The Girl with the Needle 2024 براساس داستانی واقعی روایت شده و در مورد یک کارگر جوان به نام کارولین است که در سال 1919 وقتی ناخواسته باردار میشود، خود را رها شده میبیند. در این میان او با زنی به نام داگمار آشنا میشود که یک تشکیلات…
👍2
زندگی نمایشی است،
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی بپایان برسد…
#چارلی چاپلین
که تمرینی برایش وجود ندارد
آواز بخوان، اشک بریز، بخند
با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پرده ها فرود آیند
و نمایش تو بدون تشویقی بپایان برسد…
#چارلی چاپلین
❤2
زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
👍5❤3
تو جان میکَنی تا حرمتها را نگه داری
و دیگرانی کمی آن طرفتر
به سادگیات میخندند...
تو را احمق فرض میکنند
و در دلشان هزار بار
خدا را شکر میکنند که شبیهِ تو نیستند
که کلاه سرشان نمیرود،
که خوب بلدند گلیمشان را
از آب بیرون بکشند
به اینها اهمیت نده
این بعضیها هیچ وقت
دلیلِ کوتاه آمدنهایت را نخواهند فهمید
تلاشی برای توضیحش نکن
همان طور که برای خاک
نمی توان زلال بودنِ آب را تفسیر کرد
تصمیم با توست ، خواستی باز هم حرمت
نگه دار یا نه!
این به انسانیتِ تو بر میگردد...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
و دیگرانی کمی آن طرفتر
به سادگیات میخندند...
تو را احمق فرض میکنند
و در دلشان هزار بار
خدا را شکر میکنند که شبیهِ تو نیستند
که کلاه سرشان نمیرود،
که خوب بلدند گلیمشان را
از آب بیرون بکشند
به اینها اهمیت نده
این بعضیها هیچ وقت
دلیلِ کوتاه آمدنهایت را نخواهند فهمید
تلاشی برای توضیحش نکن
همان طور که برای خاک
نمی توان زلال بودنِ آب را تفسیر کرد
تصمیم با توست ، خواستی باز هم حرمت
نگه دار یا نه!
این به انسانیتِ تو بر میگردد...!
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤4👌1
درس اول
بابا اب داد..ما سیراب شدیم.
بابا نان داد ما سیر شدیم..
اکرم و امین چه قدر سیب و انار داشتند
در سبد مهربانی شان و..
وکوکب خانم چه قدر مهمان نواز بود ..
و چه قدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به
سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ی که زمین درحال
گرم شدنه قلبمون یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته..
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم..
زرد شدیم..پژمردیم..
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد..
و سالهاست وقتی پشت سرمان را
نگاه میکنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان
جز همهمه ...
زنگ تفریح طنین صدایی نیست..!
و امروز چقدر دلتنگ ان روزها ییم
و هرگز نفهمیدیم..
چرا برای بزرگ شدن این همه
بی تاب بودیم ...
#مرتضی خدام
درس اول
بابا اب داد..ما سیراب شدیم.
بابا نان داد ما سیر شدیم..
اکرم و امین چه قدر سیب و انار داشتند
در سبد مهربانی شان و..
وکوکب خانم چه قدر مهمان نواز بود ..
و چه قدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به
سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ی که زمین درحال
گرم شدنه قلبمون یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته..
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم..
زرد شدیم..پژمردیم..
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد..
و سالهاست وقتی پشت سرمان را
نگاه میکنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان
جز همهمه ...
زنگ تفریح طنین صدایی نیست..!
و امروز چقدر دلتنگ ان روزها ییم
و هرگز نفهمیدیم..
چرا برای بزرگ شدن این همه
بی تاب بودیم ...
#مرتضی خدام
❤3👍3
آدمیان در راه کسبِ ثروت هزار بار بیشتر میکوشند
تا در کسبِ فرهنگ؛
آنچه هستیم بیشتر موجب سعادتمان میشود
تا آنچه داریم !
#آرتور شوپنهاور
📚در باب حکمت زندگی
تا در کسبِ فرهنگ؛
آنچه هستیم بیشتر موجب سعادتمان میشود
تا آنچه داریم !
#آرتور شوپنهاور
📚در باب حکمت زندگی
👍5
داستان برای کودکان
بنام خداوند بخشنده و مهربان . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . توی یک دشت سرسبز کنار یک کوه بلند ، روستای بزرگی بود که مردمش با شادی و خوشحالی کنار هم زندگی میکردند . دور تا دور این روستا دیوار کشی شده بود که از باغ های اهالی روستا فاصله ی کمی داشت . باغ های اهالی کمی آن طرف تر از دیوار روستا بود و اهالی هر روز صبح ، به امید دیدن باغ های زیبایشان از خواب بیدار میشدند و خود را به درختان پربارشان میرساندند و انگار با آن ها حرف میزدند . روزها گذشت و تابستان از راه رسید و هوا گرم شد . یک روز نزدیک عصر که اهالی داخل روستا بودند یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی شنیدند . صدا از بیرون روستا بود . همه ی اهالی به طرف بیرون روستا رفتند و ناگهان دیدند که از کنار کوه ، دیو بزرگی به طرف روستا می آید . همه هراسان و وحشت زده به طرف داخل روستا دویدند و دروازه چوبی و نسبتا بزرگ روستا را از داخل بستند و قفل کردند . همه آنقدر ترسیده بودند که تا چند روز هیچ کس جرأت نمیکرد از خانه اش بیرون بیاید . چند روز گذشت و کم کم اهالی مجبور بودند از خانه هایشان بیرون بیایند ولی چون هنوز میترسیدند هیچ کس به طرف دیوار روستا نمیرفت . مدتی به این وضع گذشت و کم کم بعضی بچه ها فراموش کردند که نباید به دیوار روستا نزدیک شوند چون هیچ سر و صدایی از آن طرف دیوار به گوش نمیرسید . یک روز بچه ها کنار دیوار بازی میکردند که ناگهان یکی از بچه ها ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ به آن طرف دیوار رفت . بچه ها یادشان آمد که چه کار خطرناکی انجام داده اند . در این فکر بودند که حالا چه بلایی بر سر توپشان می آید که ناگهان دیدند توپ از بالای دیوار به این طرف پرتاب شد . آنقدر خوشحال شدند که دوباره مشغول بازی شدند . تا تمام شدن بازی بچه ها ، چند بار توپ از بالای دیوار به آن طرف رفت و دوباره توپ به داخل روستا پرت شد . شب هنگام وقتی همه در خانه هایشان بودند ، بچه ها این اتفاق را به پدر و مادرهایشان تعریف کردند . از فردا این اتفاق بین همه ی اهالی زمزمه میشد و چون این اتفاق چند روز دیگر هم تکرار شد ، کمکم ترس اهالی از دیو بزرگ از بین میرفت . حتی یک روز مرغ یکی از روستاییان به آن طرف دیوار پرید و باز مثل ماجرای توپ ، مرغ هم به این طرف دیوار پرواز داده شد . اهالی دیگر از دیو نمیترسیدند و به همین خاطر جرأت پیدا کردند تا برای رسیدگی به باغ هایشان تصمیم بزرگی بگیرند . آنها تصمیم گرفتند تا فردا دروازه چوبی روستا را باز کنند تا ببینند چطور میتوانند به باغ هایشان بروند . صبح فردا از راه رسید و اهالی با هم دروازه را باز کردند و دیدند که دیو بزرگ کنار رودخانه نشسته و مشغول ماهیگیری است و به روستاییان نگاه میکند و میخندد . با دیدن خنده ی دیو بزرگ ، روستایی ها دل و جرآت پیدا کردند و نزدیک او رفتند و اجازه خواستند تا به باغ هایشان سر بزنند . دیو جواب داد : برای رفتن به باغ خودتان از من اجازه میخواهید ؟ با شنیدن این حرف ، همه سریع به طرف باغ هایشان به راه افتادند تا ببینند در طول این مدت چه بلایی بر سر درختان نازنینشان آمده است . در این فکر ها بودند که به باغ ها رسیدند و با کمال تعجب دیدند که درختان ، سرحال و شاداب با میوه های رسیده منتظر صاحبانشان هستند . یعنی چه کسی این همه مدت از آنهمه باغ و درخت مواظبت کرده ؟ مردم روستا همه متعجب بودند و میدانستند که فقط میتوانند از یک نفر این سوال را بپرسند . بله بچه ها ! همه ی اهالی پیش دیو بزرگ آمدند و ماجرا را پرسیدند . دیو بزرگ در حالیکه میخندید جواب داد : بله دوستان ،در این مدت من از باغ های شما مواظبت کرده ام و درختان شما را آبیاری کرده ام . من بالای ابرها که بودم باغچه ای داشتم خیلی بزرگتر از اینجا و همیشه مواظب درختانم بودم . ولی یک مرتبه نمیدانم چه اتفاقی افتاد و کف حیاط خانه ام خراب شد و چاه بزرگی باز شد و من داخل چاه افتادم و از ته چاه به بالای کوه روستای شما افتادم . حالا مطمئن هستم که دوستانم مواظب باغ من هستند ، چون من دیگر هیچ وقت نمیتوانم به خانه ی خودم در بالای ابرها برگردم . ولی به جای باغ خودم از باغ های شما مواظبت کردم تا هم حوصله ام سر نرود هم درختان از بین نروند . مردم روستا که مهربانی آن دیو را دیدند او را با خود به داخل روستا بردند و از او حسابی پذیرایی کردند . از آن به بعد اهالی روستا برای آبیاری باغ ها و مواظبت از آنها و چیدن میوه ها یک دوست خوب و کمک بزرگ داشتند و آن کمک ، دیو بزرگ مهربان بود . اهالی با کمک هم کنار روستا برای دیو بزرگ یک خانه ی بزرگ و زیبا ساختند و دیوار روستا را هم دوباره طوری ساختند تا خانه ی دیو مهربان آن طرف دیوار نباشد و دیو مهربان احساس تنهایی نکند .
بنام خداوند بخشنده و مهربان . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . توی یک دشت سرسبز کنار یک کوه بلند ، روستای بزرگی بود که مردمش با شادی و خوشحالی کنار هم زندگی میکردند . دور تا دور این روستا دیوار کشی شده بود که از باغ های اهالی روستا فاصله ی کمی داشت . باغ های اهالی کمی آن طرف تر از دیوار روستا بود و اهالی هر روز صبح ، به امید دیدن باغ های زیبایشان از خواب بیدار میشدند و خود را به درختان پربارشان میرساندند و انگار با آن ها حرف میزدند . روزها گذشت و تابستان از راه رسید و هوا گرم شد . یک روز نزدیک عصر که اهالی داخل روستا بودند یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی شنیدند . صدا از بیرون روستا بود . همه ی اهالی به طرف بیرون روستا رفتند و ناگهان دیدند که از کنار کوه ، دیو بزرگی به طرف روستا می آید . همه هراسان و وحشت زده به طرف داخل روستا دویدند و دروازه چوبی و نسبتا بزرگ روستا را از داخل بستند و قفل کردند . همه آنقدر ترسیده بودند که تا چند روز هیچ کس جرأت نمیکرد از خانه اش بیرون بیاید . چند روز گذشت و کم کم اهالی مجبور بودند از خانه هایشان بیرون بیایند ولی چون هنوز میترسیدند هیچ کس به طرف دیوار روستا نمیرفت . مدتی به این وضع گذشت و کم کم بعضی بچه ها فراموش کردند که نباید به دیوار روستا نزدیک شوند چون هیچ سر و صدایی از آن طرف دیوار به گوش نمیرسید . یک روز بچه ها کنار دیوار بازی میکردند که ناگهان یکی از بچه ها ضربه ی محکمی به توپ زد و توپ به آن طرف دیوار رفت . بچه ها یادشان آمد که چه کار خطرناکی انجام داده اند . در این فکر بودند که حالا چه بلایی بر سر توپشان می آید که ناگهان دیدند توپ از بالای دیوار به این طرف پرتاب شد . آنقدر خوشحال شدند که دوباره مشغول بازی شدند . تا تمام شدن بازی بچه ها ، چند بار توپ از بالای دیوار به آن طرف رفت و دوباره توپ به داخل روستا پرت شد . شب هنگام وقتی همه در خانه هایشان بودند ، بچه ها این اتفاق را به پدر و مادرهایشان تعریف کردند . از فردا این اتفاق بین همه ی اهالی زمزمه میشد و چون این اتفاق چند روز دیگر هم تکرار شد ، کمکم ترس اهالی از دیو بزرگ از بین میرفت . حتی یک روز مرغ یکی از روستاییان به آن طرف دیوار پرید و باز مثل ماجرای توپ ، مرغ هم به این طرف دیوار پرواز داده شد . اهالی دیگر از دیو نمیترسیدند و به همین خاطر جرأت پیدا کردند تا برای رسیدگی به باغ هایشان تصمیم بزرگی بگیرند . آنها تصمیم گرفتند تا فردا دروازه چوبی روستا را باز کنند تا ببینند چطور میتوانند به باغ هایشان بروند . صبح فردا از راه رسید و اهالی با هم دروازه را باز کردند و دیدند که دیو بزرگ کنار رودخانه نشسته و مشغول ماهیگیری است و به روستاییان نگاه میکند و میخندد . با دیدن خنده ی دیو بزرگ ، روستایی ها دل و جرآت پیدا کردند و نزدیک او رفتند و اجازه خواستند تا به باغ هایشان سر بزنند . دیو جواب داد : برای رفتن به باغ خودتان از من اجازه میخواهید ؟ با شنیدن این حرف ، همه سریع به طرف باغ هایشان به راه افتادند تا ببینند در طول این مدت چه بلایی بر سر درختان نازنینشان آمده است . در این فکر ها بودند که به باغ ها رسیدند و با کمال تعجب دیدند که درختان ، سرحال و شاداب با میوه های رسیده منتظر صاحبانشان هستند . یعنی چه کسی این همه مدت از آنهمه باغ و درخت مواظبت کرده ؟ مردم روستا همه متعجب بودند و میدانستند که فقط میتوانند از یک نفر این سوال را بپرسند . بله بچه ها ! همه ی اهالی پیش دیو بزرگ آمدند و ماجرا را پرسیدند . دیو بزرگ در حالیکه میخندید جواب داد : بله دوستان ،در این مدت من از باغ های شما مواظبت کرده ام و درختان شما را آبیاری کرده ام . من بالای ابرها که بودم باغچه ای داشتم خیلی بزرگتر از اینجا و همیشه مواظب درختانم بودم . ولی یک مرتبه نمیدانم چه اتفاقی افتاد و کف حیاط خانه ام خراب شد و چاه بزرگی باز شد و من داخل چاه افتادم و از ته چاه به بالای کوه روستای شما افتادم . حالا مطمئن هستم که دوستانم مواظب باغ من هستند ، چون من دیگر هیچ وقت نمیتوانم به خانه ی خودم در بالای ابرها برگردم . ولی به جای باغ خودم از باغ های شما مواظبت کردم تا هم حوصله ام سر نرود هم درختان از بین نروند . مردم روستا که مهربانی آن دیو را دیدند او را با خود به داخل روستا بردند و از او حسابی پذیرایی کردند . از آن به بعد اهالی روستا برای آبیاری باغ ها و مواظبت از آنها و چیدن میوه ها یک دوست خوب و کمک بزرگ داشتند و آن کمک ، دیو بزرگ مهربان بود . اهالی با کمک هم کنار روستا برای دیو بزرگ یک خانه ی بزرگ و زیبا ساختند و دیوار روستا را هم دوباره طوری ساختند تا خانه ی دیو مهربان آن طرف دیوار نباشد و دیو مهربان احساس تنهایی نکند .
❤1