همه درها بسته بود ولی در رحمت خدا همیشه باز، من در اتاق پر از درهای بسته ندایی را شنیدم که از پشت این در مرا صدا زد و وقتی آن را باز کردم اتاق پر از نور بود و درها همه باز ..
#ع_دباغ
#ع_دباغ
چه آرامش بخش هست تصویر کودکی که نان خشکی در دست، صندلی بر پا، سوز آفتابي بر گونه های سرخ، نگاه محبتی بر چشمان ، دلی شکرگزار بر سینه و چشم امیدی به اینده ها دارد.
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
پروانه به خرس گفت: دوستت دارم...
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم...
خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط 3 روز است...
"همديگر را دوست داشته باشيم؛
شايد فردايي نباشد"..
آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن ومرده ها به فاتحه!
ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم!
به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون, ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم !
گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز
رو ازهم دريغ نکنيم:
#محبت
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم...
خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط 3 روز است...
"همديگر را دوست داشته باشيم؛
شايد فردايي نباشد"..
آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن ومرده ها به فاتحه!
ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم!
به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون, ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم !
گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز
رو ازهم دريغ نکنيم:
#محبت
باید زندگی کرد زیر سایه ابر سنگین صبر ، چه سوزان شعله هایی دارد زندگی ، می تابد روز و شب ، اندک فرصتی برای آسودن زیر آفتاب زندگی ست، نمیدانم شاید احساسها نیاز به شعله هایی دارند که تا عمق دلها فرو می رود.
#ع_دباغ
#ع_دباغ
مهم اين نیست که زیبا باشی،
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
بدترین قسمت زندگي انتظار کشیدن است،
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
ریچارد باخ
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
ریچارد باخ
هیچ وقت نميتواني چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری ،
تو فقط قادر هستى چیزی را که داری، قبل از این که از دستت برود ،
عاشقانه دوشت داشته باشی
گیت دی کامپلو
تو فقط قادر هستى چیزی را که داری، قبل از این که از دستت برود ،
عاشقانه دوشت داشته باشی
گیت دی کامپلو
کاش آدم هزاران متر زیر خط فقر باشد،
ولی حتی یک میلیمتر زیر خط فهم نباشد .
چارلی چاپلین
ولی حتی یک میلیمتر زیر خط فهم نباشد .
چارلی چاپلین
کسی چه میداند من امروز
چند بار فرو ریختم
چند بار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حس دنیاست ....
ژوان هریس
چند بار فرو ریختم
چند بار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حس دنیاست ....
ژوان هریس
شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که هیچ وقت ... هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد .
ویسلاوا
سهم تو نخواهد شد .
ویسلاوا
#داستانک
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
اگرچه مردم وانمود میکنند که به حق احترام میگذارند،
اما دربرابر هیچچیز غیر از زور سر فرود نمیآورند.
#آدم_اول
#آلبر_کامو
اما دربرابر هیچچیز غیر از زور سر فرود نمیآورند.
#آدم_اول
#آلبر_کامو
#یک_قاچ_کتاب
مادرم میگفت: عشق بزرگترین هدیهٔ جهان به انسان است. اما من فکر میکنم که: «فراموشی» بزرگترین هدیهٔ جهان است، چرا که هیچ عشقی تا ابد نمیپاید و باید قدرتِ فراموش کردن آن به انسانها داده شود.
#والنتیونو
#ناتالیا_گینزبورگ
مادرم میگفت: عشق بزرگترین هدیهٔ جهان به انسان است. اما من فکر میکنم که: «فراموشی» بزرگترین هدیهٔ جهان است، چرا که هیچ عشقی تا ابد نمیپاید و باید قدرتِ فراموش کردن آن به انسانها داده شود.
#والنتیونو
#ناتالیا_گینزبورگ
#داستانک
#سلطنت_از_نظر_بهلول
روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بیآب، تشنهگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟
گفت : ... صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهیام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبسالبول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه میدهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
#سلطنت_از_نظر_بهلول
روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بیآب، تشنهگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟
گفت : ... صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهیام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبسالبول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه میدهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
#یک_فنجان_تفکر
قبلاً جدی نمی گرفتم اما حالا با ایمان می گویم که شغل دوم بسیاری از ما ایرانیان حسادت است.
بیشتر ما به هر کس که یک قدم جلوتر رفته باشد، یک پله بالا ایستاده باشد یا حتی یک لبخند بیشتر روی صورتش نشسته باشد حسودی مان می شود.
چون رشدکردن توام با رنج و دشواری است، لم می دهیم و به جایش به کسی که درس می خواند می گوییم خرخون
به کسی که پول در می آورد می گوییم دزد
به آدم مودب و محترم می گوییم سوسول
شما نه! شما فرق می کنید. اما بغل دستی تان حسود است.
به زیبایی، ظرافت، هوش، سواد، ادب و ... دیگران حسودی می کند.
به جای اینکه تلاش کند قد خودش را بالا بکشد، انرژی اش را صرف این می کند که قد دیگران را با حسادت کوتاه نشان بدهد
آدم موفق اما راهش را می رود و حسود پشت سرش حرف می زند.
خون خونش را می خورد و وقت و توان اش را صرف خراب کردن او می کند اما حق با پرتغالی هاست که می گویند: کاروان می گذرد و سگ ها فقط عوعو می کنند
به جای حسادت کردن به دیگران و تلاش برای کوچک نشان دادن آنها، خودمان را بزرگ کنیم.
به رشد خودمان فکر کنیم.
اینطور این همه حرص و البته قرص مُسکن نمی خوریم
آدم های موفق، چراغ راهند.
مثل فانوس_دریایی. آنها آن سوی توفان ایستاده اند، تلاش کنیم از آنها این نکته را یاد بگیریم که ما هم می توانیم موفق شویم به شرطی که به جای حسادت، بجنگیم، کار کنیم و راهمان را باز کنیم.
به کسانی که پشت سرتان با حسادت حرف می زنند لبخند بزنید.
آنها جایشان همان جاست؛ درست پشت سرتان!
آنها را دوست داشته باشید چون تنها کسانی هستند که موفقیت شما را باور دارند و با حسادت کردن به آن اعتراف می کنند
#احسان_محمدی
قبلاً جدی نمی گرفتم اما حالا با ایمان می گویم که شغل دوم بسیاری از ما ایرانیان حسادت است.
بیشتر ما به هر کس که یک قدم جلوتر رفته باشد، یک پله بالا ایستاده باشد یا حتی یک لبخند بیشتر روی صورتش نشسته باشد حسودی مان می شود.
چون رشدکردن توام با رنج و دشواری است، لم می دهیم و به جایش به کسی که درس می خواند می گوییم خرخون
به کسی که پول در می آورد می گوییم دزد
به آدم مودب و محترم می گوییم سوسول
شما نه! شما فرق می کنید. اما بغل دستی تان حسود است.
به زیبایی، ظرافت، هوش، سواد، ادب و ... دیگران حسودی می کند.
به جای اینکه تلاش کند قد خودش را بالا بکشد، انرژی اش را صرف این می کند که قد دیگران را با حسادت کوتاه نشان بدهد
آدم موفق اما راهش را می رود و حسود پشت سرش حرف می زند.
خون خونش را می خورد و وقت و توان اش را صرف خراب کردن او می کند اما حق با پرتغالی هاست که می گویند: کاروان می گذرد و سگ ها فقط عوعو می کنند
به جای حسادت کردن به دیگران و تلاش برای کوچک نشان دادن آنها، خودمان را بزرگ کنیم.
به رشد خودمان فکر کنیم.
اینطور این همه حرص و البته قرص مُسکن نمی خوریم
آدم های موفق، چراغ راهند.
مثل فانوس_دریایی. آنها آن سوی توفان ایستاده اند، تلاش کنیم از آنها این نکته را یاد بگیریم که ما هم می توانیم موفق شویم به شرطی که به جای حسادت، بجنگیم، کار کنیم و راهمان را باز کنیم.
به کسانی که پشت سرتان با حسادت حرف می زنند لبخند بزنید.
آنها جایشان همان جاست؛ درست پشت سرتان!
آنها را دوست داشته باشید چون تنها کسانی هستند که موفقیت شما را باور دارند و با حسادت کردن به آن اعتراف می کنند
#احسان_محمدی