هر عملی، عکس العملی دارد؛ برابر و خلاف جهت خودش. یکی بالا میرود و دیگری پایین می آید.
یکی به دست می آورد و دیگری از دست میدهد. یکی فرار میکند و دیگری تا ابد گرفتار میشود.
خاطرات عزیزان از دست رفته همیشه یکنواخت و آسان میشوند، پیچیدگی ها پوست می اندازد؛ مثل پوست مار.
خوشبختی چقدر شکننده است، اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.
چه عاملی یک چیز را ارزشمند میسازد؟
گم کردن و پیدا کردن دوباره اش.
📒 #تمام_آنچه_هرگز_به_تو_نگفتم
✍ #سلست_اینگ
یکی به دست می آورد و دیگری از دست میدهد. یکی فرار میکند و دیگری تا ابد گرفتار میشود.
خاطرات عزیزان از دست رفته همیشه یکنواخت و آسان میشوند، پیچیدگی ها پوست می اندازد؛ مثل پوست مار.
خوشبختی چقدر شکننده است، اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.
چه عاملی یک چیز را ارزشمند میسازد؟
گم کردن و پیدا کردن دوباره اش.
📒 #تمام_آنچه_هرگز_به_تو_نگفتم
✍ #سلست_اینگ
"روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است..."
رمانتیکترین جمله در تاریخ ادبیات انگلیسی است.
#بلندی_های_بادگیر/ #امیلی_برونته
رمانتیکترین جمله در تاریخ ادبیات انگلیسی است.
#بلندی_های_بادگیر/ #امیلی_برونته
زندگی به من آموخته است آنچه درباره از یاد بردن گذشته ها میگویند درست نیست .
چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند.
#بادبادک_باز / #خالد_حسینی
چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند.
#بادبادک_باز / #خالد_حسینی
مردم هرگز حرف ها و نصایح شما را قبول نمیکنند، مگر اینکه وکیل مدافع یا پزشک باشید ...
و آن ها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج کرده باشند !!
#جورج_برنارد_شاو
و آن ها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج کرده باشند !!
#جورج_برنارد_شاو
همه درها بسته بود ولی در رحمت خدا همیشه باز، من در اتاق پر از درهای بسته ندایی را شنیدم که از پشت این در مرا صدا زد و وقتی آن را باز کردم اتاق پر از نور بود و درها همه باز ..
#ع_دباغ
#ع_دباغ
چه آرامش بخش هست تصویر کودکی که نان خشکی در دست، صندلی بر پا، سوز آفتابي بر گونه های سرخ، نگاه محبتی بر چشمان ، دلی شکرگزار بر سینه و چشم امیدی به اینده ها دارد.
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
بیایید کودکان ایران را دریابیم،
#ع_دباغ
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
پروانه به خرس گفت: دوستت دارم...
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم...
خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط 3 روز است...
"همديگر را دوست داشته باشيم؛
شايد فردايي نباشد"..
آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن ومرده ها به فاتحه!
ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم!
به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون, ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم !
گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز
رو ازهم دريغ نکنيم:
#محبت
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم...
خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط 3 روز است...
"همديگر را دوست داشته باشيم؛
شايد فردايي نباشد"..
آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن ومرده ها به فاتحه!
ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم!
به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون, ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم !
گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز
رو ازهم دريغ نکنيم:
#محبت
باید زندگی کرد زیر سایه ابر سنگین صبر ، چه سوزان شعله هایی دارد زندگی ، می تابد روز و شب ، اندک فرصتی برای آسودن زیر آفتاب زندگی ست، نمیدانم شاید احساسها نیاز به شعله هایی دارند که تا عمق دلها فرو می رود.
#ع_دباغ
#ع_دباغ
مهم اين نیست که زیبا باشی،
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...
نلسون ماندلا
بدترین قسمت زندگي انتظار کشیدن است،
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
ریچارد باخ
و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی است که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد .
ریچارد باخ
هیچ وقت نميتواني چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری ،
تو فقط قادر هستى چیزی را که داری، قبل از این که از دستت برود ،
عاشقانه دوشت داشته باشی
گیت دی کامپلو
تو فقط قادر هستى چیزی را که داری، قبل از این که از دستت برود ،
عاشقانه دوشت داشته باشی
گیت دی کامپلو
کاش آدم هزاران متر زیر خط فقر باشد،
ولی حتی یک میلیمتر زیر خط فهم نباشد .
چارلی چاپلین
ولی حتی یک میلیمتر زیر خط فهم نباشد .
چارلی چاپلین
کسی چه میداند من امروز
چند بار فرو ریختم
چند بار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حس دنیاست ....
ژوان هریس
چند بار فرو ریختم
چند بار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حس دنیاست ....
ژوان هریس
شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که هیچ وقت ... هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد .
ویسلاوا
سهم تو نخواهد شد .
ویسلاوا
#داستانک
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.
#وفا
سال ها پیش، مدتی رو در صحرایی به سر بردم. عزیزی، چهار دیواریِ خود رو در آن بیابون در اختیار من قرار داد؛ یه محوطه بزرگ با یه سرپناه و یه سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در اون محیط ِخلوت و ناامن، دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خودم رو با او سهیم می شدم و او هم منو از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که اون سگ به دلیل نامعلومی بدنش زخم بزرگی برداشت و بیمار شد.
بله دوستان من، زخم روی تنش روز به روز عود کرد تا اینکه کرم انداخت. دامپزشک، بعد از معاینه، درمان رو بی اثر تشخیص داد و گفت که نگه داریِ از اون، بسیار خطرناکه و باید سریعتر کشته بشه. صاحب سگ که نمی تونست این کار رو بکنه، از من خواست که اون رو از ملک بیرون کنم تا خودش تو بیابون بمیره. من هم، اونو بیرون کردم. اولش مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نگذاشت. دیگه اونو ندیدم تا این که یه روز برگشت.
دوست دوران تنهایی من، از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی رفت و آمدش بود، بدون کوچکترین اثری از اون زخم وحشتناک. اون زنده مونده بود و برخلاف همه قواعد علمی، هیچ اثری از زخم باقی نمونده بود. نمی دونم توی این مدت چه کار می کرده و غذا از کجا تهیه می کرده اما کاملا مشخص بود که فهمیده بود، چرا باید اونجا را ترک می کرده و حالا که دیگه بیمار و خطرناک نبود، به خونه برگشته.
در اون نزدیکی، چهاردیواری دیگه ای بود که نگهبانی داشت. چند روز بعد از بازگشت سگ، اون نگهبانو ملاقات کردم. نگهبان چیزی به من گفت که تا عمق وجودم رو لرزوند. گفت: سگ در مدتی که بیرونش کرده بودی، هر شب می اومده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشه، از اونجا می رفته. هرشب...!
من نتونستم از سکوت اون بیابون چیزی یاد بگیرم. اما عشق و قدرشناسی اون #سگ و بزرگی قلبش، منو در خودم خُرد کرد و فروریخت.