کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
Taem Eshgh
Mohsen Onikzi
امشب
چند دقیقه بیشتر از همیشه نیستی،
یلدا یعنی همین...!

#کامران_رسول_زاده
👍2
مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت.  یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود،  در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:"گل بو مادران"

#هوشنگ_مرادی_کرمانی


جای همه ی مادرانی که درمیان مانیستندسبز
9👍1
ای دخترانِ شوی کننده و ای دامادان؛
اینک بیاموزم و آگاهتان سازم٬ پندم را به خاطر خویش نقش بندید و به دل‌ها بسپرید:

با غیرت از پِیِ زندگانی پاک منشی بکوشید. هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید و از این رو زندگانی خود را خوش و خرم سازد.

کتاب: #گاتها - کهن‌ترین بخشِ اوِستا
#ابراهیم_پورداود
3👍1
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید. یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم.

📚سمفونی مردگان
عباس معروفی
9
برای پرنده اهمیتی نداره که
کسی به آوازش گوش میده یا نه!
اصلا حضور شنونده براش مهم نیست
و برای بدست آوردن چیزی آواز نمیخونه
اینکارو فقط برای شور و نشاط خودش انجام میده.
بدون شک راه درست زندگی کردن همینه
👍52
سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره


اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "

و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "

#امیرناصرکاتوزیان
👍8
باران که می‌بارد...
انگار زمین نفس می‌کشد

بوی خاک نم‌زده ، صدای آرام قطره‌ها و
خیسی‌ای که جانِ شهر را تازه می‌کند.

گاهی باران تنها آب نیست؛
شستنِ غبارهای دلتنگی است.
8👍1👏1
اقدامات ما در این دنیا

تا ابد پژواک‌ میکنند

#دیالوگـ فیلم گلادیاتور ۲
5👍2
میان این همه سنگ دنیا
آنکه گوهر می‌شود

دو خصلت دارد

اول آنکه شفاف است،
کینه نمی‌گیرد

دوم آنکه تراشه‌ی زندگی را
تاب می‌آورد.
👌8💯2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر شد از جور شما خانه موری ویران

خانه خویش محال است که آباد کنید

#ملک_شعرای_بهار
1
خانه‌های قدیمی را دوست دارم چون که
چایی همیشه دم بود
روی سماور ، توی قوری
در خانه همیشه باز بود !

مهمانی‌ها دلیل و برهان نمی‌خواست.
غذاها ساده و خانگی بود
بویش نیازی به هود نداشت
عطرش تا هفت خانه می‌رفت
کسی نان خشکه نداشت
نان برکت سفره بود !

مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را
زیاد می‌کرد
بوی شب بو‌ها و خاک نم خورده‌ی حیاط
غوغا می‌کرد
خبری از پرده‌های ضخیم و
مجلسی نبود، نور خورشید
سهمی از خانه‌های قدیم بود !
دلخوری‌ها مشاوره نمی‌خواست
دوستی‌ها حساب و کتاب نداشت
سلام‌ها این قدر معنا نداشت
👍9👌2
چه سخت است رفتن

وقتی هنوز قصه های زیادی برای گفتن
مانده ست !

#ع_دباغ
3
#ع_دباغ

در جستجویی که امروز در ارتباط با موضوع نانو تکنولوژی داشتم به یک شرکت فعال در زمینه تحقیق و تولید در اندونزی برخوردم که در صفحه مقدمه نوشته بسیار جالب و پر مفهوم از دختری بنام الیسیا چان ( عضو اصلی شرکت) ذکر شده بود :

نام من آلیسیا چان است، دانش آموز مدرسه بین فرهنگی جاکارتا (JIS). من یک نوجوان 16 ساله هستم که به علم علاقه دارم (و آشپزی که سرگرمی من است 🙂). من آرزو دارم که دنیا را به مکانی بهتر تبدیل کنم. اگرچه آرزوهای من بسیار دور از ذهن است، اما معتقدم که اگر همه برای رسیدن به این رویا تلاش کنند، واقعاً می‌توانیم دنیا را مکان بهتری برای زندگی بسازیم. این فقط یک فرآیند گام به گام است.
👇
👍5
عطر های خوب به قدری خوبند که حتی
شیشه های خالی شان هم بوی خوب می دهد
آدمهای خوب
مثل عطر های خوبند
به قدری خوب که همیشه یادشان به آدم حس خوبی میدهد
حتی اگر
از این آدمها
دور باشی باز هم خوبی شان نصیبت  میشود.....
6
سراغم را بگیر
که دلم برای شنیدنِ صدای تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو
تنگ شده
با من حرف بزن
از حالت
از روزمرِگی هایت
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو
اما باش...
که بدونِ تو
چیزی شبیه زندگی؛
تویِ گلویم گیر می کند


#نرگس_صرافیان_طوفان
👍4
Forwarded from رستم دستان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
4
بنام خداوند بخشنده و مهربان .یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .یک رودخانه ی پرآب و زلالی بود که یک روستا از بالا به پایین کنار این رودخانه ی زلال نشسته بود .بالای روستا کنار رودخانه باغ بزرگی بود پر از درختان سیب.سیبهای این باغ در روستا به بزرگی و طراوت و سرخی معروف بودند . یکی از  درختان هم درست کنار رودخانه بود که شاخه اش بر رودخانه سایه می انداخت .روزی از روزها که سیب های این باغ کاملا رسیده بودند و با یک تکان کوچک از درخت می افتادند ، بادی وزید و یکی از سیب ها داخل رودخانه افتاد و با جریان آب به طرف پایین روستا حرکت کرد . بچه های پایین روستا هم کنار رودخانه جمع شده بودند و با یکدیگر توپ بازی می‌کردند.ناگهان توپ از دست یکی از بچه ها پرت شد و به رودخانه افتاد . یکی از بچه ها که اسمش سهیل بود از بقیه ی بچه ها شجاع تر بود به همین خاطر خود را به آب زد تا توپ را بگیرد ، در همین لحظه سیب سرخ هم چرخان چرخان به طرف دستهای سهیل می آمد و سهیل توپ و سیب را با هم از آب گرفت و از رودخانه بیرون آمد . همه ی بچه ها از دیدن سیب سرخ باغ بالای روستا خوشحال شدند چون همه ی اهالی سیب های آن باغ را می‌شناختند. سهیل گفت: بچه ها ما باید این سیب را به صاحب باغ برگردانیم و. همه تایید کردند و به همین خاطر به طرف بالای روستا به راه افتادند .سهیل درب چوبی کوچک باغ را زد و صدای صاحب باغ از انتهای باغ به آرامی به گوش بچه ها رسید .با دیدن بچه ها لبخند مهربانی بر لبهای صاحب باغ که اسمش حسین آقا بود نشست و بدون اینکه بچه ها چیزی بگویند متوجه موضوع شد . حسین آقا گفت : بچه ها، از این به بعد هر وقت از سیب های باغ من از آب رودخانه گرفتید برای شماست و هر چند تا که بود می‌توانید بخورید . بچه ها هم در حالیکه تشکر می‌کردند از حسین آقا خداحافظی کردند و دور شدند . لذت گرفتن سیب سرخ آن هم از رودخانه ای به این زلالی برای بچه ها کم از ماهیگیری نداشت . از آن به بعد بچه ها یک بازی دیگر هم داشتند و اسم آن را سیب گیری گذاشته بودند . در روز هر چند تا که از رودخانه سیب می گرفتند با هم تقسیم می‌کردند و با لذت به بازی خودشان ادامه می‌دادند. چند سال به همین ترتیب گذشت و بچه ها بزرگتر شدند و هر کدام به خاطر ادامه دادن درس و دانشگاه و یا کارهای دیگر راهی شهر شدند . باغ حسین آقا هم مریض شده بود و بعضی درخت هایش دیگر میوه نمی‌داد مخصوصا همان درخت کنار رودخانه . سهیل هم که بخاطر دانشگاه به شهر رفته بود از حسین آقا و باغش بی خبر بود تا اینکه بعد از شش سال که دانشگاه را تمام کرد برای سر زدن به پدر و مادرش به روستا آمد . بعد از دیدن پدر و مادرش و گردش در روستا ، به یاد خاطرات دوران کودکی و بازی های کنار رودخانه مخصوصا سیب گیری افتاد و به همین خاطر به طرف رودخانه ی زلال روستا به راه افتاد . در راه به همه ی خاطرات گذشته فکر می‌کرد و اینکه حسین آقا چقدر انسان مهربان و خوش قلبی بود که آن همه سال به بچه ها اجازه داد تا سیب های رودخانه را برای خودشان بردارند و بخورند . سهیل تصمیم گرفت تا به حسین آقا سر بزند و احوال او را جویا شود و از ایشان بخاطر این همه سال مهربانی تشکر کند .در این فکر ها بود که ناگهان دید به باغ حسین آقا رسیده است . باز همان در چوبی کوچک را زد و باز حسین آقا با چهره ای خندان و مهربان در را باز کرد .حسین آقا اول سهیل را نشناخت چون او دیگر همان پسر کوچولوی گذشته نبود .سهیل فورا خود را معرفی کرد و حسین آقا او را در آغوش کشید و به داخل باغ برد . سهیل گفت: حسین آقا ما در بچگی به شما خیلی زحمت دادیم و هیچ وقت حسرت سیب‌های خوشمزه ی باغ شما در دل ما نماند . حسین آقا گفت: سهیل جان شما بچه ها به باغ من برکت می‌دادید، شما که رفتید باغ من مریض شد. و خیلی از درختان دیگر میوه نمی‌دهند مخصوصا همان درخت کنار رودخانه .سهیل که این را شنید بلافاصله برخاست و گفت: حسین آقا می‌توانی آن درخت ها را به من نشان بدهی؟ حسین آقا با حالت ناامیدی سهیل را به طرف درختان مریض برد . سهیل با دقت به درخت ها نگاه کرد و چیزهایی در دفترچه اش یادداشت کرد . با خوشحالی از حسین آقا خداحافظی کرد و گفت: نگران نباشید حسین آقا اگر خداوند بخواهد درستش میکنم .چند روز بعد دوباره سهیل در باغ حسین آقا را زد . حسین آقا که جلو آمد از تعجب خشکش زده بود. خدای مهربان! سهیل یک ماشین پر از دارو و کود برای تقویت درختان حسین آقا آورده بود . سهیل گفت: حکمت خداوند را می‌بینید حسین آقا؟من در شهر ، باغبانی و مهندسی کشاورزی خوانده ام و با یک نگاه بیماری درختان شما را شناختم ‌. این وسایل را استفاده کنید و به امید خداوند سال بعد نتیجه را خواهیم دید . حسین آقا همانطور که سهیل گفته بود داروها و کودها را استفاده کرد و بدون خستگی به درختانش سر میزد . زمستان تمام شد و بهار از راه رسید .
1