ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!
ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ..
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
مثل آدم بزرگــا؟!
ﭘﺴﺮﮎ
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻧـــــﻪ ؛ ﻧـــــﻪ !!
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ ..
👌7❤2
Shekveh
Abdolhossein Mokhtabad
ما قول به نیکی دادیم
تا تو نیک کنی یا نکنی
ما قول به راستی دادیم
تا تو گول زنی یا نزنی
ما قول به وفا دادیم
تا تو وفا کنی یا نکنی
ما قول به دوستی دادیم
تا تو دوستی کنی یا نکنی
ما قول به عشق ها دادیم
تا تو بازی عشق کنی یا نکنی
ما قول به دل ها دادیم
تا تو دلبری کنی یا نکنی
ما قول به دست ها دادیم
تا تو دست رها کنی یا نکنی
#ع_دباغ
تا تو نیک کنی یا نکنی
ما قول به راستی دادیم
تا تو گول زنی یا نزنی
ما قول به وفا دادیم
تا تو وفا کنی یا نکنی
ما قول به دوستی دادیم
تا تو دوستی کنی یا نکنی
ما قول به عشق ها دادیم
تا تو بازی عشق کنی یا نکنی
ما قول به دل ها دادیم
تا تو دلبری کنی یا نکنی
ما قول به دست ها دادیم
تا تو دست رها کنی یا نکنی
#ع_دباغ
👍2
اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی
بشکند پـایـان زندگیست؛
امـا اگـر بـا نیروی داخـلـی
بشکند آغـاز زندگیست ؛
بهترین تغییرات همیشه
از درون رخ میدهند !
#گاندی
بشکند پـایـان زندگیست؛
امـا اگـر بـا نیروی داخـلـی
بشکند آغـاز زندگیست ؛
بهترین تغییرات همیشه
از درون رخ میدهند !
#گاندی
❤4
بی تردید همهٔ چیزها نیز میگذرد. چرخهها میآیند و میروند، امّا هنگامی که وابستگی شما قطع شده باشد، دیگر ترسی از نداشتن ندارید.
در این حالت زندگی به راحتی جریان دارد. شاید شاد نباشید، امّا آرامش دارید.
#اکهارت_تله
در این حالت زندگی به راحتی جریان دارد. شاید شاد نباشید، امّا آرامش دارید.
#اکهارت_تله
👍5
۱۳ قانون خوشبختی
قلبتان را از نفرت پاک کنید.
ذهنتان را از نگرانی پاک کنید.
ساده زندگی کنید.
بیشتر ببخشید.
کمتر توقع داشته باشید.
فراوان لبخند بزنید.
فراوان مطالعه کنید.
اندرون از طعام خالی نگه دارید.
صادق و استوار و شکیبا و نرمخو باشید.
با همه چیز با ملایمت برخورد کرده و مدام زمزمه کنید "این نیز بگذرد"
فراوان شاکر خدای رحمان باشید.
ساکت و آرام و خوشبین باشید.
دوست خدای رحمان و گشاده رو باشید.
قلبتان را از نفرت پاک کنید.
ذهنتان را از نگرانی پاک کنید.
ساده زندگی کنید.
بیشتر ببخشید.
کمتر توقع داشته باشید.
فراوان لبخند بزنید.
فراوان مطالعه کنید.
اندرون از طعام خالی نگه دارید.
صادق و استوار و شکیبا و نرمخو باشید.
با همه چیز با ملایمت برخورد کرده و مدام زمزمه کنید "این نیز بگذرد"
فراوان شاکر خدای رحمان باشید.
ساکت و آرام و خوشبین باشید.
دوست خدای رحمان و گشاده رو باشید.
❤8👍2
دیگر وقت آن نیست بدانیم چه کسی جهان را آفریده است، باید دید چه کسانی به خراب کردن آن مشغولند!
#نوام_چامسکی
#نوام_چامسکی
👍4
آدمها فکر میکنند ؛ اگر یک بار دیگر متولد شوند ، جور دیگری زندگی می کنند . شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود . فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نو بسازند ، محکم و بی نقص !
اما حقیقت ندارد..
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم ، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم ، اگر آدمِ ساختن بودیم ، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختيم !
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
اما حقیقت ندارد..
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم ، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم ، اگر آدمِ ساختن بودیم ، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختيم !
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
👍5
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
https://www.aparat.com/v/l7794n8
https://www.aparat.com/v/l7794n8
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
فیلم هندی میلیونر زاغه نشین Slumdog Millionaire 2008 دوبله فارسی
(نسخه دوبله فارسی سانسور شده)
میلیونر زاغه نشین Slumdog Millionaire | ژانر: درام، عاشقانه | سال انتشار: 2008
زبان: دوبله فارسی + انگلیسی | زمان: 116 دقیقه
محصول مشترک آمریکا، بریتانیا | امتیاز: 8.0 از 10
خلاصه داستان:
فیلم میلیونر زاغه نشین Slumdog…
میلیونر زاغه نشین Slumdog Millionaire | ژانر: درام، عاشقانه | سال انتشار: 2008
زبان: دوبله فارسی + انگلیسی | زمان: 116 دقیقه
محصول مشترک آمریکا، بریتانیا | امتیاز: 8.0 از 10
خلاصه داستان:
فیلم میلیونر زاغه نشین Slumdog…
یالواریرام
رؤیادا زولفون داریرام
من سنی دویدوقجا کی وارسان قاندا
قلبیمی آنجاق یاریرام
آختاریرام
#دادا بیلوردی
رؤیادا زولفون داریرام
من سنی دویدوقجا کی وارسان قاندا
قلبیمی آنجاق یاریرام
آختاریرام
#دادا بیلوردی
❤5
#داستانک
#برادر
در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاشِ این خانوادهِ بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:
آلبرت، برادر بزرگوارم! حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:
نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی از آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.
او نقاشی استادانه اش را صرفاً "دست ها" نام گذاری کرد اما جهانیان، احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
#برادر
در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاشِ این خانوادهِ بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:
آلبرت، برادر بزرگوارم! حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:
نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی از آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.
او نقاشی استادانه اش را صرفاً "دست ها" نام گذاری کرد اما جهانیان، احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
👏4
👌5👍1
👌3👍1
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
#فريدونمشيري
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي نزديک آمد،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام...
گل اگر خار نداشت
دل اگر بي غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسي تنگ نبود،
زندگي،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتي،
همه بي معنا بود . . . .
#فريدونمشيري
❤5👏2
Forwarded from کانال کتاب و کتابخوانی
آنه فرانک نوجوان ۱۵ ساله آلمانی بود که به واسطه چاپ دفترچه خاطرات روزانه اش به نام خاطرات یک دختر جوان شهرت جهانی پیدا کرد. این کتاب یکی از شناختهشدهترین کتابهای جهان است و چندین نمایشنامه و فیلم بر اساس آن ساخته شده. این کتاب به بیشاز پنجاه زبان گوناگون برگردان شده و جزو برترین عنوانهای کتاب جهانی در سده بیستم است.
آنه فرانک در سن ۱۵ سالگی در اردوگاه کار اجباری نازی ها در اثر بیماری فوت کرد.
آنه فرانک در سن ۱۵ سالگی در اردوگاه کار اجباری نازی ها در اثر بیماری فوت کرد.