خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
خوشا بحال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
حسین پناهی
خوشا بحال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
حسین پناهی
می دانی
یه وقتهایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است
و بچسبانی پشت شیشه افکارت
باید به خودت استراحت بدی
حسین پناهی
یه وقتهایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است
و بچسبانی پشت شیشه افکارت
باید به خودت استراحت بدی
حسین پناهی
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
اخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
شهریار
اخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
شهریار
زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی
معمولیست
امّـــــــــــا
آنچه در قسمت چپ سینه شان
می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی
معمولیست ،
امّــــــــــا
سخن که میگویند، در جادوی
کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا
همین معمولی بودنشان ، از آنها
جذابیتی منحصر به فرد میسازد..
#احمدشاملو
گیاهی کمیاب و گران بخر که هرگز شکوفه نمی کند/به ترتیب رنگ های شیرازه ها، کتاب هایت را مرتب کن/تمام کلیدها را دفن کن، کلیدهایی که دری را باز نمی کنند/روی میزت صخره ای بگذار/و نامی برایش انتخاب نکن/اعداد را از روی ساعت بردار و برای طلبکارانت پست کن/ساعات انتظارت را به بادبادکی گره بزن/هر شب سوال کن/تا وقتی جوابی بشنوی
جنیفر سویینی
جنیفر سویینی
#یک_قاچ_کتاب 🍉
روزی ناصرالدین قاجار و همراهانش به باغ دوشان تپه رفتند، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی آن گل نمود.
تمام که شد،
آن را به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟
مستوفی الممالک پاسخ داد "قربان خیلی خوب است"
اقبال الدوله گفت "قربان حقیقتا عالی است"
و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد "قربان نظیر ندارد"
و بعد یکی دیگر گفت "این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است"
نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت "حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم از عطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناکتر است”، همه حضار خندیدند!
بعد از آنکه خلوت شد،
شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: وضع امروز را دیدی؟ من باید با این بی ناموسها مملکت را اداره کنم!
#چکیده_تاریخ_ایران
#حسن_نراقی
روزی ناصرالدین قاجار و همراهانش به باغ دوشان تپه رفتند، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی آن گل نمود.
تمام که شد،
آن را به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟
مستوفی الممالک پاسخ داد "قربان خیلی خوب است"
اقبال الدوله گفت "قربان حقیقتا عالی است"
و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد "قربان نظیر ندارد"
و بعد یکی دیگر گفت "این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است"
نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت "حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم از عطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناکتر است”، همه حضار خندیدند!
بعد از آنکه خلوت شد،
شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: وضع امروز را دیدی؟ من باید با این بی ناموسها مملکت را اداره کنم!
#چکیده_تاریخ_ایران
#حسن_نراقی
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
خُم گو سر خود گیر که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذْبم که دهی عین عذاب است
#حافظ
خُم گو سر خود گیر که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذْبم که دهی عین عذاب است
#حافظ
#یک_قاچ_کتاب
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم، او را تماشا کردم!
دو سال گذشت!
جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض های آب، برق، تلفن، قسط های عقب افتادۀ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق، باید دنبال آشپزی، خیاطی، جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ می زنیم!
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم! نمی توانیم ببینیم!
فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!
📚 عشق روی پیاده رو
#مصطفی_مستور
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم، او را تماشا کردم!
دو سال گذشت!
جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض های آب، برق، تلفن، قسط های عقب افتادۀ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق، باید دنبال آشپزی، خیاطی، جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ می زنیم!
بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم! نمی توانیم ببینیم!
فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!
📚 عشق روی پیاده رو
#مصطفی_مستور
🔴روزی که امیر کبیر به شدت گریست!
در صفر ماه ۱۲۶۷ هجری قمری ، به امیر کبیر اطلاع دادند که در شهر تهران چند بیمار به آبله پیدا شده اند که معالجات در مورد آنها موثر واقع نشده و مرده اند. امیر از شنیدن این خبر بشدت نگران شد و فورا امر کرد در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش نیابد و مردم نجات پیدا کنند. در آن روز ها تزریق واکسن آبله و بیماری های دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری به این بیماری به آنها زده شود. از طرفی ، چند تن از مارگیر ها و دعانویس ها در شهر اینطور شایع کردند که تزریق واکسن موجب نفوذ اجنه در خون میشود و ممکن است شخص به غش مبتلا شود. چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی #جهل و #نادانی حاضر نیستند واکسینه شوند و از بیماری مصون بمانند. در همان حال از یک مریضخانه دیگر خبر رسید که پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله درگذشته اند. امیر کبیر نیز فورا دستور داد هرکس حاضر نشود آبله بکوبد ، باید فورا پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور میکرد که همه مردم با این فرمان آبله میکوبند ؛ اما شایعات #دعانویس ها و جهالت مردم بیش از آن بود که تسلیم شوند. عده ای از متولین حاضر شدند پنج تومان جزیه دهند و از تزریق واکسن معاف شوند و عده ای دیگر به هنگام مراجعه مسئولین در آب انبار ها پنهان شدند و یا به خارج شهر گریختند. روز بیست و هشتم ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در تمام شهر تهران و ولایات فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند. امیر سخت نگران شد. از قضاء در همین روز پاره دوزی را که طفلش در اثر بیماری آبله مرده بود ، به نزد او آوردند. امیر به جسد طفل نگریست و گفت: " ما که برای نجات بچه هایتان ، آبله کوب فرستادیم! پیر مرد با اندوه گفت: حضرت امیر! به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم #جن زده میشود! امیر کبیر فریاد کشید: وای از #جهل و #نادانی! حالا گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای ، باید پنج تومان هم جریمه بدهی! پیر مرد با التماس گفت: " باور کنید که هیچ ندارم. امیر کبیر دست در جیب کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد ، این پنج تومان را به دولت بپرداز! چند دقیقه بعد بقالی را آوردند که او نیز بچه اش مرده بود. این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند ، روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در این هنگام میرزا آقا خان وارد شد ، او در کمتر وقتی امیر کبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید. ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیر خوار پاره دوز و بقالی از آبله مرده اند. میرزا آقاخان گفت: ولی اینان در اثر #جهل آبله نکوبیده اند. امیر کبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم! اگر ما در هر روستا ، کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، فالگیر ها بساطشان را جمع میکنند. { تمام #ایرانیان فرزندان حقیقیِ من هستند} و من از این میگریم که چرا مردم باید اینقدر جاهل باشند که بر اثر نکوبیدن آبله بمیرند!
در صفر ماه ۱۲۶۷ هجری قمری ، به امیر کبیر اطلاع دادند که در شهر تهران چند بیمار به آبله پیدا شده اند که معالجات در مورد آنها موثر واقع نشده و مرده اند. امیر از شنیدن این خبر بشدت نگران شد و فورا امر کرد در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش نیابد و مردم نجات پیدا کنند. در آن روز ها تزریق واکسن آبله و بیماری های دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری به این بیماری به آنها زده شود. از طرفی ، چند تن از مارگیر ها و دعانویس ها در شهر اینطور شایع کردند که تزریق واکسن موجب نفوذ اجنه در خون میشود و ممکن است شخص به غش مبتلا شود. چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی #جهل و #نادانی حاضر نیستند واکسینه شوند و از بیماری مصون بمانند. در همان حال از یک مریضخانه دیگر خبر رسید که پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله درگذشته اند. امیر کبیر نیز فورا دستور داد هرکس حاضر نشود آبله بکوبد ، باید فورا پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور میکرد که همه مردم با این فرمان آبله میکوبند ؛ اما شایعات #دعانویس ها و جهالت مردم بیش از آن بود که تسلیم شوند. عده ای از متولین حاضر شدند پنج تومان جزیه دهند و از تزریق واکسن معاف شوند و عده ای دیگر به هنگام مراجعه مسئولین در آب انبار ها پنهان شدند و یا به خارج شهر گریختند. روز بیست و هشتم ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در تمام شهر تهران و ولایات فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند. امیر سخت نگران شد. از قضاء در همین روز پاره دوزی را که طفلش در اثر بیماری آبله مرده بود ، به نزد او آوردند. امیر به جسد طفل نگریست و گفت: " ما که برای نجات بچه هایتان ، آبله کوب فرستادیم! پیر مرد با اندوه گفت: حضرت امیر! به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم #جن زده میشود! امیر کبیر فریاد کشید: وای از #جهل و #نادانی! حالا گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای ، باید پنج تومان هم جریمه بدهی! پیر مرد با التماس گفت: " باور کنید که هیچ ندارم. امیر کبیر دست در جیب کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد ، این پنج تومان را به دولت بپرداز! چند دقیقه بعد بقالی را آوردند که او نیز بچه اش مرده بود. این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند ، روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در این هنگام میرزا آقا خان وارد شد ، او در کمتر وقتی امیر کبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید. ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیر خوار پاره دوز و بقالی از آبله مرده اند. میرزا آقاخان گفت: ولی اینان در اثر #جهل آبله نکوبیده اند. امیر کبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم! اگر ما در هر روستا ، کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، فالگیر ها بساطشان را جمع میکنند. { تمام #ایرانیان فرزندان حقیقیِ من هستند} و من از این میگریم که چرا مردم باید اینقدر جاهل باشند که بر اثر نکوبیدن آبله بمیرند!
جی کی رولینگ نویسنده هری پاتر آنقدر اموالش را به خیریه بخشیده که عنوان میلیونر را ازدست داد!
او میگوید اگر خدا بیشتر از نیازتان به شما بخشیده یک مسئولیت اخلاقی در برابر آن دارید
او میگوید اگر خدا بیشتر از نیازتان به شما بخشیده یک مسئولیت اخلاقی در برابر آن دارید
#قطعه_ای_کتاب
برای مردم تفکر همچون باری طاقتفرساست!
بنابراین همانقدری که کار حرفهایشان ایجاب میکند میاندیشند
و همانقدری که برای تفریحاتِ مختلفشان لازم است و نیز برای گفتگو و بازی،
که ازین رو باید طوری ترتیب داده شوند که آنها بتوانند با حداقل اندیشهی ممکن کارشان را پیش ببرند
ولی اگر در اوقات فراغتشان چنین تسهیلاتی نداشته باشند به جای اینکه کتابی به دست بگیرند و قدرت اندیشهشان را محک بزنند...
ساعتها کنار پنجره ولو میشوند و به پیش پا افتادهترین اتفاقات چشم میدوزند و به این ترتیب واقعا برایمان میشوند مصداق این سخن آریوستو که: «چه رقتآورند ساعاتِ بیکاریِ نادانان!»
متعلقات و ملحقات | #آرتور_شوپنهاور
برای مردم تفکر همچون باری طاقتفرساست!
بنابراین همانقدری که کار حرفهایشان ایجاب میکند میاندیشند
و همانقدری که برای تفریحاتِ مختلفشان لازم است و نیز برای گفتگو و بازی،
که ازین رو باید طوری ترتیب داده شوند که آنها بتوانند با حداقل اندیشهی ممکن کارشان را پیش ببرند
ولی اگر در اوقات فراغتشان چنین تسهیلاتی نداشته باشند به جای اینکه کتابی به دست بگیرند و قدرت اندیشهشان را محک بزنند...
ساعتها کنار پنجره ولو میشوند و به پیش پا افتادهترین اتفاقات چشم میدوزند و به این ترتیب واقعا برایمان میشوند مصداق این سخن آریوستو که: «چه رقتآورند ساعاتِ بیکاریِ نادانان!»
متعلقات و ملحقات | #آرتور_شوپنهاور
Forwarded from نیکوکاری دستهای مهربان
تصویری واقعی از ۲ انسان در سال ۱۸۸۹ در دمشق.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.
فرد قد کوتاه معلول مسيحی بنام سمیر بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود سمير بر دوش عبدالله در رفت و آمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت و در کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی،عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت. یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگر را کامل وبر قساوت زندگی غلبه می کردند مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل,هر دو درکودکی یتیم شده بودند و بدون سرپرست دراتاقی با هم زندگی وبا هم کار می کردندسمیر مسیحی قصه گو بود و در یکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه میگفت،وعبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ می فروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.اینچنین زندگی خود را می گذراندند سمير پس از سالها زندگی مشترک قبل از عبدالله درگذشت، وعبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست، تا جائی که جسد بی جانش را که از شدت اندوه فوت شده بود،دراتاقش پیدا کردند این دو مرد ساده دل،که دین یکدیگر را نفهمیدند،با هم زندگی کردند تا فارغ ازدین,به ما درس زندگی بدهند.