فیلم «اتاق» 1394 دوبله فارسی (Room 2015) برنده جایزه اسکار
https://www.aparat.com/v/41Gcb
https://www.aparat.com/v/41Gcb
👍3
در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی!
مگر از خودت.
متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد،
متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد
میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت
و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست،
آگاه شدن نام دارد ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است!
اما تلخ هرگز.
#اشو
مگر از خودت.
متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد،
متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد
میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت
و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست،
آگاه شدن نام دارد ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است!
اما تلخ هرگز.
#اشو
❤5
Forwarded from N͙
Drops
Nazanin Tehrani
♪موسیقی احساسی و آرامش بخش "قطره ها" با هنرمندی "نازنین طهرانی".
• نازنین طهرانی متولد 18 تیرماه سال 1374 است. نواختن ویولن را از سن 12 سالگی شروع کرد و از نیمه ی دوم سال1394زیر نظر استاد ابراهیم لطفی بصورت حرفه ای نواختن این ساز را آموخت. از جمله فعالیت های این هنرمند پذیرفته شدن در آزمون ارکستر سمفونیک صدا و سیما به رهبری سهراب کاشف، مایستر ویولون دوم در ارکستر ملی نوای وارش به رهبری نیما خیالی در تالار رودکی، حضور در اجراها و ضبط های ارکستر ملی مهر، مایستر ویولون دکم ارکستر زهی تهران به رهبری مهدی وجدانی در پرفورمنس مهیار علیزاده در تالار وحدت.
Drops
Nazanin Tehrani
Released 09-07-2019
New Age
#Instrumental_music
@AutumnAU
• نازنین طهرانی متولد 18 تیرماه سال 1374 است. نواختن ویولن را از سن 12 سالگی شروع کرد و از نیمه ی دوم سال1394زیر نظر استاد ابراهیم لطفی بصورت حرفه ای نواختن این ساز را آموخت. از جمله فعالیت های این هنرمند پذیرفته شدن در آزمون ارکستر سمفونیک صدا و سیما به رهبری سهراب کاشف، مایستر ویولون دوم در ارکستر ملی نوای وارش به رهبری نیما خیالی در تالار رودکی، حضور در اجراها و ضبط های ارکستر ملی مهر، مایستر ویولون دکم ارکستر زهی تهران به رهبری مهدی وجدانی در پرفورمنس مهیار علیزاده در تالار وحدت.
Drops
Nazanin Tehrani
Released 09-07-2019
New Age
#Instrumental_music
@AutumnAU
❤3
قلمی با اشک به فشنگ می گفت:
"بایست رفیق!
تو هم یک قلم بودی..
جهل تو را چنین سرسخت کرده است.."
#حمید_رحمانی
"بایست رفیق!
تو هم یک قلم بودی..
جهل تو را چنین سرسخت کرده است.."
#حمید_رحمانی
❤5👍3👏1👌1
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
به او گفتم: - بنشینید یولیا. میدانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کردهام، که میشود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همانطور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودهاید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه میگذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها، آهان شصت منهای نوزده روبل میماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزشتر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بیمبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بیتوجهی شما باعث شد کلفتخانه با کفشهای "وانیا" فرار کند. شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تای دیگر کم میکنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
من نگرفتم.
- اما من یادداشت کردهام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و چهرهعرق کردهاش رقتآور به نظر میرسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم میکنیم. میشود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه میگذارم و دارم پولت را میخورم!؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همهاش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت میشود زورگو بود.
متشکرم
آنتوان چخوف
❤4💯2
چیزی که دوست دارم این است که با فردی ملاقات کنم که بتوانم کلاهم را به نشانهی احترام به او از سرم بردارم و بگویم؛ متشکرم که متولد شدی هر چه بیشتر زنده باشی بهتر است.
#ماکسیم_گورکی
#ماکسیم_گورکی
❤6💯2👍1
❤3👍3💯2
هـمـیـشـه حـرفـی بـزن،
کـه بـتـونی اونو بـنـویـسی ،
چـیـزی رو بـنـویـس،
کـه بـتـونـی اونوامـضـاء کـنـی
وچـیـزی رو امـضـاء کـن
کـه بـتـونی پـاش وایـسـتی !
"ناپلئون بناپارت
کـه بـتـونی اونو بـنـویـسی ،
چـیـزی رو بـنـویـس،
کـه بـتـونـی اونوامـضـاء کـنـی
وچـیـزی رو امـضـاء کـن
کـه بـتـونی پـاش وایـسـتی !
"ناپلئون بناپارت
💯3👍2❤1
روزگار "سرد" میدانی
"دل" من از چه "سوخت"
هر ڪه را در "شهر" دیدم
"هیزم" تر میفروخت
"دل" من از چه "سوخت"
هر ڪه را در "شهر" دیدم
"هیزم" تر میفروخت
👍4👌2
نفس عمیقی کشید و گفت :
یاد بعضی آدما
هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن،
ولی هیچوقت خاطرهشون تموم نمیشه،
گفتم ولی همین که نیستش،
کم کم همه چی تموم میشه!
گفت: بودن بعضی از آدما
تازه از نبودنشون شروع میشه...
#بابک زمانی
یاد بعضی آدما
هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن،
ولی هیچوقت خاطرهشون تموم نمیشه،
گفتم ولی همین که نیستش،
کم کم همه چی تموم میشه!
گفت: بودن بعضی از آدما
تازه از نبودنشون شروع میشه...
#بابک زمانی
👌5❤1
به من میگفتن دیوونه، ولی من دیوونه نیستم!
قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود!
مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!
راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت.
یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!"
تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!!
توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندگی میکنه!!! دیگه کم کم داشت باورم میشد که دیوونه شدم!
تا اینکه یه روز به سرم زد و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم، صاف رفتم سراغ زن همسایه، اما از اون خونه رفته بود. فقط یه نامه واسم گذاشته بود: "من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود، الان هم سن شما بود!"
#روزبه_معین
قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود!
مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!
راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت.
یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!"
تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!!
توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندگی میکنه!!! دیگه کم کم داشت باورم میشد که دیوونه شدم!
تا اینکه یه روز به سرم زد و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم، صاف رفتم سراغ زن همسایه، اما از اون خونه رفته بود. فقط یه نامه واسم گذاشته بود: "من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود، الان هم سن شما بود!"
#روزبه_معین
❤6
ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭﺕ
ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ....!
ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ
ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ...!
ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ...!
ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ،
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ...!
ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭﺕ
ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ....!
ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ
ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ...!
ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ...!
ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ،
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ...!
❤4👏2👍1
انسانیت یعنی..،
به کسایی احترام بذاری که،
نه برات کاری کردن،
نه قرار کاری کنن ...
وگرنه همه به ادمایی که
بهشون نیاز دارن احترام میذارن ...!
به کسایی احترام بذاری که،
نه برات کاری کردن،
نه قرار کاری کنن ...
وگرنه همه به ادمایی که
بهشون نیاز دارن احترام میذارن ...!
❤6
هر کس به طریقی بالا می آید !
یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد
یکی دستش را در جیب دیگری .
دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد
یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات یا وجدانش
در آخر کسی در جای خود نمی ماند
همه بالا می روند
مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم
دریابیم چهچیزی به دست آوردیم
روی چه چیزی پا گذاشته ایم و چه چیز
را به چه قیمت از دست دادیم
یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد
یکی دستش را در جیب دیگری .
دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد
یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات یا وجدانش
در آخر کسی در جای خود نمی ماند
همه بالا می روند
مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم
دریابیم چهچیزی به دست آوردیم
روی چه چیزی پا گذاشته ایم و چه چیز
را به چه قیمت از دست دادیم
👌3👏2
دو چیز مردم را هلاک
و بیچاره گردانده است:
یکى ترس از این که مبادا در آینده
فقیر و نیازمند دیگران گردند
و دیگرى فخرکردن درمسائل مختلف
و مباهات بر دیگران است
امام حسین(ع)
و بیچاره گردانده است:
یکى ترس از این که مبادا در آینده
فقیر و نیازمند دیگران گردند
و دیگرى فخرکردن درمسائل مختلف
و مباهات بر دیگران است
امام حسین(ع)
👍4👌2
به خداوند اعتماد کن
گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد …!
تا قدر زیباترین چیزهایی
که به دست آوردی را بدانی …!
گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد …!
تا قدر زیباترین چیزهایی
که به دست آوردی را بدانی …!
❤5
Forwarded from زمستان
در نامه ای به فرزند آینده ام
خواهم نوشت
در طول زندگانیت
اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی هرگز بر درستی عقاید خود پافشاری نکن
@zemestaaan
خواهم نوشت
در طول زندگانیت
اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی هرگز بر درستی عقاید خود پافشاری نکن
@zemestaaan
❤2👍2👌2